قسمت ۱۷۹۶ تا ۱۷۹۷

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۹۶ و ۱۷۹۷
join 👉 @niniperarin 📚
شکر اومد تو. آبی به سر و صورتش زده بود و یکم حالش جا اومده بود. یه خنده هم انداخته بود رو لبش که نشون بده خوشحاله و شایدم واسه ی این بود که خُلق ما که مهمونش بودیم رو تنگ نکنه. اومد نشست و باز عذر خواست بابت اینکه ما سرزده رفتیم و چیزی واسه ی پذیرایی نداره توی خونه.
گفتم: مهمون سرزده شومش پای خودشه. تو نگرون این چیزا نباش.
برزو که انگاری بعد از حرفای من اوقاتش تلخ شده بود رو کرد به شکر و گفت: ما بمون نیستیم. بایستی زود برگردیم. فقط اگه میرعماد رو ندیدیم توی راه یا اینکه تا ما برسیم عمارت از اونجا رفته بود، به محض اینکه رسید بهش بگو راه کج کنه و برگرده عمارت، خودم بایست باهاش حرف بزنم. نگو هم خود من اومده بودم اینجا. بگو رفیق آقات یکی رو فرستاده بود اینجا و گفته که برگردی.
شکر که ملتفت شده بود برزو لحنش عوض شده و انگاری خلقش سر جا نیست پرسید: طوری شده خان؟ خبطی کرده میرعماد؟
برزو گفت: نه. فقط بگو بیاد باهاش حرف دارم.
دیدم هول افتاده تو دل شکر. گفتم: چیزی نیست خاتون. فقط برزو خان میخواد دو کلوم راست و پوسکنده باهاش حرف بزنه ببینه پسرت میخواد زن بگیره یا نه، که تکلیفش رو زود معلوم کنه.
شکر گفت: اگه باز گفت نه چی؟
گفتم: خان میخواد یه طوری باهاش حرف بزنه که دیگه میرعماد هوله نره. همین حالا داشت به من میگفت این زن آخه چه گناهی کرده که میخواد پسرش رو تو رخت عروسی ببینه و اون داره سرتق بازی در میاره و هی از زیرش در میره. برزو خان که بهش بگه، اون دیگه نمیتونه نه بگه. علی الخصوص که قراره عروسی رو خان به پا کنه. همچین که پسرت ببینه بایستی بشینه پای سفره ی عقد بالای مجلسی که خان هست، دیگه نمیتونه از زیرش در بره.
شکر گفت: خدا از بزرگی کمتون نکنه. من همین یه آرزو رو بیشتر ندارم تو زندگیم. همچین که ببینم میرعماد به یه سر و سامونی رسیده اگه اجلم هم برسه دیگه میتونم راحت سرمو بزارم زمین.
برزو بلند شد. گفت: یادت نره چی بهت گفتم. اومد جلدی بفرستش بیاد. اگه هم دیدی چند روز نیومد دلواپس نشو. بدون من دیدمش و بردمش عمارت پیش خودم تا سرش رو بیارم تو حساب.
شکر دستپاچه بلند شد و گفت چشم و بعدش هم با دعا روونه مون کرد بریم.
توی راه بهش گفتم: حالا اگه دیدیش میخوای چی بهش بگی؟
گفت: حرف فایده نداره. میندازمش تو سیاهچال و یه دستی بهش میزنم ببینم مقر میاد یا نه. اگه تونست سه روز بمونه اون تو و حرفش دوتا نشد، اونوقت یعنی هرچی بگه راست گفته!
گفتم: آخه به چه جرمی میخوای بندازیش تو سیاهچال؟ با زور گفتن که حرف راست و درست از دهن اون در نمیاد. میخوای اول بزنیش بعد براش عروسی هم بگیری؟
گفت: اگه زن نداشته باشه میگیرم!
گفتم: این ره که میروی به ترکستانه خان. بسپارش به من خودم بلدم چطوری حرف از زیر زبونش بکشم.
دیگه شب شده بود که رسیدیم عمارت خان. به محض رسیدن سلیمون دربون دوید جلو و تا کمر خم شد و گفت: خدا رو شکر ارباب که برگشتین. سالمین؟
برزو توپید بهش که: میبینی که سالمم. نکنه کور شدی که اینطوری سوال میکنی؟
گفت: شما امر کنین برزو خان من کور میشم. از دیشب که خسرو خان ملتفت شد گم شدین، کلی این نوکر بی مقدارتون رو خوار و خفیف کرده. گفتن مگه کور بودی که ندیدی خان کی رفته از عمارت بیرون. هرچی عرض کردم که من وقتی نگام به این دروازه اس، پلک هم نمیزنم، ولی باور نکردن. دو روز مهلت دادن که اگه شما برنگشتین، اینقدر چوب کف پام بزنن که کور بشم. خدا میدونه چقدر نذر و نیاز کردم که سالم برگردین. نه به خاطر اینکه چوب کف پام نزنن، به خاطر اینکه نگرونتون بودم. هیچ خانی مث شما نمیشه برزو خان!
برزو گفت: بسه توضیحات. حالا که برگشتم. ببینم مهمونها هنوز هستن؟
سلیمون گفت: بله ارباب. هستن هنوز. خسرو خان تعارف زده بودن که بمونن سه روز، اونها هم موندن به بهونه ی اینکه میخوان شما برگردین که دیداری باهاتون تازه کنن و بعد رفع زحمت کنن.
برزو سری تکون داد و گفت: خوبه!
سلیمون گفت: بله ارباب، خوبه! همین که شما سلامتین خیلی خوبه. خدا عمرتونو دراز کنه….
برزو با اخم نگاهی به سلیمون انداخت و گفت: یالا برو سر کارت تا خودم ندادم فلکت کنن! ممبعد حواستو جمع کن که وقتی من از این در میرم بیرون ببینی!
سلیمون دستپاچه گفت: چشم ارباب.
بعدش هم از ترس چوب فلک دوید و رفت.
برزو رو کرد به من و گفت: پس هنوز اینجان! جلوی بقیه ی مهمونا نمیشه بگیرم بندازمش تو سیاهچال!
اخم کردم و گفتم: ما کلی با هم حرف زدیم. قرار شد بسپاریش به من تا زیر زبونش رو بکشم. دوباره حرف از سیاهچال میزنی؟
برزو چند لحظه خیره نگام کرد و گفت: حرف بی ربط که بهش نمیخوای بزنی؟
گفتم: بی ربط دیگه چیه؟
گفت: از قرار میون من و آقاش و اون چیزایی که بهت گفتم.
استر باشی اومد و تا کمر خم شد و بعد هم اسبها رو گرفت ببره توی طویله.
برزو راه افتاد طرف عمارت. گفتم: راز تو، راز منم هست. مغز خر نخوردم که بخوام حرفی بزنم که دشمن تراشی بشه. راستش رو هم بهت بگم، بیشتر از این حرفا، دلم به حال شکر میسوزه. نمیخوام یه غم به غمهاش اضافه بشه.
برزو گفت: من میرم سراغ این مفتخورایی که دعوت کردیم. صبح همه شون میرن. میرعماد رو نگه میدارم. بیا باهاش حرف بزن ببینم چه کار میکنی.
راهش رو کشید و رفت داخل عمارت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *