قسمت ۱۳۵۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۵۲ (قسمت هزار و سیصد و پنجاه و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
با دست اشاره کرد به در. گفت: بفرمایین. راه بازه. هر لحظه که اراده کنین میتونین برین از این منزل!
گفتم: میرم. قرار بود چند روزی بیام ساز بزنم، مزدم رو بگیرم و برم. چند روز شده؟ یک هفته؟ ده روز؟
گفت: به کمیت باشه هشت روزه که اینجایین استاد، ولی اگه حساب کیفیت باشه پنجاه سال رو رد کردین!
گفتم: سوسه نیا تو کار، جناب پیشکار. رفیق نیمه راه نیست این ممد تنبکی. جواب درست بده که آشفته ام. چند روز دیگه مونده از این کار؟ میخوام زودتر تمومش کنم و برم پی زندگیم.
رفت طرف خمره، برداشت و تکونش داد. چشماش رو بست و به صدای شراب توش گوش کرد. بعد سری کج کرد و گفت: رو حساب این خمره که نصف شده، به غایت صد سال هم که حساب کنین، نیمش گذشته و نیمی مونده. یعنی همین مقدار که بودین از اول تا به حال!
صورتم رو کشیدم تو هم و گفتم: اگه متر و معیارت می توی خمره است، بده همین الان لاجرعه همه اش رو سر میکشم. اون خلاص میشه و کار من هم تموم!
خندید و گفت: معامله ی خوبیه. ولی توفیری نداره توی وقت رفتن شما! رو حساب سازی که باید بزنین و به قول خودتون خماری بعدش که چه وقت از توی رختخواب بلند بشین، سر جمع میشه همین مقداری که تا حالا اینجا بودین. چه جرعه جرعه بخورین و چه لاجرعه.
حرصم گرفته بود. بدون اینکه جوابی بهش بدم از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی دالون. تاریک بود و تهش دیده نمیشد. انگار انتهایی نداشت. چند قدم رفتم. همه ی درهایی که تا حالا هر وقت دیده بودمشون قفل داشت، الان همه بی قفل بودن. اولی را هل دادم. باز شد. یک دالون سیاه بی انتهای دیگه پشتش بود. بعدی رو باز کردم. اون هم همینطور! حتی دیگه اون دری که هر روز ازش میگذشتم و وارد اون حیاط اندرونی میشدم رو هم پیدا نمیکردم!
داشتم از این همه در و دالون و سردرگمی هراس میکردم و از طرفی واهمه داشتم ارباب از اینکه کار رو نیمه تموم گذاشتم و رفتم ناراحت بشه و غضب کنه و دیگه هیچوقت روی آرامش رو نبینم. مونده بودم میون دو راهی. بهتر دیدم تا گم نشدم برگردم توی اتاق و منتظر فرصت مناسب بشم برای رفتن. یه طوری که نه ارباب ناراحت بشه و نه خودم متضرر. از طرفی هنوز برام خیلی چیزها گنگ بود که دلم میخواست ازش سر دربیارم.
تا برگشتم پیشکار انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بی اینکه حرکت یا نگاه خاصی کنه داشت تشکچه ی زردوز رو مرتب میکرد. سازم رو از کنار تشکچه برداشت و داد دستم. گفت: این فراموشتون شده بود!
گرفتم و نشستم روی تشکچه. گفتم: وقت ناهار نشده؟
تعظیمی کرد و گفت: الساعه حاضر میکنم استاد.
رفت بیرون و در را بست. چشمام رو بستم و سعی کردم همونطوری که هر شب بعد از خوردن می، صداش رو در میارم، آهنگی بزنم.
هرچی تلاش کردم بیهوده بود. انگار کن ساز رو داده باشن دست یک مبتدی تازه کار واسه ی مشق اول! حتی همون چیزهایی هم که قبلا توی مجالس میزدم الان ازم بر نمی اومد.
نگاهم چرخید طرف خمره. نبایست دوباره میخوردم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…