قسمت ۱۷۷۲ تا ۱۷۷۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۷۲ تا ۱۷۷۴
join 👉 @niniperarin 📚
صدای در اتاق بغلی که اومد چشمام رو بستم.
شنفتم که در میزنن. لحاف رو از رو سرم پس کردم. آفتاب افتاده بود میون اتاق. پیرمرد پشت در بود. تا دید که بیدار شدم سرش رو آورد پشت شیشه ی در و از همون بیرون گفت: پاشو آبجی. ناشتایی حاضره و برزو خان منتظر.
با مجمعی که تو دستش بود از پشت شیشه محو شد. رفتم آبی به سر و صورتم زدم و رفتم توی اتاق پیش برزو.
گفت: بشین بخور بایست زود بریم. خواب موندم.
پیرمرد دو تا چای رو ریخت تو استکان و گذاشت کنار مجمع. گفت: نوش جونتون. بخورین، من صبح زود ناشتاییم رو خوردم. میرم اسبهاتون رو زین کنم که معطل نشین بعدش.
رفت از اتاق بیرون. رو کردم به برزو خان و گفتم: نبایست آدم کور غیب گو باشه تا بدونه امروز تا کله ی ظهر خوابت میبره خان. هرکی دیگه هم دیشب نشسته بود پای اون بساط امروز خواب میموند.
برزو چاییش رو هورت کشید و گفت: تو که پای اون بساط نبودی پس چرا تا حالا خواب موندی؟
گفتم: میگن هرکی از این زهرماریا بخوره، تا هفت روز نجسه، تا هفت تا خونه اینور و اونورش هم برکت ازش میره. من که تو همین اتاق بغلی بودم میخوای بی نصیب نمونم؟ شیطون که بیاد اینجا دیگه براش این اتاق و اون اتاق نداره، تورش رو که بندازه، منم خواب میمونم تا لنگ ظهر.
برزو چشماش رو یوری کرد و گفت: مزخرف نگو حلیمه. جلد بخور بریم کار دارم.
گفتم: من گیر شکم نیستم. عجله داری پاشو تا بریم.
جواب نداد. یه لقمه گرفت اندازه ی کف دست و هل داد تو دهنش. میدونستم برزو از هر چی بگذره از صبحونه اش نمیتونه بگذره.
گفتم: نگفتی برزو خان، این کارت چی هست که اینقدر واجبه و تو خفا هم داری میری دنبالش؟ این کار هم شده مث وقتی که من زنت شدم! گفتی به همه میگی و هی امروز و فردا کردی، آخرش هم نگفتی.
لقمه پرید تو گلوش. چاییش رو داد پشت سرش و گفت: میخوای زهرمارمون کنی؟ باز همون حرفا رو پیش کشیدی؟ میبینی که تو رو راه انداختم دنبالم، گیرمم که نگم. تو که دنبالمی و بالاخره ملتفت میشی. دیگه این سوالها چیه میپرسی بی وقت؟ پاشو بریم، هرچی کوفت کردیم بسه.
منتظر من نشد. بلند شد و از اتاق رفت بیرون. بقچه ام رو ورداشتم و رفتم دنبالش. اسبها رو پهلوون حاضر کرده بود. برزو رو بغل کرد و در گوشش یه چیزی گفت و بعدش خداحافظی کرد.
یه مشت اسفند ریخت رو آتیش و روونه مون کرد بریم.
از ده که اومدیم بیرون برزو زد به جعده و شروع کرد تاختن. پا به پاش تازوندم که خیال نکنه کم میارم.
میون راه یهو یه جایی وایساد. کنارش که ایستادم گفت: یه چیزی بهت میگم میخوام همین الان آویزه ی گوشت کنی تا وقتی برمیگردیم. دیگه هم ازم سوال نپرس!
گفتم: بگو. میشنفم.
گفت: میون اون آدمایی که خسرو دعوت کرده بود، یکی بود که واسه ی اولین بار دعوت شده بود. تا حالا ندیدمش، ولی خیلی سال پیش یه قراری با رفیقی گذاشتم که پاش وایسادم. گاس در مورد خودمو و خونواده ام کاهلی کرده باشم یا کم و کسری گذاشته باشم خواسته یا ناخواسته، ولی این کسی که میگم، محض خاطر تعهدی که به رفیقم داشتم بایستی پاش وامیستادم. ولی هنوزم نمیخوام منو ببینه، خودمم نمیخوام ببینمش.
گفتم: من که ملتفت حرفات نمیشم. گیرمم که با یکی یه قراری گذاشتی یه روزی، چه دلیلی داشت بزنی بیرون از عمارت؟ میرفتی تو یه پستو خودتو قایم میکردی که تو رو نبینه.
گفت: نمیشد. قرارم این بوده که وقتی اونو دعوتش کردم عمارت، خودم برم اینجایی که داریم میریم بابت یه کاری!
گفتم: کشتی ما رو برزو خان. اگه میخوای بگی، رک و پوستکنده بگو و شر رو بکن. اگه هم نمیخوای بگی که بیخود وقت تلف نکن. راه بیوفت بریم که به لطف گلی که کاشتی و امروز سر ظهر بیدار شدی، تا شب هم بعید میدونم به یه آبادی برسیم.
