قسمت ۱۲۳۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۳۴ (قسمت هزار و دویست و سی و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
بعد هم زد زیر گریه و نشست رو زمین و شروع کرد چنگ انداختن تو صورتش…
رفتم دستهاش رو گرفتم که گیسهاش رو چنگ نکنه و بردم نشوندمش رو مخدعی که گذاشته بود واسه نشیمن.
گفتم: نکن شهربانو. خدا قهرش میگیره. حتمی حکمتی تو کار بوده که مظفرخان پر کشید. بچه ی شیرخوره که گناهی نکرده. جاش تو بهشته. جای تو هم همینطور. برو شکر کن که یکی هست اونجا وساطت و پادرمیونی کنه برات که اگه گنهکار باشی در بهشت رو به روت واکنن.
گفت: چه گناهی خاتون؟ من که آزارم به احدی نرسیده تا حالا. سرم به کار خودم بوده. مگه اینکه برزو خان کاری کرده باشه که خدا نخواسته بچه اش بمونه و حالا زجرش رو منم بایستی بکشم…
نگاهی به اون حال نزارش انداختم و گفتم: آدمیزاده، از همه چیز که خبر نداره. تو هم خدا میدونه، یهو ظلمی کرده باشی به کسی. من که از قدیمت بی خبرم ولی همینکه شدی زن برزو خودش نفرین و ناله پشت سرت میاره. هرچی باشه اومدی شدی هووی یکی دیگه!
گریه اش وایساد. رک شد تو چشمام و گفت: منظورت چیه خاتون؟ زن خان که مرده. خودش بهم گفت که خیلی سال پیش مرده! نکنه زنده است و من بی خبر؟
با این دستش زد پشت اون یکی و گفت: ای دل غافل! نگو هرچی بهش میگم قبر زنت کجاس، جواب سر بالا میده و میگه نمیدونم، خبرش رو برام آوردن! پس دروغ گفته بهم. چطور من ساده ملتفت نشدم و اصلا به کله ام نزد که نکنه دروغ باشه؟
بعد هم براق شد بهم که: شماها هم تقصیر کارین. این همه وقت بهم یه کلوم بهم نگفتین زنش زنده اس! دلش سوخته و نفرینم کرده….
گفتم: این فکرا چیه شهربانو؟ این حرفا یعنی چه؟ تو هم نشستی اینجا از آب گل آلود ماهی بگیری؟ من کی گفتم که زنش زنده اس؟ همه میدونن که فخری سالهای ساله که مرده. اصلا اگه زنده بود هم فرقی با مرده نداشت برای خان. زد به سرش، از غفلت برزو خان و نبودش سوء استفاده کرد، با یکی دیگه ریخت رو هم و در رفت، بعد هم که خبرش را آوردن واسه خان.
گفت: راست میگی؟
گفتم: به همین نمک قسم اگه دروغی تو کارم باشه. برو از هرکی میخوای بپرس.
گفت: پس منظورت از حرفی که زدی چی بود؟
یه انار از توی دوری ورداشتم و شروع کردم به چلوندن و گفتم: تو خودت اگه بشنفی خان سرت هوو آورده ناراحت نمیشی؟
یه سری تکون داد و گفت: چرا والا…
گفتم: خب! چه مرده باشی، چه زنده، هوو، هووئه. چشم دیدنش رو نداری. ناله و نفرین هووت پشت سرته. من میگم گاسم فخری خدابیامرز هنوز با این مطلب کنار نیومده و دلش شکسته و تو عالم برزخ یه نفرینی کرده، نفرینش گرفته به بچه ات! نمیگم حتمیه، ولی بعید هم نیس!
اشک اومد تو چشماش و رفت تو لک. گفت: خدا نیامرزتش. اگه میدونستم اینقدر عقده ای و کینه ایه همون اول براش یه فاتحه میخوندم و یه خیراتی میدادم که رضایت بده! آخه میگی سر به نیست هم شده، سر کدوم قبر میرفتم براش دعا میخوندم و بهش التماس میکردم؟ حالا که بچه ام رو ازم گرفته دیگه چه فایده داره؟ اگه دستم بهش میرسید که میدادم با گه سگ آتیشش بزنن که این بلا رو سرم نیاره…
یه سوراخ زدم تو انار و دادم دستش. گفتم: تو هم دیگه اینقدر کینه ای نباش شهربانو. از همین حالا فکر چاره باش! اومدیم زد و دوباره آبستن شدی، نمیخوای که همون بلا باز سر اون بچه ات هم بیاد!
اسم بچه که اومد گل از گلش شکفت. یه مکی به انار زد و گفت: نه، نمیخوام. میگی چکار کنم که رضایت بده؟
گفتم: من یه چاهی رو میشناسم که وقتی فخری اینجا بود گهگاه میرفت سر اون چاه مینشست. بعضی وقتا هم سرش رو میکرد تو چاه و یه چیزایی میگفت. یه بار که همراش بودم پرسیدم چی میگی فخری خانوم؟ گفت ننه ام گفته هر وقت دلت گرفت و نتونستی به کسی بگی برو یا حرفت رو به آب روون بزن، یا به چاه تا دق نکنی. منم وقتی خیلی دلتنگ میشم میام اینجا و حرفام رو میزنم.
شهربانو گفت: خب؟ این چه گره ای از کار من وا میکنه؟
گفتم: هان! میگن جایی که اون خدابیامرز باهاش درد و دل میکرده جاییه که بعدا هم بهش سر میزنه. حتم دارم اگه تو حرفت رو به چاه بزنی حتمی به گوش فخری میرسه!
چند لحظه ای سکوت کرد. آب انار رو تا ته مکید و بعدش گفت: مطمئنی؟
گفتم: چیزیه که من شنفتم. اگه مطمئن هم نباشم، باز گفتن حرفات به فخری توی چاه که ضرری نداره، داره؟
یه فکری کرد و گفت: نه والا. کجا هست حالا اون چاه؟
گفتم: قبلا توی محوطه بود. ولی وقتی عمارت پشت باغ رو ساختن افتاد میون اتاق. الان درش درست وسط اون اتاقه. میخوای بریم ببینی؟
یکم تأمل کرد و گفت: آره. حتما. پاشو بریم نشونم بده…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است.
این داستان ادامه دارد…