قسمت ۱۲۸۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۸۶ (قسمت هزار و دویست و هشتاد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
چند لحظه بعد رفتند سراغ یاسر…
سعید رفت چپش و مسعود راستش. این از اینور تو گوشش میخوند و اون هم از اونورش. یاسر دنبه هم یه ذره رو ترش میکرد، بعد عصبانی میشد، بعد سرش رو تکون میداد. خلاصه اینقدر یاسین به گوشش خوندن که بالاخره نزدیکهای عمارت بود که سر خر رو یه طوری تکون داد که میشد فهمید قبول کرده. مسعود که باهاش دست داد، سعید سر اسبش رو گردوند و اومد پیشم.
یه نفس راحتی کشید و گفت: بالاخره راضیش کردیم خاتون.
گفتم: وعده وعید بیخود بهش نداده باشی ببینه خبری نیس تازه بزنه زیر همه چی! اونوقت خودتون بایست جورش رو بکشین.
یه اِن و مِنی کرد و گفت: اونطوری که خیال میکنین نه، ولی خب بی وعده وعید که زیر بار نمیرفت!
اخمهام رو کشیدم تو هم و گفتم: با چی راضیش کردی؟
گفت: والا بهش گفتیم دختره رو خان میشناسه، خونه زاده و مورد اقبالش! سن و سالی هم نداره. همای سعادت نشسته رو شونه اش و یهو خان تصمیم گرفته شوورش بده به کسی که مورد تأیید این خاتون باشه. فقط شرطش این بوده که از اهالی عمارت خان نباشه. وگرنه یکی از ما دوتا اول از همه میرفتیم و بی حرف و حدیث و لحظه ای تعلل دختره رو عقد میکردیم و خلاص. حالا که بخت با تو یار بوده اگه دل دختره رو به دست بیاری، خودی هم نشون بدی، یعنی دل خان رو به دست آوردی و اونوقته که دیگه کبکت خروس بخونه! هم دختره میاد جزو میراث خورهای خان، هم تو میشی دست راستش و همه کاره ی عمارت. همون اول هم یه کیسه پول سر سفره ی عقد میزارن تو جیبت محض مبارک باد!
چپ چپ و زیر چشمی نگاش کردم. سرشو زیر انداخت. گفتم: اون وعده وعیدهای سر خرمنت به درک. ولی قول کیسه پول رو چرا دادی؟ خان همینکه دختره رو داره بی هیچی میده به این دنبه خور که بوی لاش سگ میده قد هزارتا کیسه پول منت سرش میذاره! اونوقت تو باد سر دلت رو زدی و از کیسه خلیفه بخشیدی؟
گفت: غلط کردم خاتون. ولی دیگه کاریش نمیشه کرد. حرفیه که زدیم. اگه عوضش کنیم یهو بزنه زیرش.
گفتم: جهنم و ضرر. اینبار بهش میدیم، ولی از فردا هوا ورش نداره هر روز پول بخواد؟
گفت: غلط میکنه. بزارین خرمون از پل بگذره، بعدش دیگه حرف زیادی بخواد بزنه میندازیمش تو سیاهچال!
گفتم: خوبه خوبه. هرچی میخوای مایه بزاری از خودت بزار نه از کیسه و سیاهچال خان. الان هم واسه اینکه حساب بیاد دستتون و بابت اینکه کاری کردم که خطر از بیخ گوش شما دوتا بگذره، خودت و اون مسعود پولتون رو میزارین رو هم، قد یه کیسه، میدین دست من تا سر سفره ی عقد بدم دستش. هرچند بیش از اینا بهم بدهکارین و بایست ممنون دارم باشین!
خواست حرفی بزنه. با دست اشاره کردم که دهنش رو وا نکنه. گفتم: چک و چونه نخوای بزنی که کلاهمون میره تو هم. هرچی گفتم مو به مو انجام میدین. شما دوتا حالا حالا به من بدهکارین!
گفت چشم و یورتمه رفت طرف اون دوتا.
توی عمارت که رسیدیم، گفتم مرتیکه رو ببرن یه آبی به سر و صورتش بزنه و یه قیچی به موهاش تا من برم بساط عقد رو جور کنم و خبرشون کنم.
وارد راهروی عمارت که شدم شهربانو و سحرگل دوتایی نمیدونم از کجا یهو پیداشون شد. جفتی اشاره کردن که حرفی نزنم و بردنم تو اتاق شهربانو!
یه سر و گوشی آب دادن و خیالشون که راحت شد کسی اون دور و بر فال گوش نایستاده، منو بردن تو گوشه ی اتاق نشوندن.
گفتم: چتونه؟ چرا اینقدر موش و گربه بازی در میارین؟ اون دختره ی هفت خط کجاس؟ شووری براش پیدا کردم که صد رحمت به شمر! همچین عذابی بکشه که تا عمر داره هوس گول زدن خان رو نکنه!
سحرگل گفت: بایست یکم دست نگهداری خاتون! دختره ما سه تا رو که هیچی، شیطون هم درس میده!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…