قسمت ۱۷۹۳ تا ۱۷۹۵

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۹۳ تا ۱۷۹۵
join 👉 @niniperarin 📚
با تعارفهای دست پاچه ی شکر رفتیم توی اتاق و تا نشستیم خودش هم اومد جلدی نشست کنار سماور و دوتا چای ریخت گذاشت جلومون. خواست حرفی بزنه که برزو گفت: زحمت نکش آبجی. ما اومدیم اینجا دو کلوم حرف بزنیم و زود زحمت رو کم کنیم. خودت رو تو معذورات ننداز.
شکر با دستپاچگی گفت: ما که همیشه شرمنده ی شما بودیم خان. قدم سر چشم من گذاشتین که تشریف آوردین. ببخشین که اسباب پذیرایی در حد شما تو خونه نداریم.
برزو رو کرد به من و زل زد تو چشمام. از نگاهش حرفش رو خوندم. میخواست منم به حرف بیام که شکر کمتر احساس ناراحتی کنه.
گفتم: بشین خواهر حرف برزو خان رو بشنو که ما هم زودتر زحمت رو کم کنیم که به شب نخوریم. بایست جلدی برگردیم.
شکر، دستمالی رو که روی یه کاسه بود رو ورداشت. توت خشک بود. گذاشت جلومون و گفت: گوشم با شماست خان. از وقتی میرآقا به رحمت خدا رفت، برکت این زندگی وصل بوده به برکت دستهای سخاومتند شما. اگه نبودین خدا میدونه چه بلایی سر من و میرعماد می اومد. ننه ام هم تا پارسال که به رحمت خدا بره، سر هر نمازی که میخوند بعدش بلند بلند شما رو دعا میکرد. هزار بار در گوشم خوند که میرآقا همین یه رفیقش به تموم عالم می ارزه و اگه هر کاری تو زندگیش نکرده بوده، این یه کارش و رفاقت با برزو خان، جبران همه ی اونها رو کرده.
بعد هم رو کرد به من و گفت: قدر خان رو هر کسی نمیدونه خوانوم. کم آدم تو این دور و زمونه پیدا میشه که جور رفیق بکشه و دستش به خیر باشه. اگه خان نبودند معلوم نبود بچه ام با چه در به دریی بزرگ میشد. ولی از لطف و مرحمت خان که سال به سال آدم فرستاد که به ما سر زدن و خرج من بیوه و اون بچه یتیم و ننه ام رو دادن، حالا میر عماد هم واسه ی خودش شده کسی. وقتی اومدن و دعوتش کردن به مهمونی خان، نمیدونین چقدر خوشحال شدم و دعاتون کردم.
بعد هم رو کرد به خان و گفت: من هنوزم که هنوزه برزو خان، طبق فرمایش خودتون دندون سر جیگر گذاشتم و همه ی این سالها بهش نگفتم که کی داشته خرج ما رو میداده و هنوز خیال میکنه از دارایی آقاش بوده که این سالها زندگیمون چرخیده!
برزو خان رنگ به رنگ شد و بی اینکه به من نگاه کنه چاییش رو هورت کشید و گفت: خوب کاری کردی…
بعدش هم جلدی حرف تو حرف آورد که ک الان بابت کار دیگه ای اومدیم اینجا!
تازه فهمیدم برزو خان همون پدرسوخته ی آب زیر کاهی که بود هست و حتی به حرف رفیق خودش هم عمل نکرده و دار و نداری که میرآقا داده بود که خرج زن و بچه اش بشه رو به اسم خودش تموم کرده. میرآقا که نبود مچش رو بگیره و کس دیگه ای هم که از این ماجرا خبر نداشته، اینم یه طوری رفتار کرده که خودش بشه بزرگ و بخشنده، اونم جلوی این چندتا. چه لزومی به این کار بوده رو من حالیم نمیشد. همینقدر میدونم که از سر پدرسوختگیش بوده.
شکر گفت: امر بفرمایین خان. در خدمتم.
