قسمت ۱۱۵۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۵۵ (قسمت هزار و صد و پنجاه و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
خواست چیزی بگه که اشاره کردم تفنگچی خان افسار رو کشید و رفت طرف قلعه…
تو ده که راه افتادم پیاده، هر کی تو هر جعده ای سر راهم سبز میشد تندی دست به سینه میشد و شروع میکرد حال و احوال خواجه و باخواجه ام رو میپرسید و سر آخر هم میگفت به خسرو خان سلام برسونین!
هیچوقت تا حالا هیچکس اینقدر عزت و احترام بهم نگذاشته بود. دلم میخواست برزو اینجا بود حالا یا اون فخری چسان فسانی که ببینن وقتی قرار باشه خدا یکی رو عزیز کنه و عزت و احترام بهش بده چطوریه!
تو دلم گفتم: خاک تو سر بی لیاقتت برزو، حقا که لیاقتت همون شهربانوئه که کـون نگهداری یه بچه رو هم نداشت. اولش که آل اومد بردش و حالا هم عزرائیل!! خیال کردی همه مث من میشن؟ اگه من نبودم که یه پسر شاخ شمشاد تحویلت بدم، حالا دیگه پشت نداشتی و نسلت منقرض شده بود. فخری که دختر زا بود و بعدش هم دیگه اجاقش کور شد! اینم از این یکی. حالا مونده تا ملتفت بشی حلیمه کیه و چه کارایی ازش ساخته است!
همینطور قدم زنون رفتم و به خودم که اومدم دیدم تو دامنه ی کوهم بالا سر قبر ننه آقام و آبجیم. یه دستی کشیدم رو سنگ قبر ننه ام و نشستم. گفتم: ننه، یادت میاد یه روزی فرستادیم کوه پیش آقام که براش پیغوم ببرم میخواد خواستگار بیاد واسه آبجیم؟ راه دراز بود و منم ارسیام تنگ. خواستم با خر برم. گفتی نمیشه ننه. خر ازت فرمون نمیبره، سوارش میشی رم میکنه یه کاری هم دست خودت میدی!
اون روز پیاده روونه ام کردی. ولی بعدش که میومدم کوه و صحرا با آقام، اینقدر خر رو سوار شدم که دیگه از من بیشتر از تو و آقام فرمون میبرد.
خدا رحمتت کنه. اینا رو گفتم که منبعد که از این بالا اون پایین رو چشم میندازی، ببینی که حالا دیگه تموم آبادی دارن از دخترت فرمون میبرن! چه رسه به خر آقام.
هوا داشت تاریک میشد. یه فاتحه سر قبر همه شون خوندم، غیر از میثم. چشمش کور. آبروم رو برد جلوی برزو با اون کاراش. گاسم واسه خاطر کارای این بود که برزو دیگه کم محلی میکرد بهم!
پا شدم و رفتم قلعه. تا رسیدم دیدم سحرگل سراسیمه و هول کرده اومد سراغم. گفت: معلوم هست کجایی خاتون؟ ملعلی رو که خیلی وقت پیش آوردن قلعه.
گفتم: رفته بودم سر قبر اموات یه فاتحه بخونم. چی شده مگه؟
گفت: خسرو خان از شهر پیک فرستاده پیغوم آورده.
گفتم: کجاست؟ چه پیغومی آورده؟
گفت: خسرو پیغوم داده چند روزی میمونه تو عمارت. دیرتر از موعد میاد. یه اتفاقی افتاده!
هول کردم. گفتم: چی شده؟
گفت: برزو خان….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…