قسمت ۱۸۱۱

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۱۱ (قسمت هزار و هشتصد و یازده)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: من حرفی نزدم، ولی بعید نمیدونم اونا ملتفت شده باشن تا الان!
برزو عصبانی داد زد: اینایی که میگی مزخرفه. بگو ببنم حرف حسابت چیه؟
گفتم: حرفم رو یه بار زدم برزو خان. هرچی میخواستی خرج عروسی میرعماد کنی، حالا خرج آوردنش به اینجا کن که از دست اون رفیقت که سپردی بهش میرعماد رو تو دم و دستگاهش نگه داره خلاص بشه. بگو خودت لازمش داری. بعید میدونم ارباب همچین بدش بیاد یا ناراحت بشه از نبود میرعماد تو دم و دستگاهش.وگرنه یهو دیدی میرآقا اومد به خوابش و هرچی نبایست بگه رو واسه اش گفت و دستت رو شد!
برزو که دیگه راه به حال خودش نمیبرد و از عصبانیت سرخ شده بود شروع کرد غر و لند کردن و گفت: بایست از اول به حرفت گوش نمیدادم که حالا بخوای واستی اینجا و برام خط و نشون بکشی. اگه انداخته بودمش تو سیاهچال همونوقت آنی اعتراف میکرد و سفره ی این کار جمع میشد. تو هم راه نمی افتادی دنبالش که بری بشینی پای حرف زنش و بیای یه چیز تازه ای واسه ام علم کنی!
گفتم: خود دانی خان. من چه کاره باشم که بتونم به شما امر و نهی کنم. فقط اون چیزی که به نظرم میاد رو میگم. تصمیم آخر با خودته. منم نه آره میتونم بگم و نه میتونم بگم نه. غیر از اینه؟
چپ چپ نگام کرد و گفت: حرفت رو میزنی، تهدید هم میکنی بعدش هم میزنی به در ننه من غریبم بازی؟
یه سیگار روشن کرد و دستهاش رو چفت کرد پشت سرش و چند دقیقه دور اتاق راه رفت و بعدش گفت: یکی رو بفرست بگو بیان. ولی من جای اضافی تو عمارت ندارم. خودش بایست یه مکانی بگیره بیرون عمارت. یه کاری هم همینجا دست و پا میکنم میسپارم بهش. نون مفت هم به کسی نمیدم. از پسش برنیاد میزنم چاک کـونش و میندازمش بیرون!
گفتم: خیالت راحت باشه برزو خان. ثواب کردی با این کار. تا جایی هم که من دیدم آدم بی جنمی نیس. پشیمون نمیشی از آوزدنش.
با دست اشاره کرد برم بیرون.
منم جلدی رفتم سراغ نریمان و گفتم فرز برگرده پیش میرعماد و بگه که بار و بندیل کنه بلند شه بیاد اینجا که همه چی بر وفق مرادشه!
سه روز بعد میرعماد اومد همراه زن و بچه اش، ولی ننه اش همراهشون نبود.
سراغ گرفتم، گفت روش نشده بهش بگه و ازم خواست برم سراغش و یه طوری که ناراحت نشه براش قضایا رو بگم و ورش دارم بیارمش پیش اینها.
اولش زیر بار نرفتم، ولی با اصرار زیاد میرعماد قبول کردم و راهی شدم و رفتم سراغ شکر.
تا رسیدم دیدم که شکر….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *