قسمت ۱۱۹۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۹۷ (قسمت هزار و صد و نود و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: اون که نمرده. زنده اس قرمساق!
سرشو هل دادم از روی پام اونور و گفتم: پاشو بینم! شوورت زنده است و از وقتی پاتو گذاشتی اینجا هرچی گِل زبونت اومده بارم کردی و من زبون به دهن گرفتم؟ اگه زنده اس خب چه مرگته؟
خیره موند بهم. حلیمه گفت: عجب دور و زمونه ای شده خواهر. میبینی؟ مردم حیا رو خوردن و آبرو رو قی کردن. یکی نیس بگه از اول میگفتی و ما رو زابرا نمیکردی.
رو کرد به ننه جواد و گفت: اگه شوورت زنده اس پس این جار و جنجالت واسه چیه؟
گفتم همینه دیگه. لابد انتظار داشته هنوز چهل روز نشده جزامش هم خوب شده باشه! والا رو که نیس. سنگ پا قزوینه. حالا بیا و خوبی کن…
شاباجی اومد تو. گفت: زغالها نم کشیده. به یکی سپردم روشن کنه بزار سر قلیون و بیاره…
یه نگاهی به ماها کرد و گفت: چتونه؟
حلیمه گفت: شوورش زنده اس!
شاباجی که از تعجب دهنش اندازه ی یه غار واز مونده بود گفت: پس این چشه؟
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه یه قیافه ی حق به جانب به خودش گرفت و گفت: نگفتم این چشم انگوریا هزارتا جون دارن؟ نگفتم به این راحتی ریق رحمت رو سر نمیکشن؟ اینا با عزارائیل سیاهه دست به دست کردن و پاش رو انگشت زدن. هفت تا جون دارن. الهی خیر نبینن…
ننه جواد دهن وا کرد: من کی گفتم شوورم مرده که شماها پیله کردین بهش؟ گفتم سیاه بختم کردین که کردین!
کـون سره خودمو کشوندم کنار پشتیم و یوری افتادم روش. گفتم: اینقدر طفره نرو. بگو حرف حسابت چیه؟ اومدی ما رو تلکه کنی؟ میبینی که چیزی تو بساط نداریم. از اول بایست به حرف این دوتا گوش میکردم و کاسه کله میدادم دستت. نمیدونستم میخوای بیای اینطوری دستمزدمو خوبیام رو بدی.
بغض کرد و گفت: گفتی بری داراشکنه بگیرم یه نخود بریزم تو غذاش…
گفتم: آره. من گفتم. گفتم یه نخود، نه بیشتر…
گفت: ریختم. به اندازه. افتاد تو بستر. پنجشنبه اش قرار داشتن. گفتی زنک که قراره بشه هووم میاد میبینه حال عباس خوش نیس، بیخیال میشه. گفتی میبینه درد لاعلاج گرفته زنش نمیشه!
گفتم: خب آره.
شاباجی گفت: مگه مغز خر خورده زن یه چشم انگوری که پاش لب گوره بشه؟
ننه جواد گفت: آره خورده بود. اومد دید حال عباس خوش نیس، گفت نذر کردم هرطوری بشه نگهداری اینو بچه هاش رو بکنم! هرچی گفتن و وا گفتن که نکن، به خرجش نرفت. گفت عباس گفته ننه ی اینا خوره ایه، منم نذر کردم تا وقتی زنده ام بشم ننه شون. چه با عباس، چه بی عباس. اونم که حالا زنده اس. فک و فامیل خودمم تا دیدن اینطوره انگار از خداشون باشه، ملا آوردن همونطور که عباس تو بستر بود و چند دقیقه یه بار دلش پیج میخورد و بایست لگن میگذاشتن زیر کـونش، توی همون تِرتِری که عباس میکرد، خطبه رو خوندن و شد زنش. منم هرچی لابه و التماس کردم که نمیخوام این بشه ننه ی بچه هام، کسی به خوردش نرفت. گفتم من قول شفام رو گرفتم و اومدم. میبینین که خوب شده بر و روم. گفتن باز عود میکنه و برمیگرده. هر وقت درست و درمون خوب شدی و عباس هم از تو بستر پا شد، اونوقت بیا بگو تا عباس سه طلاقه اش کنه!
گفتم: یه جای کارش میلنگه اون زنیکه. وگرنه چرا بایست زن یه ریقو بشه که داره ریق رحمت رو سر میکشه؟
گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…