قسمت ۱۸۰۲

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۸۰۲ (قسمت هزار و هشتصد و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
میرعماد قبول کرد و سوار اسبش شد و زد به جعده. من و یکی از آدمای برزو که گذاشته بود در اختیارم، پشت سرش رفتیم.
من سوار کالسکه بودم و نریمان افسار اسب رو دست گرفته بود و قنوتش رو تو هوا تکون میداد و فرود می آورد رو کپل اسب و میتازوند. میرعماد ولی خیلی جلوتر داشت میرفت. سپردم به نریمان که خیلی این زبون بسته رو نزن. نمیخوایم که بهش برسیم. همینکه تو دید باشه و گمش نکنیم کافیه. یه طوری نرو که بهمون شک کنه که داریم پشتش میریم.
گفت: نه خاتون. حواسم هست. چهارتا نه یکی شلاق رو میزنم بهش. مابقیش فقط صداست واسه ی اینکه بدونه بایست بره.
یه نفس تازوند میرعماد. هرچی آبادی میدیدیم از کنارش میگذشت و میرفت. نصف شب بود که بالاخره رسیدیم به یه آبادی که ردش نکرد. رفت توی ده و با همون عجله تو کوچه ها تازوند، از هر کوچه ای رد میشد صدای سگها از روی پشت بوم خونه ها بلند میشد و اون بی اعتا راهش رو میرفت. بالاخره رسید در یه خونه. در نزد. بلد بود چطور در رو از بیرون واز کنه. رفت تو. من و نریمان پشت یه دیفال داشتیم سرک میکشیدیم که توی دید نباشیم.
نریمان گفت: چه کار کنم خاتون؟
گفتم: بایست بریم بیرون ده شب رو سر کنیم و صبح برگردیم. بمونیم اینجا، هر کسی برسه با این کالسکه ملتفت میشه که یه غریبه اینجاست، میخواد بیاد به سین جیم کردن.
گفت: چشم. هرچی شما بگین. من که نمیدونم قضیه از چه قراره، برزو خان فرمود شما رو هرجا خواستی ببرم و حواسم بهتون باشه که بلایی سرتون نیاد. منم اطاعت امر کردم. حالا اینکه این بنده خدا کیه و چه کار کرده که برزو خان شما رو فرستاده عقبش که مواظب باشین، من نمیدونم.
اینا رو از سر فضولی میگفت. گفتم: ندونی بهتره. سرت کمتر به خطره. تو حواست به کار خودت باشه و خواسته ی خان. اگه قرار بود بیشتر بدونی، خود خان بهت میگفت.
هیچی نگفت. سوار کالسکه شد و راه افتاد. رفتیم بیرون ده یه جایی که به نظر می اومد امن و امون باشه منزل کردیم. من خوابیدم و نریمان اسب رو از کالسکه واز کرد برد بچرونه.
هنوز چشمام درست گرم نشده بود که دیدم صدام میکنه. چشم واز کردم دیدم آفتاب زده.
گفت: صبح شده خاتون. تکلیف چیه؟
گفتم: تو برو یه طوری که کسی بهت شک نکنه توی آبادی سر و گوشی آب بده و چشم بنداز ببین میرعماد کی از اون خونه میاد بیرون و از اونجا میره. همینکه رفت بیا سراغ من.
من موندم تو کالسکه و اون سوار اسب شد و رفت. چشمام رو بستم ولی گشنگی و تشنگی امونم رو بریده بود. توان پایین اومدن از کالسکه رو هم نداشتم.
چند ساعتی گذشت. همونطور بیحال افتاده بودم تو کالسکه که دیدم سر و کله ی نریمان پیدا شد.
تا رسید یه تیکه نون تو دستش بود. داد بهم. هیچوقت نون خالی اینقدر بهم مزه نکرده بود. گفتم: چی شد؟
گفت: والا چی بگم خاتون؟ مث شاش دستپاچه از خونه اومد بیرون و تازوند طرف جعده ای که ازش اومده بودیم. ولی پیدا بود خیلی عصبانیه.
گفتم: زود باش. جلدی بایست بریم در همون خونه ای که دیشب رفت توش.
فرز اسب رو بست به کالسکه و رفتیم اونجا…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *