قسمت ۱۳۰۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۳۰۱ (قسمت هزار و سیصد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: میرم همین الان کارو یکسره کنم! تو هم وایسا و تماشا کن!
دیدم اگه برم جلو هیچ کاری هم که نکنم، خبرکشهای برزو بهش میگن که منم اونجا بودم و بیخود پام وا میشه قاطی این ماجرا. گذاشتم بره هر کاری میخواد بکنه، بعدش اگه گره کور افتاد تو قضیه خودمو دخیل کنم. اون سبیل کلفتی که اونجا بود نمیگذاشت شهربانو بره سراغ مرضیه. جربزه و سیاست منم نداشت که بتونه راضیش کنه در رو وا کنه. واسه همین رفتم بیرون تو حیاط وایسادم که نزدیک ماجرا نباشم و خودمو مشغول کردم تا ببینم عاقبت کار چی میشه.
هنوز به دقیقه نخورده بود که صدای شهربانو از توی راهرو بلند شد و بحثش با گماشته ی خان بالا گرفت. چند لحظه بعد سر و کله ی سحرگل پیدا شد. اومد پیشم و گفت: چه خبره دایه؟ چرا این زنک هار شده و هوار میکشه؟ نمیگه خسرو خان حالش خوب نیس؟ تازه داشت چورتش میبرد که پروندش بالا. طویله که نیس اینجا. مریض داریم بلانسبت.
گفتم: چه میدونم والا. شماها همه تون هر دقیقه یه سازی میزنین. اولش میگفت نبایست رفت سراغ این دختره، حالا از اونور بوم افتاده و میخواد جرش بده. من که حیرونم تو کار شماها. دیگه هم پشت دستمو داغ کردم تو هیچ کارتون دخالت نکنم. کاسه داغ تر از آش که نمیشه شد. شهربانو هم هارت و پورتش الانه، چشم برزو خان رو دور دیده رفته از دختره نسق کشی کنه. همینکه بیاد اینور بادش میخوابه. کلاغ که سر لونه ی خودش قارقار نمیکنه که…
یهو سحرگل گوش تیز کرد و پرید وسط حرفم. گفت: انگار داره تو رو صدا میکنه دایه!
راست میگفت. شهربانو داشت داد میزد حلیمه….
گفتم نکنه اتفاقی براش افتاده. خواستم بدوم برم توی عمارت که خودش همونطور عربده کش اومد بیرون و با حرص و عصبانیت اومد طرف من. نرسیده گفت: دستم درد نکنه خاتون! خیال میکردم اگه حرفی میزنی محض دلرحمی و ثوابه، تا حالا هم بیخود پیزور لای پالونت میذاشتم و حرمت این گیس رنگ کرده ات رو نگه میداشتم!
تا حالا شهربانو رو اینطوری ندیده بودم!
سحرگل با حیرت زل زده بود به من و شهربانو. گفت: چته شهربانو؟ حالیته داری چی میگی؟ یه حرفی زدی، بعدم زدی زیرش. این خاتون که دلیلی نداره که هر وقتی هر سازی زدی باهاش برقصه…
گفتم: چته خانوم؟ رفتی اونجا گماشته ی خان راهت نداده تو اتاق، اومدی پاچه ی منو میگیری و کولی قرشمال بازی درمیاری؟ من که بهت گفتم بزار برزو خان بیاد هرکاری داری به خودش بگو. بیخود هم منو قاطی این کاراتون نکنین دیگه که کم رأی عوض نکردین، من که منتر شماها نیستم…
بیشتر عصبانی شد. پرید بهم که: دروغ نگو قاطی این ماجرا نیستی که دهنت از سنگ خلا نجس تر میشه. این مرتیکه میگه قبل از من رفتی کلی وقت با اون دختره خلوت کردی! خلوتت با اون دختره رو چه حساب بوده؟ رفیق دزدی و شریک قافله؟ میخوای هم از کاهدون بخوری هم از آخور؟ داشتی ما رو بازی میدادی تا حالا؟ بگو خودت پای این دختره رو وا کردی تو عمارت و این بازی رو راه انداختی تا منو بدبخت کنی. مگه من چه هیزم تری بهت فروخته بودم؟
داد زدم: بیخود اسناد دروغ به من نبند خانوم. اگه حرمت نگه داشتم تا حالا فقط به خاطر برزو خان بوده و بس. غیر خوبی و دلسوزی چکار کردم در حقت؟ اونی که بخواد به من بهتون بزنه بایست با گه سگ آتیشش زد!
داد زد: کدوم بهتون؟ تو حاضر این یارو هم حاضر. بریم رو به رو کنیم. تو نرفتی پیش دختره؟
سحرگل خیره نگام کرد. گفت: رفتی پیشش دایه؟
با توپ پر گفتم: آره که رفتم. مگه خورده برده از هیچکدومتون دارم که بخوام پنهون کنم؟ اینم میومد مث آدم ازم میپرسید، مث آدم بهش میگفتم رفتم پیشش. یه کاره با داد و عربده اومده هرچی دلش میخواد بار آدم میکنه. ولی اشتباه کردم. نبایست میرفتم! میگم این دست نمک نداره همینه. رفتم پیش دختره، کلی باهاش حرف زدم که راضیش کنم بی دردسر بزار بره از اینجا، اینم دست دردنکنیم. بایست از روز اول میزدم این پامو شقه میکردم که واسه نمک نشناس قدم از قدم ور ندارم….
شهربانو داد زد که….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…