قسمت ۱۱۸۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۸۶ (قسمت هزار و صد و هشتاد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: همینطور بی دلیل؟
گفت: بی دلیل نیس. قدم نداره این پیرزن برای اهالی. از ازل نداشته. خودت که شاهد بودی کدخداباجی. یکیش دیروز تو قبرستون که معلوم نشد چی شد اون ننه ی بخت برگشته همینکه که از کاچی زن سدحسن خورد مرد، یکیش هم همین مرضیه ی بدبخت که حالا مجنون نشسته سر گذر و ادعای شاهی میکنه. اصلا ننه ام، خدا رحمتش کنه، میگفت از وقتی سدحسن این امینه رو گرفت و آوردش تو این ولایت بدبختیا شروع شد. هر بلایی که بگی سر این مردم اومد. از سیل بگیر تا خونه خرابی و دزدا که دو سه بار زدن به ولایت و همه چی رو غارت کردن. اگه خان والا جلوشون در نیومده بود که الان اینجا شده بود خرابه. ننه ام همون روزا میگفت این با اجنه سر و کار داره و اهل جادو جنبله. زن سد حسن بایست بره از اینجا. اینم حرف من تنها نیس، حرف همه ی اینهاست که سالهای ساله که ازش زخم خوردن. گند اخلاقیش هم که جای خود. حالا هم که پیرزن اینجا نه فک و فامیلی داره، نه بچه ای، شوورش هم که مرده، دلیلی نمیمونه واسه موندن…
رو کرد به جمعیت. همه به نشونه ی تأیید سر تکون دادن و گفتن: درسته… بایست بره…
یکی دیگه پا شد و گفت: این پیرزن جادو جنبلیه، بعید نیس با روح حیدر هم سر و سری داشته باشه. روح حیدر اینجا، امینه هم اینجا، یعنی یا جای ماست اینجا یا جای اونا. نمیخوایم هم بیشتر از این روزگارمون سیاه بشه و بدی ببینیم. ما تعدادمون زیاده و قطع الیقین برو هم نیستیم، زندگیمون اینجاست. اونم که آفتاب لب بومه. بره یه جای دیگه آخر عمری رو سر کنه…
باز همه تأیید کردن. رمضونی هرچقدر هم که خنگ بود ولی این دهن لقیش اینبار خوب به کار اومده بود. دیگه قضیه ی من و امینه نبود حالا. همه ی اهالی باهاش شاخ به شاخ شده بودن. ولی نمیشد امینه رو به این راحتی بیرون کرد. حالا بحث امینه ی تنها نبود. ملا هم یه طرف ماجرا بود. اگه احساس خطر میکرد بعید نبود که دهن وا کنه و پته مون رو بریزه رو آب. بایست کاری میکردم که مردم کینه ی دوتاشون رو بگیرن.
گفتم: حرفتون حقه. منم که سوای از شما نیستم. درسته خیلی وقته نبودم ولی هرچی باشه منم از شمام و طرف شما. چیزی که جمع بخواد، یه نفر نمیتونه روش نه بیاره. ولی به این راحتی هم نیس که شما بگین و امینه هم قبول کنه و بره!
یکی گفت: چطور خاتون؟
گفتم: آخه همینطور که خودتون گفتین و منم تو این مدت ملتفت شدم، این پیرزن اهل جادوجنبله و جنیا رو هم دور خودش جمع میکنه. یعنی دست تنها نیس.
چندتایی شروع کردن زیر لب یواشکی صلوات فرستادن. رنگ چندتاشون هم پرید. اونی که حرف میزد گفت: چاره چیه خاتون؟ شما کدخدایی، بگو بایست چکار کنیم؟
گفتم: از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر، باز با باز… اونم حالا تنها نیس، با یکی مث خودش که اونم اهل این حرفاس داره تو خونه سر میکنه. بعید هم نیس دوتایی یه کاری کرده باشن که اون پیرزن تو قبرستون جون بده و مرضیه هم مجنون بشه…
گفتن: کی؟ منظورت کیه؟
گفتم: ملعلی! با هم دست به یکی کردن. اونم نارو زد به خان و پشت کرد بهش و رفت خونه ی امینه!!
ولوله افتاد تو جمعیت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…