قسمت ۱۲۵۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۵۶ (قسمت هزار و دویست و پنجاه و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
سحرگل گفت: به حرف این گوش نکن خاتون. بگو ببینم چی میگی، راه چیه؟
گفتم: مگه نمیبینی چی میگه؟ به زور که نمیشه به کسی کمک کرد.
گفت: میبینی که خاتون، حالش خوش نیس، یه چیزی میگه. تو به دل نگیر.
گفتم: به برزو خان که میرسه حالش خوشه، به من که میرسه ناخوش؟ بزار همون دوایی که طبیب میاره رو بهش بده بلکه حالش خوش بشه و عقلش بیاد سر جاش. حق با برزو خانه. منم هرچی عیادت کردم و حرص خوردم و حرف شنفتم بسه. میرم پی کار و زندگیم…
خسرو گفت: باز قهر کردی دایه؟ وقت گیر آوردی؟ بگو ببینم چی میخوای بگی.
سحرگل گفت: بشین دایه. خود این ننه مرده هم میدونه که همیشه وقت گرفتاری به دادش رسیدی. ما که عقلمون به جایی قد نمیده، بلکه تو یه راهی بزاری پیش پامون.
گفتم: باشه، میمونم. اما نه واسه خاطر التماسی که میکنین، فقط واسه این که خسرو خان هم مث بچه ی خودمه. دل ندارم بدی روزگارش رو ببینم.
خسرو چشماش رو گذاشت رو هم. سحرگل گفت: از بزرگی و دلسوزیته خاتون.
گفتم: اگه میخواین برزو خان به حرفتون اطمینون کنه و بهش ثابت کنین هرچی که گفتین حقیقته و خیالات نیس، تنها راهش اینه که به محض اینکه حالتون بهتر شد چندتا رو بردارین برین ولایت، اون رمضون قوزی رو بگیرین، طناب پیچش کنین و کَت بسته بیارین اینجا حضور برزو خان تا همه چی رو اعتراف کنه!
خسرو مث اسپند رو آتیش از جا جست، نیم خیز شد و نشست. گفت: اینه راهت دایه؟ یه باره بگو میخوای دستی دستی بفرستیم سینه ی قبرستون. مگه نشنفتی چی گفتم؟ حریفشون نشدیم چند نفر مسلح. قشونشون ناپیدا بود. از غیب بهمون میتاختن. معلوم نبود از کدوم طرف دارن بهمون هجوم میارن. اونوقت تو میگی باز پاشیم بریم اونجا که اینبار کارمون رو یه سره کنن؟
سحرگل گفت: اینبار دایه راهت به بیراهه. حق با خسرو خانه. تو هم انگار راستی راستی از اون دوایی که طبیب قراره بیاره لازم داری. آخه زن حسابی، از تو دهن گرگ خودشو کشیده بیرون که اینبار بفرستیش تو دهن شیر؟
گفتم: حرفتون از سر ترس و نادونیه. با لشکر جنیا که نمیشه با تفنگ حسن موسی جنگید. هر کاری راهی داره. اگه همونوقت دعای دفع شر همراتون بود و این زبون وامونده تون یه تکونی میخورد و چندتا بسم الله میگفتین به این روز نمی افتادین. ازمابهترون کاسه کوزه شون رو جمع میکردن و میرفتن تو سوراخ خودشون، نزدیک شما هم نمیشدن.
خسرو گفت: ما اصلا نمیدونیم راستی راستی جنی بودن؟ نبودن؟ خدعه ای تو کار بوده؟ نبوده؟ هرچی باشه که اینبار هم بریم باز از همون سوراخ میگزنمون…
پا شدم. گفتم: اصلا این بحث بیخوده. تا ابد هم بشینم اینجا، من میگم الف شما میگین شتر. رفتن سراغ رمضون دل و جیگر میخواد که الان شما زهره تون رفته، جگرش رو ندارین.
سحرگل گفت: من که حاضر نیستم باز برگردم تو اون ولایت، خسرو خان هم دیوونگیه بخواد برگرده. بایست یه فکر دیگه کرد. اصلا میخواد برزو خان باور کنه، میخواد نکنه، دوایی که گفته طبیب بیاره رو میخوریم و آخرش هم میگیم غلط کردیم. خسرو خان تب داشته یه چیزی گفته.آخر هم یه قصه ای سر هم میکنیم که دوست داره بشنفه. یه طوریکه کلا بیخیال بشه و پیگیر نشه!
خسرو گفت: یعنی میگی قبول کنم همه حرفایی که زدم زر بوده؟ عقلم سر جاش نبوده؟ آخرش یکی بایست این وسط جواب پس بده که چطوری من زخمی شدم و آدمهام هم کشته شدن.
سحرگل گفت: خب میندازیم گردن یه خری. این همه آدم تو این سیاهچال پوسیدن، یکی دیگه هم روش!!
گفتم: شماها علی اویار نیستین. خودم میرم، رمضون قوزی رو میگیرم و میارم. فقط سه چهارتا آدم میخوام که همرام باشن. آدماش با شما. بقیه اش با من…
خسرو خواست چیزی بگه. پریدم تو حرفش و گفتم: میرم بار و بندیل کنم. صبح راه میوفتیم. دستور بدین حاضر باشن.
اومدم از اتاق بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…