قسمت ۱۷۷۷

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من۱۷۷۷
join 👉 @niniperarin 📚
چند لحظه بعد از اینکه حرفش تموم شد و داشتم بهش اطمینون میدادم که حواسم به زن و بچه اش هست، نفسش برید…
تا برگشتیم سردار قشون شاه که ازم پرسید چی شد و چی نشد؟ بهش گفتم که همه رو از دم تیر گذروندیم ولی بهشون نمیخورد که دزد باشن. بعد هم قضیه ی شکرخدا-همونی که تو چشمام زل زد و جون داد-رو براش گفتم. البته وصیتی که بهم کرد رو براش تعریف نکردم. گفتم که داشتن بابت دادخواهی میرفتن پیش شاه. سردار دستی به سبیلش کشید و خودم رو کرد مأمور تا ته و توی قضیه رو در بیارم. از فلک کردن خبرچین شروع کردم و آخرش معلوم شد با ارباب و کدخدا دستش تو یه کاسه بوده و تا ملتفت شدن که چندتایی از اهالی به نیابت از بقیه راه افتادن که شکایتشون رو پیش شاه ببرن، دسیسه کردن که ما مث بلا نازل بشیم سرشون و اونی رو به روزشون بیاریم که آوردیم. ولی اینجاش رو نخونده بودن که ممکنه یه نفر نیمه جون، همه چیز رو برای من تعریف کنه و سر آخر دستشون رو بشه.
سردار که ملتفت قضیه شد، خبرچین رو داد میون ده گردن زدن و کدخدا رو فلک کردن و یکی دیگه رو گذاشتن جاش. ولی ارباب یه خراج درست و حسابی پیش کش شاه و سردار کرد و قسر در رفت. خونواده ی اونایی هم که جنازه هاشون برگشته بود آبادی شدن سیاه پوش پسرا و شوهراشون.
میدونستم که زن و دختر شکرخدا هم میون اونان، ولی نمیشد تو اون موقعیت برم سراغشون. هم داغ دیده بودن و هم کینه داشتن از قشونی که اونا رو ناخواسته عزادار کرده بودن.
برای همین نموندم اونجا و همراه قشون رفتم. یکماه بعد مأموریت که تموم شد، وقت برگشتن من راه کج کردم و رفتم توی همون آبادی و سراغ زن و بچه ی شکرخدا رو گرفتم. پیداشون کردم.
زنش در رو که باز کرد، اول یکم خیره نگام کرد. جواب سلامم رو داد و گفت: قیافه ات آشناست، ولی نمیشناسمت.
میشناختمش. اون روز میون اونهایی که ضجه میزدن، دیده بودمش. قیافه ی همه رو تک به تک خوب نگاه کرده بودم و از خودم پرسیده بودم یعنی کدوم یکی از اینا میتونه زن شکرخدا باشه؟ بهش نگفتم مجری حکمی که باعث سیاه پوش شدن و اون و دخترش شده منم. وانمود کردم پسر یکی از رفقای قدیم شکرخدام و به سفارش آقام اومدم که سری بهش بزنم که ملتفت قضیه ی شومی که براشون اتفاق افتاده شدم و حالا اومدم که حال و احوال اون و دخترش رو بپرسم.
تعارفم کرد که برم داخل. رفتم. دخترش چای آورد و دوتایی نشستن توی اتاق و باز داغشون تازه شد و کلی گریه کردن و نفرین به باعث و بانی کشته شدن شکرخدا و بقیه.
از تو چه پنهون برزو خان، خودمم طاقت نیاوردم و سرم رو زیر انداختم و بابت مصیبتی که به خونواده ی اون پونزده نفر رفته بود و منم درش دخیل بودم زار زدم.
همه مون سبک تر که شدیم زن شکرخدا گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *