قسمت ۱۱۹۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۹۲ (قسمت هزار و صد و نود و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
دستور داد رمضونی رو کت بسته سوار خر کردن و بعدش هم گفت که با سنگ میزنن تا خر برسه به ته جعده. اگه جون به در برد آزاده، اگه هم مرد که ببرن خاکش کنن ته قبرستون!!
رحم نداشتن این مردم خواهر! انگار براشون فرقی نمیکرد رمضونی رو خر نشسته و بایست بهش سنگ بپرونن یا ملعلی و امینه. دلم نمیخواست سر به تن رمضونی میبود ولی اینطور جماعت هم نوبر بودن خواهر. اونوقتی که من هنوز تو این ولایت بودم و نشده بودم زن برزو خان، اینقدر سنگدل نبودن. سابق براین رحمی داشتن، مروتی، یا اگه هیچی هم نداشتن لااقل پشتی هم رو داشتن. ولی حالا انگار فقط دنبال یه معرکه میگشتن که یا وایسن به تماشا یا خودشون هم قسمتی از اون معرکه باشن. فرقی نمیکرد براشون که اون معرکه کاچی خوردن توی قبرستون باشه یا زدن ملعلی و امینه، یا مث حالا سنگ زدن به رمضونی. شروع کردن به سنگ انداختن. مرد و زن، پیر و جوون. همونطور که به امینه و ملعلی سنگ زده بودن. حتی اون پیرمردی که التماس میکرد خان همراه زنها بفرستدش زیارت، اون هم به زور دولا شده بود که سنگی از رو زمین برداره.
صدای نعره های رمضونی گم میشد تو صدای نفسهایی که زور میزدن تا سنگشون رو دور تر و محکم تر بزنن و نگاههایی که سنگ پرتابی رو دنبال میکرد که ببینه حتمی به هدف میشینه و خطا نمیره. یکی میگفت از من نشست رو کتفش. اون یکی سینه جلو میداد و میگفت از من که خورد تو سرش…
انگار قرار بود هر کی دقیق تر میزنه مژدگونی یا دستخوشی بگیره…
سر جعده ی اصلی ده که رسید، رمضونی از روی خر ولو شد روی زمین. خسرو فرمون داد که دیگه کسی سنگ نندازه. یکی از آدماش رو فرستاد که ببینه زنده است یا نه!
زنده بود. بردن انداختنش توی خونه اش. اگه خسرو کسی رو نمیفرستاد که تیمارش کنن، جون به در نمیبرد. همولایتیهاش هم که به تخمشون نبود که زنده بمونه یا نه. بعد از این جریان هم دیگه رمضونی تا مدتها از خونه بیرون نمی اومد. اون چشمش که چپ نبود سنگ خورده بود و کور شد. کمرش هم وقتی از روی خر افتاده بود ناقص شد و دیگه راست نشد. انگار که از اول یه قوزی تو وجودش بوده که با افتادن از روی خر زده بیرون. بعد از مدتها هم که از خونه اومده بود بیرون شنفتم که کارش شده دعا خوندن سر قبر مرده های مردم.
یکبار که رفته بودم قبرستون دیدمش. یه عبای زنبوری نیمدار انداخته بود روی دوشش و با یه صدای انکرالاصواتی سر قبرها دعا میخوند. چشمش که بهم افتاد خندید. صداش پیچید توی قبرستون. دندونهای زرد گرازش نمایون شد و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن. از اون خنده های چندش آوری که خواه ناخواه مو به تن آدم سیخ میکرد…
روز بعد از اینکه رمضونی رو سنگ زدن، صبح علی الطلوع همه جمع شدن تو خونه ی حیدر که ملعلی و امینه رو خاک کنند که…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…