قسمت ۱۱۹۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۹۱ (قسمت هزار و صد و نود و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
یکی از آدماش رو صدا کرد و گفت رمضونی رو بیارن بیرون. بعد هم گفت برن همه ی اهالی رو جمع کنن در خونه ی زن سدحسن!!
رمضونی رو که آوردن گفت دهنش رو وا کنن. بعد هم یکی خوابوند زیر گوشش و گفت: مرتیکه ی جُلنبُر، حالا دیگه راست راست تو چشای من نگاه میکنی و دروغ میگی و بهتون میزنی به خاتون؟ پدری از توی پدرسوخته در بیارم که اون یکی چشمتم مث این یکی بشه. از قول خاتون رفتی فرمون نابجا دادی پفیوز؟
رمضونی رنگش پریده بود و زبونش بند اومده بود و مث بچه که تو دعوا کم میاره داشت زار میزد.
گفتم: تقصیر خودمه خسرو خان. خوبی به اینا نیومده. خواستم کدخداشون بشم که از این نکبت دربیان و از خاک بالا بیوفتن، ولی اینا جون به جونش کنی عقده ی عقب مونده دارن. خوبی به اینا نیومده. غافل بودم از اینکه مزد دست مهتر، چس یابوئه. دستت رو تا اینجا هم بکنی تو عسل و هل بدی تو حلقشون، میجونش. خان والا خدابیامرز میدونست که اینا جز به قنوت یابو فرمون نمیبرن…
رمضونی همینطور که نفس مفس میزد و اشک میریخت بریده بریده گفت: غلط کردم خان. گه خوردم. ندونم به کاری کردم. شیطون رفت تو جلدم…
خسرو گفت: پدرسوخته، دوتا آدم مردن، میگی شیطون رفت تو جلدت؟
بعد هم رو کرد به آدماش و گفت: ببرینش در خونه ی زن سدحسن تا شیطون رو از جلدش در بیارم!!
رمضونی رو کشون کشون بردن. خسرو گفت: میرم و برمیگردم دایه. همینجا بمون. نیای دوباره برامون شر درست کنی…
اسبش رو آوردن. پرید روش و چهارنعل از قلعه زد بیرون. همونوقت سر و کله ی سحرگل پیدا شد. گفت: چه خبره خاتون؟ این همه رفت و اومد واسه چیه؟ از توی پنج دری دیدم خسرو اوقاتش تلخه و داره باهات یکی به دو میکنه. خواستم بیام، منصرف شدم. گفتم شاید اوضاع هرچی که هست بدتر بشه….
یه آهی کشیدم و خیره شدم بهش. نمیتونستم بمونم. دلم در خونه ی زن سدحسن بود. بایست میرفتم ببینم خان میخواد چکار کنه.
سحرگل گفت: وا! چرا اینطوری زل زدی به من خاتون؟ نشنفتی چی گفتم؟حواست نیست. انگار تو یه عالم دیگه ای؟
گفتم: میام برات تعریف میکنم. دویدم بیرون و رفتم طرف خنه ی زن سد حسن که گفته بود اهالی جمع بشن. نبایست جلو میرفتم. دورادور، با فاصله، از پشت یه دیفال وایسادم به نظاره کردن. همه ی اهالی جمع بودن و رمضونی داشت بلند بلند داد میزد: غلط کردم. دروغ گفتم مردم. از خودم درآوردم اون حرفا رو. خاتون نگفته بود. تو رو به جدت قسم خسرو خان از گناهم بگذر….
مردم انگار که معرکه گیر اومده باشه، جمع شده بودن و داشتن تماشا میکردن.
خسرو بلند گفت: آهای مردم. خودتون که شنفتین. این پدرسوخته دروغ گفته از قول کدخداباجی. باعث و بانی مرگ اون پیرمرد و پیرزن بدبخت شده. حالا هم بایست تقاص پس بده. حکم اینه، همون کاری که با اون دوتا کرد با خودش میشه، بی کم و کاست.
دستور داد رمصونی رو کت بسته سوار خر کردن و بعدش هم گفت که با سنگ میزنن تا خر برسه به ته جعده. اگه جون به در برد آزاده، اگه هم مرد که ببرن خاکش کنن ته قبرستون!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…