قسمت ۱۲۸۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۸۸ (قسمت هزار و دویست و هشتاد و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
سعید رو صدا کردم و گفتم: برو این دوتا کیسه پول رو بده به اون دنبه خور و بهش بگو یه راست میاد میره پیش برزو خان دستبوس و بعدش هم میگه از ولایت اومده نومزدش رو ببره. حتمی خان ازش میپرسه نومزدش کیه. میگه اسمش مرضیه است و نشونیهایی که میدم رو میگه، بعد هم میگه اهل ولایت بالاست، سیل که اومده تو ولایت اینا، دختره خیال کرده من مردم و راهشو کشیده رفته. بایست بگه کلی سراغ گرفتم تا بالاخره یکی پیدا شد و گفت که نومزدت رفته عمارت خان. حالا هم اومده اینجا که نومزدش رو ورداره و بره.
بعد هم نشونیهای دختره رو ریز به ریز از گیسهاش و رنگ چشاش بگیر تا اندازه ساق پاش، به سعید دادم و گفتم اگه برزو خان زیر بار نرفت بگه یه زن صدا کنه که کمر دختره رو یه نگاه بندازه. یه خال درست وسط کتف راستشه! با این نشونی دیگه برزو خان مطمئن میشه و دختره رو میده بهش!
سعید گفت: آخه من به این یارو گفتم قراره تو این عمارت بمونه. اگه خان دختره رو بهش بده کجا بایست بره؟ این که زیر بار نمیره.
گفتم: بهش بگو خان این دخترک رو خیلی دوست داره. چون دختر خودش مرده، ولایت که میرفته اینو صدا میکرده بیاد تو قلعه! خان رو یاد دختر ناکوم خودش میندازه. واسه همین انگار کن که دختر خود برزو خانه! ببینه تو به عنوان شوورش اومدی پی اش، کلی قدر و منزلت پیدا میکنی پیش و خان. بعد هم برات همینجا یه سور عروسی راه میندازه و تو یه طورایی میشی دوماد خان!
سعید یه طور عجیبی داشت نگام میکرد. گفت: اینا که کفتی راسته خاتون؟
گفتم: فضولیش به تو نیومده. آره راسته! فقط برو زود حالیش کن اینا رو و بگو فرز بره پیش خان. وگرنه یه لقمه ی چرب تر از دنبه از کفش رفته!
سعید پا شد و تندی رفت سراغ یاسر دنبه خور. منم رفتم سراغ برزو خان که وقتی این مرتیکه میاد اونجا باشم.
در زدم. اذن دخول که داد وارد شدم. تنها بود. گفت: چیه؟ چه خبره باز حلیمه؟
شونه بالا انداختم و گفتم: هیچی برزو خان. شنفتم اوقاتتون تلخ بوده اومدم یه احوالی بگیرم ازتون. چی شده؟
با بی اعتنایی گفت: هیچی! هرچی بود تموم شد رفت.
گفتم: پس اون دختره کجاست؟ به شوکت سپرده بودم بعد از حموم بیاره تحویل شما بده.
چپ چپ نگام کرد و با طعنه گفت: شنفتم خوب به سفارشام عمل شده، حالش خوش نبود فرستادمش تو یه اتاقها یکم استراحت کنه!
گفتم: خوش به حالش. بالاخره استراحت میکنه! ما که صبح تا شوم بدو بدو میکنیم تو این عمارت و کسی هم نیست بگه برو چند دقیقه استراحت کن خسته ای….
سگرمه هاش رو کشید تو هم و گفت: باز شروع کردی حلیمه؟ همین الان برو استراحت کن. نه چند دقیقه، چند روز استراحت کن تو اون عمارت خودت. جلو چشم من هم نیا!
خواستم برگردم یه چیزی بهش بگم که در اتاق رو زدن.
گفتم: میبینم کیه.
در رو وا کردم. یاسر دنبه بود جلو در با یکی از نوکرا. چشم دوختم تو چشماش و گفتم: چه خبره؟
نوکر گفت: این یارو با برزو خان کار داره. میگه از راه دور اومده.
برزو داد زد: بگو بیاد تو ببینم کیه!
یاسر دنبه اومد تو اتاق و سلام کرد و یه راست رفت طرف برزو خان و افتاد به پاش و گیوه هاش رو بوسید.
برزو گفت….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…