گفت: شنفتم که میرعماد داره زن میگیره. درسته؟
شکر یه نگاهی به من و برزو خان انداخت و بعد سرش رو زیر انداخت و گفت: والا چه عرض کنم خان؟ از صدقه سری شما بالاخره رضایت داده به اینکه زن بگیره. خدا میدونه این چند سال چقدر خون دل خوردم که زودتر براش دست و آستین بالا بزنم، ولی زیر بار نرفت. هرچی من تو گوشش خوندم و ننه ام بهش گفت میخواد تا قبل از اینکه از نفس بیوفته تو رخت دومادی ببینتش و براش یه مراسم آبرومند بگیره، زیر بار نرفت. این چند ساله رو همه اش دور افتاده بود از این شهر به اون شهر و از این آبادی به اون آبادی به بهونه اینکه شده میر قشون ارباب تو این شهر. میدونم به مرحمت شما و رفاقتی که با ارباب دارین رسیده به اینجا. ولی اون به این بهونه دور افتاده بود که نشونی از قاتل آقاش پیدا کنه. عقل رس که شد و کم کم حالیش کردیم که آقاش جوون مرگ شده، مدام میومد و پرس و جو میکرد. تا اینکه بالاخره ننه ام یه روزی دل از دستش رفت و بهش گفت که حرف و حدیث هست که احتمالا آقاش رو کشتن. دیگه از اون به بعد این بچه آروم نگرفت. هرجایی میرفت پی این بود که ببینه کی قاتل آقاش بوده.
گفتم: پیداش هم کرد؟
گفت: نه والا. این همه سال عمرش رو بیخود تلف کرد. معلوم بود که این ره به ترکستانه. کی میتونست راستی راستی بفهمه که اون خدابیامرز رو راستی راستی کشتن یا خودش مرده؟ ما نشسته بودیم سر زندگیمون که یه روز اومدن در خونه رو زدن و گفتن که دیگه شوورت برنمیگرده. مرده! خدا میدونه چی به من گذشت اون روز. تا چند وقت که باور نمیکردم. تا بالاخره یه روز ننه ام راه افتاد رفت و بعد از دو روز که برگشت گفت خبر راسته. بعدا ملتفت شدم که خود شما آدم فرستاده بودین سراغش و برده بودنش سر قبر میرآقا و بعدش هم پیغوم شما رو داده بودن بهش که بیاد به من بگه.
برزو خان سیگارش رو آتیش کرد و گفت: خیلی از اینایی که گفتی رو در جریانم خاتون. ولی جوابمو درست ندادی. بالاخره میخواد زن بگیره پسرت؟ یا فقط حرفش رو زده که سر بدوونه؟
گفت: والا چی بگم برزو خان. گفته میخوام بگیرم. ولی من بدبخت که ننه اشم، نه اینکه دختره کیه رو هنوز میدونم، نه اینکه کی و چه وقت میخواد زن بگیره رو. همینقدری که اومده از سفر، گفته که میخوام زن بگیرم و بعدش هم آدمای شما اومدن دعوتش کردن که بیاد عمارت شما. دیگه وقت بیشتری نبود که ته و توی کار رو دربیارم. ایشالا که اینبار جدی باشه حرفش.
گفتم: تو ننه اشی. یه ننه میدونه بچه اش راست میگه یا دروغ. لزومی به زیاد موندش و زیاد حرف زدنش نبودهو همینکه گفته ملتفت شدی چی به چیه. راست میگه یا دروغ؟
شکر یه آهی کشید و نگام کرد. گفت: آره خانوم. راست میگی. حرفت درسته. ولی اینبار قبل از اینکه حرفش رو بزنم، خودش پیش کشید و گفت که میخواد زن بگیره. ولی یه حالی بود. نه راستش رو میشد ملتفت شد و نه دروغش رو.
گفتم: حتمی زل نزدی تو چشماش و ازش بپرسی که راست و دروغش رو نفهمیدی.
گفت: اتفاقا خانوم درست زل زدم تو چشماش تا داشت این حرف رو میزد. ولی چشماش همچین قرص و محکم بود که داشت راست میگفت، اینقدر هم ازم نی نی چشماش رو میدزدید که میگفتی داره دروغ محض میگه! مث وقتایی بود که تو بچگی یه کاری کرده بود و ازم داشت قایم میکرد. حتم دارم یه چیزی رو داره ازم قایم میکنه…
برزو خان گفت: من کاری به این حرفا ندارم. اومدم اینجا که ملتفت بشم راستی راستی میخواد زن بگیره یا نه. اگه میخواد که من وظیفه دارم رفاقت رو در حق رفیقم تموم کنم و اسبابش رو جور کنم که آبرومند مجلسش برگزار بشه.
