قسمت ۱۶۰۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۰۷ (قسمت هزار ششصد و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
جلوی خونه که رسیدیم همه جا ساکت بود. قاسم آروم در رو فشار داد. کلونش رو آسیه انداخته بود از پشت و محکم بسته بودش.
گفت: شماها کنار وایسین. من میرم تو در رو واز میکنم.
یکی از خرها رو برد کنار دیفال و آشوب هم رفت افسارش رو گرفت که جفتک نندازه. قاسم جفت پا پرید روی خر ایستاد، دستهاش رو دراز کرد سر دیفال و خودش رو کشید بالا.
چند دقیقه بعدش آروم در خونه رو واز کرد و اشاره کرد به ما. رفتیم تو. آشوب اما موند بیرون پیش خرها.
توی دالون جلوی سکینه رو گرفت و گفت: تا من نگفتم هیچ کاری نمیکنی. همه چی میسپاری دست من.
بعد هم رو کرد به من و حلیمه و شاباجی. گفت: بهتره شماها هم بمونین توی حیاط تا وقتی دست و دهنش رو ببندم که نتونه سر و صدا کنه و همه ی در و همسایه ها رو خبر کنه.
گفتم: بیاییم بالا سرش بهتره تا اینکه بمونیم تو حیاط.
گفت: ببخشین کل مریم. اتاقی که آسیه توشه پله خوره. شیش هفت تایی پله میخوره میره بالا. شماها هم که درست و حسابی نمیتونین راه برین، چشمتون هم که تیز نمیبینه. سر و صدا میکنین خبردار میشه، اونوقت دست بالا رو داره و دیگه کاری از ماها بر نمیاد.
قبول کردم. قاسم سکینه رو راه انداخت دنبال خودش و جلوتر رفت. ماها هم یواش خودمون رو رسوندیم به حیاط. تاریک بود ولی زیر نور ماه میشد همه چیز رو دید. قاسم و سکینه داشتن از پله های اتاقی که گفته بود بالا میرفتن. در رو یواش واز کردن و رفتند تو.
شاباجی گفت: خدا به خیر کنه خواهر. بیدار بشه آبرو برامون نمیذاره.
حلیمه گفت: مگه کی ما رو اینجا میشناسه که حالا بخواد آبرومون بره؟ قتل هم که نکردیم. اومدیم این زن و شوور بچه شون رو از دست اون زنیکه ی دروغگوی شامورتی در بیارن.
چند لحظه بعد از توی اتاق سر و صدایی بلند شد. صدای زنی که میخواست جیغ و فریاد کنه ولی صداش توی گلو خفه میشد.
شاباجی گفت: خوب فرز در دهنش رو بست. کارشو بلده.
سکینه از اتاق اومد بیرون. بچه رو که پیچیده بود توی یه ملحفه و داشت گریه میکرد گرفته بود تو بغلش.
پایین پله ها که رسید گفت: خدا رو شکر سالمه بچه ام. اون آسیه ی پدر سگ هم هنوز به سرش نزده بود که بچه رو ورداره و بره.
گفتم: باز الحمدالله. خدا خواست که باز به بچه ات برسی. یه نذری چیزی بکن حتما.
قاسم اومد پایین. گفت: دست و دهن و پاهاش رو بستم که نتونه در بره یا سر و صدا کنه. برین باهاش حرف بزنین. ولی مواظب باشین وازش نکنین که با صداش محله رو بیدار میکنه.
گفتم: بلدم چکارش کنم. سر کل مریم رو میخواسته شیرع بماله؟
به شاباجی و حلیمه گفتم زیر بغلهام رو گرفتن و از پله ها رفتیم بالا. آسیه توی اتاق سرخ شده بود و داشت خون گریه میکرد…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…