قسمت ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۰

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۸۹ و ۱۷۹۰
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: راستی، اسمش رو نگفتی چی گذاشتی؟
گفت: میرعماد…
نگاهی به برزو خان انداختم. بغض گلوم رو گرفته بود. زیر لب گفتم: میر عماد پسر میر آقا! قشنگه…
یادم افتاد به ننه گلاب و حرفهایی که بهم زده بود. به خودم که چطور اون روزی که همراه خان والا رفته بودیم تو دشت، وقت شکار، میخواستم زور زورکی بشم شکار میرآقا و آخرش هم نشد! بعد هم که اون شد عاقبت میرآقا. گاس ننه گلاب اگه خبر داشت از این چیزایی که برزو الان داره بهم میگه، اون بلا رو سرش نمی آورد. گاسم من جای اینکه زن برزو بشم، میشدم زن میرآقا و حالا لااقل بچه ام میدونست که ننه اش منم! بعد به خودم گفتم چی داری میگی حلیمه؟ اگه شده بودی زن میرآقا که همون اول یه هوو داشتی که بچه هم داشت، اونم پسر. با اون ننه ی سلطیه ی تازه به دورون رسیده اش که بعید میدونم حریفش میشدی. میرآقا هم سر دینی که به گردن خودش میدیده بابت آقای هووت، هوای اونو بیشتر میداشت و تو میشدی کلفت یه کـون نشسته ی بی نام و نشون! حالا لااقل میدونی هووت فخرالملوک بوده و شوورت برزو خان پسر خان والا و بچه ات هم یه نسبی از این طایفه ی خانی برده. کلفتی هم اگه کردی واسه ی اون فخری چسان فسانی بوده.
برزو خان گفت: نمیدونم چه حکمتی توش بود که این حرفا رو بهم زد و باهام وصیت و وداع کرد. چند روز بعدش میر آقا مرد. انگاری بو برده بود که اجلش رسیده. گمونم یادت باشه تو اون روزا رو.
گفتم: آره. خوب یادمه. چی شد آخر؟ چه بلایی سر زن و بچه اش اومد؟
برزو چپ چپ نگام کرد و گفت: بلا؟ چرا بایست بلایی سرشون بیاد؟
گفتم: چون اونها رو سپرده بود به تو! خدا رو شکر فراموشکاری هم که تو ذاتتونه! حتمی چند وقت بهشون سر زدی و بعدش دیگه یادت رفته و وقتی به فکر افتادین که کار از کار گذشته بوده و دیگه هرچی که بوده شده نوشداری بعد از مرگ سهراب!
برزو خان غرید که: باز شروع کردی حلیمه؟ اگه یادم رفته بود که نه حالا تو راه بودیم با هم و نه میرعماد توی عمارت من کنار خسرو.
گفتم: راستی! میرعماد که اونجاست. ما داریم کجا میریم؟ ببینم اصلا سر ننه ی میر عماد چی اومد؟
گفت: خوشم میاد که جلدی خودت قضیه رو میگیری! داریم میریم سراغ همون ننه ی میر عماد!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: میریم سراغ اون که چی بشه؟ نکنه….
حرفم رو خوردم. برزو هم هیچی نگفت.
شاباجی گفت: ببینم خواهر، نکنه برزو خان بعد از مرگ میرآقا رفته بوده شکر رو عقد خودش کرده بوده؟ لااله الی الله! عجب مردمونی! اینطوری که تو میشدی زن سیّمش! چون فخری رو که گرفته بوده، تو رو هم که بعدش میگیره. این قضایا هم که مال وقتیه که تو میخواستی میرآقا رو به دام بندازی و تورت سولاخ بود و از دستت در رفت. پس تو میشدی زن سیّم برزو خان! ببینم نکنه از اون زنه بچه ام پیدا کرده بوده؟
حلیمه براق شد به شاباجی و گفت: چی داری پشت هم واسه ی خودت میبری و میدوزی خواهر؟همینطوری واسه ی خودت بتازونی و پیش بری چند دقیقه دیگه میخوای بگی هرچی زن بیوه از رفقای به رحمت خدا رفته ی برزو خان به جا مونده، شده زن اون و از هرکدومم یه بچه پس بندازی واسه اش و یه قشون درست کنی از خواهر و برادرای خسرو خان!
شاباجی رو ترش کرد و گفت: حالا چرا به تیریج قبات بر میخوره؟ اگه زنش نبوده، خب چه مرضی داشته وقتی پسر میرآقا اومده تو عمارتش بیصدا و یواشکی پاشه بره سراغ شکر؟ حرف من که ناراحتی نداره خواهر. خوبه همه میدونیم این مردا مث گربه ان! چشم و رو ندارن. علی الخصوص اگه خان و خانزاده و اربابی چیزی باشن و دستشون به دهنشون برسه.
گفتم: اونایی هم که دستشون به دهنشون نمیرسه به وقتش همینطورن، چه رسه به اونی که یه مال و منالی هم داره. زرتی شلوارش دوتا میشه.
شاباجی گفت: خدا از دهنت بشنفه کل مریم. حرف حق رو زدی…
حلیمه جلدی گفت: من کاری به این کارا ندارم. الانم حرفم سر این چیزا نیس. دارم میگم من خودم همراه برزو بودم. همچین چیزی نبود.
شاباجی با خنده ی شیطنت آمیزی گفت: بوده، به تو نگفته. رو نکرده جلوت.
حلیمه که سرخ شده بود گفت: برزو کسی نبود که بتونه چیزی رو از من قایم کنه. همونوقتش هم من خودم ظنم رفت به این چیزا که شماها دارین میگین. واسه ی همین هم دیگه حرفی نزدم تا برسیم اونجا و ببینم این زنک کیه و اونجا چه خبره. ولی به کم که رفتیم باز خود برزو به حرف اومد.
گفت: ببین حلیمه. من خودم میدونم که در حق بچه هام کوتاهی کردم. البته ناخواسته بوده. علی الخصوص سر خورشید بایست بیشتر حواسمو جمع میکردم.
اسم خورشید که اومد انگاری آتیش زدن به جیگرم. اشکم در اومد و افتادم به هق هق. دست خودم نبود. ناراحتی رو تو قیافه ی خود برزو هم میشد دید. یه آهی کشید و گفت: این راهی که حالا داریم میریم به وصیت میرآقاست. بایست برم تا قول آخری هم که بهش دادم، تمومش کنم و بعدش دیگه دینی به اون خدابیامرز ندارم.
گفتم: چه قولی؟
گفت…

منتظر نظرات و دلنوشته های شما در پیج اینستاگراممون هستیم.

https://www.instagram.com/p/CObESVALB71/
🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *