قسمت ۱۱۹۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۹۹ (قسمت هزار صد و نود و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
صبح خواب بودم که ناشتایی رو خورده بودن. بیدار که شدم اون زنیکه هم افتاده بود تو بستر. رفتم تو اتاق بالاسرشون. به عباس گفتم خدا جای حق نشسته. دیدی پا قدم کی نحس بود؟ این همه سال ضفتت رو گرفتم، چهارتا بچه برات پس انداختم نگفتی از پا قدم تو بود همه ی اینا، همینکه به خاطر خر حمالیایی که واست کردم مرض افتاد به جونم شدم نحس برات. هر مرضی داشتی به این پتیاره هم وا دادی. بوی الرحمن جفتتون بلند شده، حالا چشمتون کور تو لگن بزار زیر اونو، اونم زیر تو. من که خوره ایم و همین زنک قدغن کرده رفت و اومدمو به اینجا…
شاباجی انگار که دلش خنک شده باشه گفت: خوب کردی ننه جواد. اینطور آدما بایست تو گه خودشون غلت بزنن تا بمیرن. آدم گدا و این همه ادا؟ یه شاگرد سورچی چشم انگوری که به زور دستش به دهنش میرسه زیر سرش بلند بشه و بره زن بگیره. شوور قدر نشناس و پر رو حقش همینه. مردا همینن. ببینن زن ناقص شده معطل نمیکنن. جلدی تمبونشون دوتا میشه. میخواستن با هم همبستر بشن، شدن هم لگن. چشمشون کور…
ننه جواد گفت: الهی دستم بشکنه. نبایست این کارو میکردم!
گفتم: از ماست که برماست! هرچی سرت بیاد حقته. همینه که حالا اومدی اینجا و افتادی به گه خوردن. وقتی میگم درست به حرف گوش ندادی نگو نه! همینکه پشیمونی یعنی یه جای کارو ناقص پیش بردی. زنیکه اومده خونه و زندگیت رو مال خود کرده، تو میگی دستم بشکنه؟ الحق که هر بلایی سرت بیاد سر این خرفتیت حقته!
بر و بر خیره شد بهم. گفت: خیالم اشتباه ملتفت شدی کل مریم. میگم الهی دستم بشکنه که از اول بیشتر از این کوفتی که گفتی به خورد جفتشون ندادم. گاسم اسن کارو کرده بودم نفس جفتشون بند اومده بود و به این والزاریات گرفتار مشده بودم!
حلیمه گفت: والا ما که ملتفت نشدیم. یکی به نعل میزنی یکی به میخ. معلوم نیس اینوری هستی یا اونوری.
گفتم: دلش هنوز یه دل نشده. حالیش نیس چه بلایی داشته سرش میومده، واسه همین یه دقیقه پشیمونه یه دقیقه نیس. حتم دارم همون وقتم پشیمون شده. درسته؟
ننه جواد سرشو زیر انداخت.
سرمو بالا گرفتم و گفتم: نگفتم؟ اگه من بعد از این همه سال طرفمو نشناسم که اسمم کل مریم نیس. برا زندگیش تجویز و طبابت کردم، رفته سر خود عمل کرده. اگه نه حالا اینطور نزار اینجا ننشسته بود مث گربه ی کتک خورده.
ننه جواد گفت: چکار میکردم کل مریم؟ ترسیدم. گفتم زنیکه تازه عروسه. امروز و فردا میان سرش بزنن و کوفت و زهرمار براش بیارن. میبینن زن و شوور جفتی رو به موتن. منم که هووش، میگن کار این بوده تازه یه وصله هم بهم میچسبونن. مردمو که میشناسین. تیز کردن یه جا یه خبری بشه بکنن تو بوق و کرنا. برا هر چیزی دنبال مقصر میگردن! نمیگن اون زنیکه، زینب بگوم، مث بلا نازل شد تو زندگی من که. میگن هووش خوره ای بود تاب نیاورد سم ریخت تو ناشتاییشون! غیر از اینه؟
گفتم: تو انگار یه چیزیت هست ننه جواد. خودت دستی دستی داری به خودت یه چیزی میبندی. مردم از کجا بدونن داراشکنه توی خوراکشون ریختی؟ خودت پته خودتو میریزی رو آب؟
گفت: نه والا کل مریم. ولی میشناسمشون. کاری نکرده هزارتا چیز به خیکت میبندن، واویلا که اگه یه کاری هم کرده باشی. تا ظهر صبر کردم. دیدم حالشون وخیم شده. نمیخواستم فک و فامیلشون که میان با جنازه شون طرف بشن. چه میدونستم چکار کنم. یه چیزی قبلا از ننه ام شنفته بودم که اگه کسی خودشو چیز خور کرد بایست چکار کرد. رفتم آب خلا رو کشیدم آوردم به خورد جفتشون دادم! اوضاع بدتر شد. هم از پایینشون پس میدادن و هم از بالاشون….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…