قسمت ۱۲۹۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۹۴ (قسمت هزار و دویست و نود و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
تا چشمشون به من افتاد شهربانو اومد جلو و گفت: خدا به خیر کنه خاتون! اصلا انگار این دختره، زبونم لال چشم برزو خان رو کور کرده. دیگه هیچی و هیچکس رو نمیبینه. یکی رو گذاشته دم در اتاقش که کسی نه بره تو نه بیاد بیرون.
گفتم: خب حتمی میخواد این یارو که گرفته انداخته تو سیاهچال مقر بیاد تا تکلیف اینو معلوم کنه.
سحرگل گفت: چه خوشخیالی دایه. از این خبرا نیس…
شهربانو با عز و جز گفت: خودم رفتم پیش برزو خان. گفتم این دختره گناه داره حبسش کردی اون تو. گاسم خطایی کرده یا نکرده، بهت پناه آورده بوده، ولش کن بزار برگرده ولایتش. خودش میدونه و فک و فامیل و همولایتیاش. موندنش اینجا شر داره برای ما و حرف پشت سر شما. بزار بره پی زندگیش!
شهربانو بغض کرد و گفت: میدونی چی جوابم داد خاتون؟
گفتم: چی؟
گفت: الهی خیر و خوشی نبینه این دختر، الهی جوون بیوفته رو تخته مرده شور خونه که اینطور مث بختک افتاد رو زندگی من. برزو خان برگشت صاف صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت میدونم این دختره نجیبه، آفت نداره. کرم از اون مرتیکه ی دبنگه که معلوم نیس از کجا و رو چه حسابی نشونیای اینو پیدا کرده و اومده میخواد این دختر معصوم رو با کلک ورداره ببره. پدری ازش در بیارم که اون سرش ناپیدا. یکی دو روز تو سیاهچال بمونه به حرف میاد!! اون دختره هم زندونی نیس، حبسه تو اتاق تا فعلا چشم کسی بهش نیوفته. این یارو حتمی همدست داره، بعید نیست اونا بیان و تو غفلت این نوکرا دختره رو بدزدن و ببرن. یه بار این اتفاق اینجا افتاده، دیگه نمیزارم پیش بیاد!
فهمیدم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس. برزو سِوِر وایساده بود پای کار و قصد ول کردن این مرضیه ی روباه رو نداشت.
سحرگل یه اشاره ای به شهربانو که پشتش بهش بود کرد و گفت: همینمون مونده بود. این کم بود، یکی دیگه هم اضافه شد.
شهربانو که تو حال خودش بود و داشت جوش خودش رو میزد گفت: ای خدا مگه من چه گناهی به درگاهت کرده بود؟ اون از بچه ام، اینم از خودم که هنوز غم مظفر یادم نرفته بایست سرم هوو بیاد؟ اونم یه دختر جوون و تر و تازه که منو از چشم خان بندازه! معلومه که دیگه برزو نمیاد طرف من که یه شیکم زاییدم و مث تغار ترشی شدم!
گفتم: بیخود نفرین و ناله میکنی شهربانو. اون دختره ی چاچولباز به جای خود، ولی میدونی گناهت چیه؟ تو هم یه بلایی بودی مث همین مرضیه که سر یکی دیگه نازل شدی! هوو شدی، هوو سرت اومد!
برگشت زل زد بهم. چشمای وغ زده اش رو گشاد کرد و گفت: دستت درد نکنه خاتون، از تو یکی انتظار نداشتم. اگه مُرده رو هم به حساب میاری، من شدم هووی مرده، که اگه زنده بود اینقدری هوس مرد تو سرم نبود که بیام بختک زندگیش بشم! ولی من هنوز زنده ام و داره هوو سرم میاد، نه درد بی درمون دارم و نه اجاقم کوره که نتونم باز واسه خان بچه بیارم که بخواد بره سراغ این دختره.
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم: یه بار دیگه بهت گوشزد کرده بود، بازم میگم. اونی که تو هووش شدی اینقدری حسود و کینه ای بود که حتم دارم بعد از مرگ هم بیخیال برزو خان و عمارتش نشده و نمیشه. بعد هم از کجا معلوم، ما که بی خبریم و نمیتونیم تو کار خان سرک بکشیم، یهو یکی دیگه، یه جای دیگه، زیر این آسمون هنوز زنده باشه و تو شده باشی هووش و ناله و نفرین اونم پشت سر تو باشه!
شهربانو خشکش زد از این حرف. سحرگل پاشد از جاش و گفت: تو چیزی میدونی دایه؟
تندی خودمو جمع کردم و گفتم: نه! دارم میگم گاسم اینطوری باشه. کسی چه میدونه. وگرنه همینطوری نمیشد که این دختره مث تیر غیب نازل بشه اینجا!
شهربانو گفت: میرم برزو خان رو قسم میدم و ازش میپرسم….
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای شلیک از تو حیاط اومد. هنوز هوا گرگ و میش بود و درست تاریک نشده بود. قرار نیود به این زودی دست به کار بشن اون النگ و دولنگ!!
دویدم طرف حیاط…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…