قسمت ۱۷۶۸ تا ۱۷۶۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۶۸ تا ۱۷۶۹
join 👉 @niniperarin 📚
دلم میخواست همون وقت برم تو و همون بطری رو فرو کنم تو حلق مردک. ولی نمیشد.
برزو گفت: چندباری خواستم. نشد. تو طالع من نیست. دست رو هر کی گذاشتم بعد از فخری، یه طورایی به هم خورد. یا طرف مرد، یا فراری شد، یا تو زرد از آب در اومد. انگاری فخری با رفتنش بخت منو هم طلسم کرد.
خندید. به خودم بد و بیراه میگفتم که نمیتونم برم تو اتاق و همه چی رو بریزم به هم. یه طوری حرف میزد که انگار نه انگار همزمان با فخری شوور منم شده و اگه من نبودم حالا اینجا ننشسته بود پیش این پیرمرد زهرماری کوفت کنه و از اون فخری چسان فسانی تعریف و تمجید کنه.
پیرمرد گفت: زنها همینن برزو خان. تا هستن یه طور طلسمت میکنن و وقتی هم نیستن یه طور دیگه. نبایست وا بدی. ولی خوب دلتنگیه دیگه. نمیشه کاریش کرد. علی الخصوص وقتی دیدار به قیومت باشه.
برزو گفت: وقتی که زنده بود، قدیما، اوایل دلتنگش میشدم گاهی. ولی بعدش دیگه نه! توفیری برام نمیکرد بود و نبودش. بود، فقط واسه ی اینکه ننه ی بچه ام بود و آبروم. آخرش هم که بی آبرو…
حرفش رو خورد. پیرمرد نگاهی به برزو انداخت و خودش انگاری ملتفت شد نبایست ادامه ی حرف رو بگیره.
یه استکان پر کرد و داد دست برزو و یکی هم ریخت برای خودش. به سلامتی هم که رفتند بالا، پیرمرد گفت: والا برزو خان یه حرفی بوده که نمیخواستم بهت بزنم هیچوقت. قصدم این بود که با خودم ببرمش به گور! ولی حالا که حرف به اینجا کشید بهت میگم.
برزو انگشت کوچیکش رو زد توی ماست و بعد هل داد تو دهنش و گفت: بگو. کار ما دیگه از این حرفا گذشته.
حالش رو میشناختم. چندتا استکانی که خورده بود اثر کرده بود و کله اش داغ شده بود و میشد هر حرفی رو بهش زد. پیرمرد هم حتمی میشناختش و ملتفت این موضوع بود که این حرف رو پیش کشید.
گفت: راسیاتش چندباری همون روزا میرآقا اومد اینجا پیشم. تنها.
برزو صاف تر نشست و گفت: تنها؟ که چی؟
پیرمرد گفت: به قول خودش میگفت به بن بست خورده که اومده. منم دیدم حالش خرابه انگاری آوردمش تو. نشست همینجایی که تو الان دراز کشیدی و یه بطری مث همین گذاشت جلوش. گفت بریزم براش. میریختم و اون پشت هم میرفت بالا. چشمهاش که خمار شد، یهو دیدم اشک اومد توش و شروع کرد به گریه. هیچی نگفتم که اگه میخواد خودش بگه.
برزو که تیز شده بود گفت: خب؟ گفت؟
پیرمرد گفت: آره. خودش به حرف اومد. دارم اینو برات میگم برزو خان، چون الان جفتشون مهمون خاکند.
برزو گفت: جفتشون؟ مگه نگفتی میرآقا تنها اومده بود؟
پیرمرد گفت: چرا. اون تنها اومده بود ولی خراب و ویرونیش از این بود که اونم خاطرخواه فخرالملوک شده بود.
تا اینو گفت برزو که انگاری هرچی خورده بود از سرش پرید، یهو بلند شد و صاف نشست و زل زد تو دهن پیرمرد. گفت: میر آقا؟ خاطر خواه فخری؟
پیر مرد سرش رو تکون داد.
برزو یکم خیره نگاهش کرد و بعد یهو زد زیر خنده.
پیرمرد گفت: خنده اش کجا بود برزو خان؟
برزو یهو خنده اش رو خورد و براق شد به پیر مرد و گفت: جفنگ میگی پهلوون. حتم دارم مستی. میر آقا و این حرفا؟
پیرمرد دستش رو گذاشت روی بطری و گفت: به همین عرقی که با هم خوردیم اگه مست باشم. عین حقیقت رو برات گفتم.
برزو که دوست نداشت باور کنه گفت: میرآقا مث داداش بود واسه ام. خیلی وقتها راه و چاهو اون بهم نشون میداد. به اصرار خودش من فخرالملوک رو گرفتم. اگه خاطرخواهش بود که بهم اصرار نمیکرد. راه جلو پام نمیذاشت که چطوری برم سراغ فخری و چی بهش بگم. حتم دارم اشتباه میکنی. خیلی سال از اونوقتها گذشته. لابد یکی دیگه رو میگفته، تو مست بودی مث حالا و اشتباه ملتفت شدی.
پیرمرد گفت: اینقدر نگو مستی برزو خان. مستی مال شماها بود که اونوقتا کم سن بودین و حالا کم ظرفیت. اتفاقا به میرآقا گفتم دردت که بی درمون نیس. یهو دیدی اونم دلش با توئه. برو سراغش و رودروایسی رو بزار کنار و ساز دلتو باهاش کوک کن. بلکه همنوا شدین با هم.
برزو گفت: دستمریزاد پهلوون! حتم دارم میدونستی فخری قراره بشه زن من و این راهو جلو پاش گذاشتی.
پیرمرد گفت: نمیدونستم. خودش که گفت ملتفت شدم. مشکل همین بود که اون حاضر نبود رو دست تو بلند بشه. گفت حالا که برزو پیش دستی کرده و زودتر از من رفته سراغ فخری، من بمیرمم دیگه حرفی در این مورد بهش نمیزنم. اتفاقا هر کاری از دستم بربیاد میکنم که اون دوتا کارشون به سرانجام برسه.
برزو گفت: میدونستم که میرآقا همیشه رفیقه و میشه روش حساب کرد. حیف زود رفت!
پیرمرد یه استکان پر کرد داد دست برزو و گفت: بلکه هم قسمتشون بوده تو اون دنیا به هم برسن!
برزو افتاد به سرفه. پریده بود بیخ گلوش. پیرمرد رفت چندباری زد پشت کمرش. گفت: منظورم اینه که اگه تو راضی باشی. لابد اون دنیا هم اجازه ی زن دست شوورشه اول! اگه تو نخوای که نمیشه!
برزو گفت: فخری این دنیا هم به زور به حرف من بود، چه رسه به اون دنیا. اصلا بره هر غلطی دلش میخواد بکنه…
راسیاتش خواهر، نمیدونم اون فخری چسان فسانی چی داشت که میرآقا و برزو بایست اینطوری خاطرخواهش بشن و یکی مث من که هزار جور سر بودم از اون زنک، اینطوری به روز سیاه بشینم و برزو حتی عارش بیاد که بگه زنشم!
شاباجی گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *