قسمت ۱۳۵۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۵۰ (قسمت هزار و سیصد و پنجاه)
join 👉 @niniperarin 📚
ولی چیزی پیدا نکردم! فقط مونده بود همون دری که قفل بود و پیشکار میگفت خان دستور داده هیچوقت نباید باز بشه!
رفتم کنار در و کمی به قفلش ور رفتم. محکمتر از اون بود که بشه با دست خالی شلش کرد یا درش آورد. زل زدم به در و بعد آروم گوشم رو چسبوندم بهش. نفسم رو حبس کردم و گوش کردم. صدایی نمی اومد.
فکر کردم نکنه ممکنه کسی اونجا باشه و منع شده باشه از صدا کردن؟
آروم چندبار گفتم: آهای، آهای، صدام رو میشنفی؟ منم استاد محمد تار نواز…
باز گوش کردم. خبری نبود. یا انگشت چند ضربه زدم به در. بلکه اگه کسی اونجاست، ضربه ای بزنه یا تکونی به خودش بده و اعلام وجود کنه.
باز گوشم رو چسبوندم به در و خوب گوش کردم. خبری نبود.
یهو صدایی شنفتم! از توی دالون بود. حتم کردم صدای پای پیشکاره. فرز رفتم توی رختخواب و دراز کشیدم و چشمام رو خمار کردم.
در وا شد و پیشکار اومد تو. نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و بعد یکراست رفت طرف خمره ای که پیچیده بودم توی چادر شب.
برش داشت، وراندازش کرد. بعد همراه قدح آورد گذاشتش توی سینی. بی اینکه بهم نگاه کنه گفت: دورش رو که بپیچین گرم میشه و مزه اش خراب! نگرون خمره نباشین!
چشمم رو باز کردم و گفتم: نگرون خود خمره نیستم. این کوزه که از گِله و خاک هم که همه جا هست محض ساختن یه خمره به همین شکل و قاعده. ارزش این خمره به شراب توش هست که نایابه. ترسیدم از اینکه توی عالم بی وزنی، ناخواسته وزنه ای بشم و بیوفتم روش و همه اش به باد بره. اونوقته که دیگه پشیمونی سودی نداره. داره؟ پس علاج واقعه قبل از وقوع کردم که نشه مایه ی حسرت خودم و دلخوری ارباب از این می نابی که محض دوستان خاص کنار گذاشته.
پیشکار اومد جلو. دستش رو دراز کرد. دست به دستش دادم. از رختخواب کشیدم بیرون و شروع کرد به جمع کردنش.
گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…