گفت: راه بیوفت؛ همینطور که میریم برات تعریف میکنم.
اسبش رو هی کرد. آروم راه افتاد. کنارش راه افتادم.
گفت: اونی که دعوتش کردم، پسر میرآقا رفیقمه. یادت که هست؟
یهو جا خوردم. گفتم: پسر میرآقا؟ مگه میر آقا زن داشت؟
گفت: آره، داشت!
یادم افتاد به اون روزی که میر آقا منو که یعنی از حال رفته بودم بغل کرد و آورد میون آدمای خان والا که حالم رو جا بیارن. چه فکرایی که نکرده بودم و چه نقشه هایی نکشیده بودم که دلش رو به دست بیارم و بشم زنش. لجم گرفت.
گفتم: پس اون که همه جا جار زده بود عزبه و میخواست زن بگیره. حالا بعد از این همه سال تقش در اومده که زن داشته که هیچ، پسر هم داره اندازه ی پسر خودت؟ تازه اگه بزرگتر هم نباشه.
یادم افتاد به حرفای پیرمرد و چیزایی که به برزو گفته بود در مورد خاطرخواهی میرآقا و فخری. تازه ملتفت شدم عجب ماری بوده این میرآقا. ننه گلاب خوب شناخته بود اینا رو. خوب شد رأیم رو زده بود از اینکه بخوام خودم رو بندال میرآقا کنم!
برزو گفت: اون روزایی که رفاقتمون شیش دنگ بود با هم و کوه واسه هم جا به جا میکردیم و جون واسه ی هم میدادیم، یه روز میرآقا به وقت شکار وقتی که یه جا کمین کرده بودیم با هم دیگه و من چشم دوخته بودم به تفنگ خان والا و میرآقا هم از پشت مگسک تفنگ خیره مونده بود به کَلی که خان والا نشونه رفته بود و منتظر بودیم که همزمان با تیر در کردن خان والا ما هم شکار رو بزنیم که سور و سات خان جور باشه، میر آقا گفت: برزو، یه رازی دارم که میخوام بهت بگم. فقط قول شرف بده که بین خودمون میمونه.
گفتم: حالا چه وقت راز گفتنه میرآقا؟ نمیتونم سر برگردونم طرف تو. بایست شیش دنگ حواسم جمع خان والا باشه و چشمم به انگشتش روی ماشه ی تفنگ. تعلل کنیم و حواس پرتی در بیاریم، با تأخیر تیر در میکنی، آقام ملتفت میشه که خودش نتونسته شکار رو بزنه، اوقات همه مون رو تلخ میکنه.
گفت: نترس، تو فقط گوشت به من باشه و چشمت به دست خان والا. وقتش که شد بگو، من میزنم.
گفتم: بزار به وقت دیگه. بقیه ی روز رو ازت گرفتن مگه؟ این همه شب و روز داریم با هم سر میکنیم، عدل همین حالا بایست بگی؟ وقت گیر آوردی؟
گفت: آره. اتفاقا وقت گیر آوردم. چون فقط حالاست که نمیتونیم با هم چشم تو چشم بشیم و میتونم راحت حرفمو بهت بزنم!
یه آن سر گردوندم طرفش و گفتم: مگه حرفت چیه که نمیخوای رو تو رو بهم بگی؟ نکنه….
زل زد تو چشمام و گفت: کاری به تو نداره رفیق. یعنی تا الان نداره. ولی بعدش که بگم دیگه به تو هم کار داره. اگه میدونی حوصله اش رو نداری کلا نگم. نگاهت هم به من نباشه، بدوز به دست خان والا…
نگام رو تیز کردم طرف آقام که تفنگش رو آورده بود پایین و منتظر فرصت مناسب بود که شکار برسه تو تیر رسش و دوباره نشونه بره.
یه فکری کردم و گفتم: بگو. ما که تا حالا با هم ندار بودیم و من هرچی راز داشتم، بهت گفتم و بارش رو روی دوش تو هم گذاشتم. حالا یه بار تو عالم رفاقت میخوای یه رازی بهم بگی، نامردیه اگه بگم نمیخوام بدونم.
خان والا تفنگش رو آورد بالا و نشونه رفت.
گفتم: نگاهت پشت مگسک باشه، شکار رسیده تو تیر رس آقام.
گفت: هست…
گفتم: بگو…
گفت: میخوام اگه یه روزی من نبودم، به حرمت رفاقتمون حواست به دو نفر باشه!
گفتم: تو بگو ده نفر. ما که با هم این حرفا رو نداریم. بعدش هم چرا نباشی؟ مگه خبریه؟
گفت: نه! ولی بایست یه روزی بالاخره این وصیت و وداع رو با یکی بکنم.
گفتم: خب کی هستن اون دو نفر؟ نکنه آبجیات رو میگی؟
گفت: نه. زن و بچه ام رو میگم!
اینو که گفت یهو جا خوردم. برگشتم خیره شدم بهش و گفتم: زن و بچه ات؟ حالت خوشه؟
صدای تیر در کردن خان والا اومد.
میرآقا گفت: پس چرا نگفتی تیر در کنم؟ شکار در رفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *