قسمت ۱۷۷۵ تا ۱۷۷۶

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۷۵ تا ۱۷۷۶
join 👉 @niniperarin 📚
میرآقا گفت: پس چرا نگفتی تیر در کنم؟ شکار در رفت…
همینطور خیره موندم بهش. نگاش رو ازم دزدید. صدای فریاد خان والا رفت به آسمون که حکم فلک یکی از نوکرای کنار دستش رو میداد به بهونه ی تکون خوردن بی وقتش که باعث شده بود حواسش پرت بشه و تیرش به هدف ننشینه.
گفتم: درست شنفتم؟ یه بار دیگه بگو.
میرآقا سرش رو زیر انداخت و خیره شد به تفنگش. گفت: آره درست شنفتی. زن و بچه ام.
تکیه دادم به تخت سنگ بزرگی که پشتش کمین گرفته بودیم و گفتم: انتظار شنفتن هر چیزی رو داشتم ازت، غیر از این. تو کی زن گرفتی و بچه دار شدی که ما بیخبریم؟ چرا هر جا میگن میرآقا عزبه و میخوان دست و آستین واسه ات بالا بزنن، نیشت واز میشه و لب تر نمیکنی؟
یه سری تکون دادم و بعدش یه نیشنخندی زدم و با طعنه گفتم: هه! ما رو باش. وقتی بعد از یه عمری رفاقت، من تازه دارم این حرف رو میشنفم، تکلیف بقیه که معلومه…
میر آقا گفت: نیش نزن برزو خان. هیچکی نمیدونه. یعنی نمیدونست تا الان. بعد از خودم تو دومی هستی که این راز رو میشنفه. نگفتم به کسی چون قرار نیست احدی از این قضیه بویی ببره. به تو گفتم، چون نمیخوام بعدا مدیون زن و بچه ام بشم.
گفتم: حالا کی زن گرفتی و بچه دار شدی اینقدر بیصدا؟ کجان؟ نکنه همین دور و برن و ما هم دیدیمشون و بی اطلاعیم؟ والا از تو دیگه هیچی بعید نیست.
یه آهی کشید و گفت: نه. این دور و بر نیستن. تو هم ندیدیشون تا حالا.
گفتم: پس تو که اینقدر خاطر خواه شدی که بی خبر و بی سور و سات رفتی زن گرفتی و بچه دار هم شدی، چطوری حالا ولشون کردی به امون خدا و راه افتادی دنبال ما؟
گفت: بحث خاطر خواهی نیست برزو. زنی که گرفتم، تاوان گناهیه که کردم. یه طورایی فرار از عذاب وجدان.
تیز نگاش کردم. گفتم: گناه؟ عذاب وجدان؟ اینا که میگی دیگه چه صیغه ایه؟
گفت: راستش یه بار که با قشون شاه داشتیم میرفتیم طرف ورامین و قرار بود اشرار و گردنکشها رو قلع و قمع کنیم، میون راه یه جایی اطراق کردیم. خبرچین خبر آورد که نزدیک همونجا یه دسته از گردنه گیرا پاتوق کردن واسه ی استراحت و میخوان صبح علی الطلوع یه کاروون رو لخت کنن و بعید نیست که شبونه هم به قشون ما بزنن و توی خواب غافلگیرمون کنن. ریس قشون، منو کرد سر دسته و چندتا آدم بهم داد که برم دار و دسته ی گردنه گیرا رو تار و مار کنم و هرچندتا تونستم ازشون بکشم. شبونه راه افتادیم و به ساعت نکشیده بود که رسیدیم به پاتوق دزدا…
تو یه خرابه ده پونزده تایی جمع شده بودن دور آتیش و حیووناشون رو بسته بودن دور تر و داشتن اختلاط میکردن با هم.
اشاره کردم به آدمهام که خرابه رو دوره کنن و با علامت من شروع کنن به تیر در کردن و به هیچ کدوم از این حرومیا رحم نکنن که اینا اگه مال دستشون بیافته اهل رحم کردن به صاحب مال نیستن و توی زدنشون نبایست تعلل کرد.
خرابه رو محاصره کردیم و همین که من تیر اول رو در کردم به عنوان علامت، اون خرابه شد قبر دسته جمعیشون و تک به تکشون رو از دم تیر گذروندیم.
مطمئن که شدیم همه رو زدیم، رفتم توی خرابه که ببینم چندتا بودن و غنیمت چی دارن واسه ی لشکریا که جمع کنیم و ببریم. حیوناشون رو که آوردن میون خرابه، دیدم به جای اسب، خر و قاطر سوار بودن! تعجب کردم. چون دزد با خر نمیره راه مردم رو ببنده!
دستور دادم هرچی تفنگ دارن رو هم جمع کنن بیارن اون وسط کنار آتیش. سه تا تفنگ بیشتر نداشتن و مابقیش فقط چوبدست بود و چماق. تعجب کرده بودم که اینا دیگه چه جور راهزنن؟
به آدمام دستور دادم جنازه ها رو هم جمع کنن و ردیف کنن کنار آتیش. خودمم رفتم که قیافه هاشون رو از نزدیک ببینم.
همینطور که داشتم نفر به نفر صورتهای آفتاب سوخته شون رو نگاه میکردم و میونشون میگشتم، یهو به نظرم رسید چشمهای یکیشون به هم خورد. نشستم و دقیق شدم تو صورتش. خیره بود بهم و داشت نفس میکشید. سرش رو از زمین بلند کردم و گفتم: شما کی هستین؟ اینجا چه کار میکردین میون بیابون؟
طرف به سختی نفسش رو داد بیرون و با یه صدای ضعیفی گفت: رعیتیم. میرفتیم شهر!
خون زیادی ازش رفته بود و پیدا بود خیلی دووم نمیاره. گفتم: جلدی بگو تا رمق داری. گردنه گیرین؟ اسم رئیشتون چیه؟
اشک تو چشماش جمع شد و گفت: رعیتیم. میرفتیم شهر سراغ شاه، گاس شاه به حرفمون گوش بده و دادمون رو از ارباب و کدخدا بگیره!
با این حرفش انگاری آب سرد ریختن رو سرم و آتیش انداختن تو دلم. به دست و پاهاش نگاه کردم. راست میگفت. دست و پای رعیت بود. پر از پینه و ترک.
نفسش داشت به خِر خِر می افتاد. داشتم آتیش میگرفتم. بایست یه کاری میکردم. تنها چیزی که تونستم بهش بگم این بود که گفتم: دروغ نمیتونم بهت بگم. عمرت به صبح نمیکشه مرد. وصیتی نداری؟
گفت: زنم و دخترم. کسی رو ندارم به دادشون برسه بعد از من.
جلدی نشونیشون رو ازش گرفتم و بهش قول دادم که خودم حواسم بهشون هست.
از چشماش پیدا بود که بهم اطمینون نداره، ولی چاره ای هم نداشت. همینطور که اشک میریخت قسمم داد که گزندی بهشون نرسه و اذیتشون نکنم.
حق داشت. منم بودم نمیتونستم به کسی که اون جمع رو به تیر بسته اطمینون کنم. ولی میدونست که چاره ای هم جز این نداره که به من وصیت کنه.
چند لحظه بعد از اینکه حرفش تموم شد و داشتم بهش اطمینون میدادم که حواسم به زن و بچه اش هست، نفسش برید…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *