قسمت ۱۸۱۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۱۴ (قسمت هزار و هشتصد و چهارده)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: بعد از این همه سال که سالم بود، حالا بید زده. این نشونه ی خوبی نیس!
گفتم: این حرفا چیه میزنی خاتون؟ آدمم بود بعد از این همه سال فسیل میشد، این که رخته و از کتون و پنبه! غصه اش رو نخور. خیر سرمون داریم میریم عمارت برزو خان. تو خیال کردی اگه این رختت هم سالم بود، اون میذاشت تنت کنی؟ نه والا. یکی نوش رو میداد به خودت و اگه خویش و قومی داشتی، به خویش و قومت!
تو دلم گفتم: آره! ارواح ننه اش. اون بیاد رخت و لباس بهتون بده؟ همینطوری عروسی و خرج و مخارجش رو داشت منکر میشد. اگه زورش نکرده بودم که حالا میرعماد زیر دست ارباب داشت عربده میکشید از چوبهایی که تو سرش و کف پاش میخورد.
یه آهی کشید و گفت: نه خانوم. اگه رخت ابریشمم بهم بده خان که از محبتشه، بازم نمیتونم غیر از این چیز دیگه ای بپوشم. این یادگار ننمه. وصیت کرده بوده اگه وقت زن گرفتن میرعماد زنده نبود، اینو بپوشم. منم همینو میپوشم. حتی اگه بید زده باشه.
گفتم: خود دانی خاتون. اختیار با خودته.
سری تکون داد و یهو انگار دوباره یادش اومده باشه، زد زیر گریه و گفت: این بدشگونه خانوم. حتم دارم یه اتفاقی افتاده، یا می افته!
گفتم: نفوس بد نزن خاتون. وقت داره تلف میشه بیخود. بقچه ات رو وردار بریم.
همون رختی که دستش بود رو پیچید تو یه پارچه و گره کرد و انداخت به مچش و گفت: بریم. بقچه ام همینه.
اومدیم بیرون. بهش گفتم منتظر بمونه تا برم نریمان رو صدا کنم بیاد. نریمان دورتر ایستاده بود و تکیه داده بود به کالسکه و داشت سیگار میکشید. منو که دید فرز پرید رو نشیمنگاه کالسکه و راه افتاد. جلدی اشاره کردم که واسته. خودمو رسوندم بهش.
گفت: طوری شده؟
گفتم: نه. فقط حواست باشه جلو این ضعیفه هیچی نگی. از جاهایی که رفتیم و چیزایی که دیدی. لام تا کام حرف نمیزنی. بعدش هم یه راست نمیخواد برگردی عمارت خان. یه طوری برو که راه دور بشه و واسه ی فردا برسیم اونجا.
با تعجب گفت: مگه راه بدهکاریم حلیمه خاتون؟ اینطوری مجبور میشیم شب یا زیر آسمون بمونیم، یا اگه بخت باهامون یار باشه یه کاروونسرایی سر راهمون سبز بشه که بمونیم اونجا.
گفتم: اینهاش رو من نمیدونم. به عهده ی خودت. ولی کاری که گفتم رو بایست بکنی.
سوار کالسکه شدم، جلوتر شکر رو سوار کردیم و راه افتادیم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *