قسمت ۱۱۹۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۹۳ (قسمت هزار و صد و نود و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
روز بعد از اینکه رمضونی رو سنگ زدن، صبح علی الطلوع همه جمع شدن تو خونه ی حیدر که ملعلی و امینه رو خاک کنند که یهو آسمون قرمبه شد و تو اون وقت سال که حتی یه لکه ابر هم تو آبی آسمون پیدا نمیشد، یه ابر سیاه بیخ گلوی آسمون رو گرفت و همین که جنازه ها رو گذاشتن تو قبر شروع کرد به باریدن و از همون صبح تا خود غروب یه نفس بارید.
دروغ نگم خواهر، ترسیده بودم. یاد حرف امینه افتاده بودم که هی حواله میداد به اولین بارون پاییز! ترسیدم نکنه جدی جدی جایی خبری باشه و بلایی سرمون بیاد. اولش اهالی ذوف زده بودن از اینکه تو تابستون داره بارون میزنه. میگفتن خوش یمنه. به امید یه رگبار بودن که زود بند میاد. ولی وقتی دیدن تموم نمیشه و پشت داره، شروع کردن تو سرشون زدن. گفتن هرچی بار به درخت نشسته و هرچی کاشته بودن که وقت درو کردنش بود از بین میره، که خیلیش هم از بین رفت.
زود مرده ها رو چال کردن و پر و پخش شدن. من و خسرو هم رفتیم قلعه و تا غروب همه از اتاق بیرون نیومدیم. سحرگل اومد پیشم و نشست به اختلاط و از اوضاع پرسید. منم بیکار، سر اینکه حوصله ام سر نره سیر تا پیاز هرچی که شده بود رو براش گفتم.
ترسیده بود. گفت: اینجا دیگه جای موندن نیس. بایست خسرو یه تمهیدی بکنه که برگردیم عمارت برزو خان.
بعد هم گفت: به نظر من هرچی که هست از نحسی پا قدم اون ملعلیه. کاری به زن سدحسن نداره! خان نبایست جنازه اش رو اینجا خاک میکرد!
گفتم: حالا کاریه که شده. خسرو کدخدایی رو از من گرفته و حالا دیگه خودشه که دستور میده. اونم یه طورایی میخواست دینش رو به ملعلی بده، خواست با عزت و احترام خاکش کنه، واسه همین حتی نبردش تو قبرستون. گفت تو خونه ی حیدر خاکش کنن. میدونست ملا چشمش دنبال اون خونه بود. خودش بهش گفت یه بار و منم شنفتم…
سحرگل گفت: هرچی بوده، یا هرچی که هست، بیشتر از این صلاح نیست اینجا موندن. من زیر پای خسرو میشینم که از اینجا بریم!
دیگه آفتاب رفته بود که صدای شر شر بارونی که از ناودون میزد بیرون کم شد. سحرگل لای ارسی رو وا کرد و دستش رو برد بیرون. گفت: انگار تموم شد خاتون. بند اومد بارون…
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای داد و هوار از بیرون قلعه بلند شد. گفتم: چه خبره باز؟ چی میگن؟
سحرگل سرش رو برد بیرون و تیز شد. بعد یهو خودشو کشید تو و با عجله دوید. گفت: پا شو خاتون. خدا رحم کنه. بدو بریم رو بلندی. من میرم سراغ بچه ها. میگن سیل داره میاد.
دویدیم بیرون. قلعه خودش نزدیک دامنه بود و روی بلندی. سیل خیز نبود. خسرو هم صدا رو شنفته بود. رفتیم روی باروی قلعه. هم محکم بود و هم بلند.
چیزی پیدا نبود. فقط صدای غرش سیل رو میشنفتیم تو تاریکی و گه گاه صدای دادی که از یه ور ده میومد که میگفت همه برن روی تپه.
اون شب تا صبح موندیم روی بارو. همه ی رختهامون نم کشیده بود و باد که میزد لرز میکردیم.
صبح آفتاب که زد رفتیم با خسرو ببینیم چه خبر شده و کجاها رو سیل برده. همه ی خونه ها سالم بود و چندتایی از باغها رو آب گرفته بود. تنها جایی که سیل ازش گذشته بود و همه چی رو شسته بود و با خودش برده بود خونه ی حیدر بود! هیچی ازش نمونده بود. شده بود صاف، مث یه زمین بایر که یه لایه ی پر از گِل کشیده باشن روش….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…