اشک حلقه زد تو چشمهای شکر و سرش رو زیر انداخت و بعد از چند لحظه که حالش بهتر شد گفت: خدا از بزرگی کمتون نکنه خان. من موندم چطور خدا یه همچین بنده ای تو بنده هاش داره! کاش ننه ام زنده بود و میدید دعاهایی که در حقتون کرده دونه دونه اش به جا بوده.
بعد هم بغض کرد و پاشد از اتاق رفت بیرون که جلوی ما اشک نریزه.
رو کردم به برزو خان و گفتم: چرا بهش نمیگی همه ی این کارا که میکنی به پرتو میرآقاست و همه رو اون براشون ارث گذاشته؟
چپ چپ نگام کرد و گفت: لزومی نداره. حتمی یه چیزی میدونم که اینطوری گفتم.
میدونستم که هیچی نمیدونه و داره دروغ میگه. میخواست همه چی رو به اسم خودش تموم کنه که کرده بود. حالا هم وقتش نبود که بخوام برزو رو جلوی شکر خراب کنم. راستش دلم نمی اومد که شکر تازه بفهمه یه عمری کلاه سرش رفته.
گفتم: خیال کنم این پسره هم پا جای پای آقاش گذاشته!
برزو ته سیگارش رو توی نعلبکی خاموش کرد و گفت: منظور؟
گفتم: یعنی با این حرفایی که ننه اش میزنه، غلطط نکنم اونم رفته یه جای دیگه زن گرفته و هنوز به ننه اش نگفته. درست عین همون کاری که آقاش کرد. تازه اگه هنوز بچه ای پی ننداخته باشه! اینم که راه میوفته میره اینور و اونور که ته و توی کار آقاش رو دربیاره، بهونه اس.
برزو چشماش گشاد شد و خیره شد به قالی و رفت تو فکر. همچین وقتا میدونستم که بدجور داره تو کله اش کند و کاو میکنه.
چند لحظه بعد نگاهش رو از گلهای قالی گرفت، رو کرد به من و گفت: بعید نیست درست گفته باشی. میرآقا تکلیفی واسه همچین روزی مشخص نکرد. اگه زن گرفته باشه که قضیه کلا فرق میکنه!
گفتم: چه فرقی؟
گفت: لابد نمیخواسته کسی خبردار بشه. واسه ی همین هم نگفته. اگه ما بخوایم سور و سات عروسی براش راه بندازیم که همه چی علنی میشه. تازه اگه به قول تو بچه هم داشته باشه که هیچی. کی میاد یه عروسی راه بندازه که بچه اش هم تو عروسی باشه؟ آبرو خودش و زنش با هم میره. اصلا باعث شرم و کسر شأنه همچین کاری. بایست حتمی ملتفت این قضیه بشیم. وگرنه آبروی خودمم میره. میگن برزو خان رفته واسه ی یه مردکی که زن و بچه داره تازه عروسی راه انداخته. صداش کن زنک رو بیاد بایست تکلیف این قضیه روشن بشه.
گفتم: به اون حرفی نزنی یهو. پس میوفته بنده خدا. هزار جور امید و آرزو داشته واسه ی روزی که بچه اش رو تو لباس دومادی ببینه. جور دیگه ای بایست قضیه رو ملتفت بشی.
گفت: خیر سرمون اومده بودیم تا اون مرتیکه برنگشته معلوم کنیم چی به چیه که تا وقتی اومد همه ی اسباب و وسایل سور رو فراهم کرده باشیم.
گفتم: چه عجله ایه؟
نفسش رو با حرص داد بیرون و گفت: چه میدونم. میرآقا اینطور خواسته بود. خیال کرده بود در آسمون وا شده و شازده ی این افتاده رو زمین.
شکر اومد تو…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *