قسمت ۱۸۱۳

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۱۳ (قسمت هزار و هشتصد و سیزده)
join 👉 @niniperarin 📚
زل زده بودم تو دهنش. مونده بودم چی بایست بهش بگم. باز پرسید: حواست به منه خانوم؟ میگم تو خودت دختره رو دیدی؟
یه مکثی کردم و گفتم: آره دیدم! دختر خوبیه. به هم میان الحمدالله.
یه نفس راحتی کشید و گفت: خوب الحمدالله. همینکه شما بگین خوبه واسه من کفایت میکنه. موندم میرعماد با این همه مشکل پسندی چطوری جلدی دختره رو پسند کرده! حتم دارم تو روی خان درمونده و نتونسته نه بگه.
باز یهو خلقش برگشت و گفت: از قدیم گفتن مشکل پسند، پشکل پسند میشه! نکنه دختره…
حرفش رو خورد. بعدش دوباره گفت: ببینم خانوم شما مطمئنی دختره خوبه؟ به پسر من میاد؟ خود برزو خان پیداش کرده اینو واسه ی پسرم؟
خیره نگاش کردم و گفتم: چقدر شک و شبهه میاری وسط خاتون. عوض این حرفا پاشو بقچه ات رو ببند بریم اونجا خودت ببینیش تا از این هول و ولا دربیای. من که نه سر پیازم و نه ته پیاز. خان پیداش کرده و پسرت هم پسندیده. علف بایست به دهن بزی شیرین بیاد که اومده. مگه نمیخواستی پسرت زن بگیره؟ خوب گرفته دیگه. اگه قرار بود با این وسواسی که داری خودت بری خواستگاری که حالا حالا پسرت عزب میموند و میشد پیره پسر. پاشو راه بیوفت بریم خودت عروست رو ببین.
یکم مکث کرد و بعد بلند شد. گفت: بقچه ام رو میبندم که بریم. تا خودم دختره رو نبینم دلم آروم نمیگیره. بدبختی اینجاست که سلیقه ی میرعماد به آقاش نرفته، به من رفته!
گفتم: بدبختیش چیه حالا؟
گفت: اگه سلیقه اش به آقاش رفته بود که یکی مث منو انتخاب میکرد! نه مث من که به آقاش بله دادم و جوون بیوه شدم. این همه خواستگار درست و حسابی داشتم. کج سلیقگی کردم و خیال کردم میرآقا تافته ی جدا بافته اس. خدابیامرزتش. ولی همچین دندونگیر هم نبود. وقتی که زنده بود، بیشتر وقتها نبود، بعدش هم که این میرعماد رو زاییدم که چند وقت بعدش رفت و خبرش اومد. ما تو این چیزا اقبال نداریم! اقبال میرعماد هم مث خودمه!
رفت تو اتاق که بقچه اش رو ببنده. به خودم گفتم حلیمه، این چه غلطی بود تو کردی؟ این زن با این فکراش، زن میرعماد رو ندیده همینطوری داره خودخوری میکنه، اگه بیاد ببینه که چند ساله زن و بچه داره و دم برنیاورده که میزنه به سرش یباره و محشر به پا میکنه و پس می افته! چطوری میخوای این چیزا رو حالیش کنی؟ پسرش یه چیزی میدونست که خودش نیومد سراغش.
شکر از تو اتاق داد زد: راستی خانوم، نگفتی اسمش چیه؟
نمیدونستم. یعنی اصلا نپرسیده بودم ازش. موندم چی جوابشو بدم. داشتم حرف رو سر زبونم مزه مزه میکردم که یه چیز بی ربطی نگم که باز دردسر بشه برام که یهو دیدم صدای گریه ی شکر از اتاق بلند شد!
جلدی پا شدم و رفتم دم در اتاق. دیدم نشسته سر صندوقچه و داره زار میزنه!
گفتم: چی شده؟
گفت: حتم دارم این وصلت به صلاحش نیس. نا مبارکه!
گفتم: رو چه حساب؟ تو که هنوز دختره رو ندیدی. اتفاقا من دیدمش. خیلی خانومه. هم بر و رو داره، هم پیداست اهل زندگیه.
گفت: نه! به دلم بد افتاده. ببین…
دست کرد تو صندوقچه و یه چیزی رو دو دستی گرفت و آورد بالا. رختی بود که واسه ی عروسی پسرش گذاشته بود کنار.
گفت: بعد از این همه سال که سالم بود، حالا بید زده. این نشونه ی خوبی نیس!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *