قسمت ۱۲۲۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۲۲۱ (قسمت هزار و دویست و بیست و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
هرچی داد و بیداد کرد که این ضعیفه دروغ میگه، خودش یه پا شیطونه، کسی گوش نکرد. دهنش رو گرفتن، تا میخورد زدنش و بعد از جزامخونه انداختنش بیرون…
تو اتاق که رسیدیم شاباجی گفت: ایول کل مریم. الحق که خوب بلدی حق رو به حقدار برسونی؟ اگه همین امشب کاری نمیکردی که این مرتیکه رو بندازین از اینجا بیرون حتم دارم تا فردا کاری میکرد که این جماعت همین بلایی که سرش اومد رو سر ما بیارن. من که نه جرأتش رو داشتم نه حتی به کله ام خطور میکرد که همچین تمهیدی به کار ببندم.
باید به غبغب انداختم و گفتم: تو خیال کردی خواهر این پیزی در رفته ها حریف من میشن؟ من از اوناش نبودم که این گیسها رو کنج مطبخ سفید کنم. آدم دنیا دیده توفیر داره با بقیه!
حلیمه گفت: فقط ایشالا یه طوری نباشه که فردا مردم یا نظمیه چیها بگیرنش و به خاطر جزام برش گردونن همینجا. تا اونجایی که من میدونم اگه جزامی ای تا چند فرسخ این اطراف باشه میارنش همینجا!
گفتم: بیخود نفوس بد نزن خواهر. نافت رو با بدگمونی بریدن انگار. همین که از این در انداختنش بیرون خودش حالیشه که دیگه جاش اینجا نیس. تو شهر هم که نمیتونه بره. چون اگه کسی ملتفت جزامش بشه، انگشت نما میشه و بز پیشونی سفید. اینقدر سنگ و چوبش میزنن که خودش از شهر بزنه بیرون. سر همین جایی نداره که بره. میمونه تو بیابون تا زرتش قمسور بشه و ریق رحمت رو سر بکشه.
شاباجی گفت: مطمئنی کل مریم؟
سری تکون دادم و گفتم: پس چی؟ خیال کردی میره بیرون اینجا و جلو پاش گوسفند قربونی میکنن؟
شاباجی رفت تو لک. گفت: اصلا به ما چه. هر غلطی میخواد بکنه! آدم قحطه بیخود بخاطر این مرتیکه خلقمون رو تنگ کنیم؟ بزار برم یکم مشکل گشا بیارم دهنمون رو شیرین کنیم از این حال در بیاییم.
گفتم: مگه هنوز چیزی مونده؟
گفت: آره خواهر. منو دست کم گرفتی؟ لااقل تا یکماه دیگه که مجلس سه تاییمون خشک و خالی نمونه نگه داشتم!
حلیمه گفت: پس مگه نداده بودی تو روضه؟
شاباجی پوسخندی زد و گفت: چرا دادم. ولی به قول همین کل مریم محض تبرکه، سیر و پُری که نیس. مشتمو پر میکردم که چشم مردم پر بشه، بعد جای چهار نفر میریختم کف دست هشت تا. بسشون بود. بایست فکر روز مبادا هم باشم یا نه؟ نذر هم هست، خودمون میخوریم و ثوابش رو نثار اونی میکنیم که نذر کرده!
رفت سر دیگ، یه کاسه پر کرد آورد گذاشت اون وسط. خوردیم و گل گفتیم و گل شنفتیم و به ریش بقیه، علی الخصوص اون مرتیکه خندیدیم تا نصف شب و بعد هم خسته و کوفته سرمون رو گذاشتیم زمین.
فردا صبحش با صدای در کوفتن از خواب پریدیم. چشم که وا کردم در اتاق هم وا شد و وردست فروغ الزمان اومد تو. بلند گفت: کل مریم…
چشمهام رو تنگ کردم و سرم رو از روی پشتی بلند. گفتم: اِهِن! چته اول صبحی؟ این در اتاقه نه در خلا که همچین میکوبی توش و صدا میکنی.
شاباجی نیم خیز شد و گفت: خوبه والا میدونی اینجا جزامخونه اس و مریض تو اتاق خوابیده. این رسمشه یهویی درو واکنی و آدمو زابرا؟
گفت: بیخود شلوغش نکنین. فروغالزمان خانوم اومده، گفته زود بری پیشش.
گفتم: بیخود گفته! آدم از خواب پا میشه یه دست به آب نبایست بره؟ یا چای نبایست بریزه تو حلقش که خلقش جا بیاد؟ خانوم میشینه فقط دستور میده و امر میکنه؟ اینوقت صبح من هیجا نمیام. کسی باهام کار داره خودش بیاد!
با غیظ گفت: باشه! میگم خودش بیاد. همه شهادت دادن قائله ی این چند روز زیر سر توئه. خودت هم بایست جواب خانوم رو بدی. نیومدنت یعنی تصدیق حرف بقیه که بیجا هم نیس. میرم به عرضشون میرسونم کل مریم گفتن خودت بیا…
در رو کوفت به هم و رفت.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…