قسمت ۱۱۵۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۵۳ (قسمت هزار و صد و پنجاه و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
ملعلی گفت: میدونم. کسی تا حالا همچین چیزی نشنفته! منم اولش خیال کردم نمیشه، ولی خوب که با حیدر کلنجار رفتم و حالیم شد مزه ی دهنش چیه، فهمیدم راهی نیس غیر از این که گفتم.
رمضونی که نیشش واز بود گفت: نه اینکه حیدر عذب بوده، رودروایسی داره زنها! روش نمیشه اونا رو مث این اقبالِ بد اقبال بفرسته سینه ی قبرستون…
مردها همه خندیدن. زنها از خجالت چارقدهاشون رو کشیدین تو روشون.
یکی گفت: حالا کدوم زنی حاضره کدخدا بشه ملا؟ من به شخصه نمیزارم کسی از اهل و عیال من قاطی این کارا بشه…
خیلیها به نشونه ی تأیید سر تکون دادن.
ملا گفت: فکر اینجاش رو هم کردم زودتر. راسیاتش مسئله رو با خسرو خان در میون گذاشتم. اولش مخالف بود! ولی وقتی دید مسئله موقتیه و راه چاره ای هم نیس فعلا قبول کرد. خودش هم کدخداباجی رو تأیین کرد که شماها هم تو زحمت و دردسر نیوفتین!
ولوله شد تو جمعیت. زنها تنگ گوش هم پچ پچ میکردن و مردا هم سری به نشونه ی تأسف تکون میدادن.
رمضونی با خنده و لودگی گفت: کار که بیوفته دست زن، خاله زنک میشه! از فردا بایست بریم بشینیم تنگ زنای ولایت ببینیم کدخداباجی میخواد ماست کیسه کنه، یا آبگوشت بار بزاره که کم و کسریش رو جبران کنیم!
بعد هم هر هر خندید و گفت: حالا اون ضعیفه ی خوشبختی که قراره موقتا صیغه ی کدخداییش خونده بشه کی هست؟
ملعلی چپقش رو بالای خر چاق کرد و گفت: خان گفته تا اوضاع برگرده به روال قبل، حلیمه خاتون، کلفت و دایه ی خود خسرو خان بشه کدخدا!
رمضونی یهو خنده اش رو خورد و رنگش پرید. بقیه اهالی هم شروع کرد باز در گوش همدیگه پچ پچ کردن.
یکی از میون جمعیت گفت: کدخدا بایست یکی باشه که ما قبولش داریم….
جمعیت سر تکون دادن. ملعلی گفت: والا چی بگم. این تصمیم خسرو خانه…
دیدم حالاست که مردم رو به شک بندازه. رفتم جلو و روبنده رو از صورتم پس کردم و داد زدم: حلیمه خاتون منم! خان بهم گفته، منم گفتم چشم. کسی هم حرفی و اعتراضی داره بایست صبر کنه حال خان خوب بشه بیاد به خودش بگه. از همین امروز هم خسرو خان گفته شروع کنم. کسی معترضه؟
رمضونی گفت: نه خاتون. ما غلط بکنیم معترض باشیم به تصمیم خان!
بعد هم رو کرد طرف جمعیت و داد زد: برا سلامتی خاتون صلوات برفس…
جمعیت با شک و شبهه یه صلوات بی جون فرستادن.
رمضونی باز داد زد: دیمیش رو واسه سلامتی خان و کدخداباجی جدید محکمتر برفس…
اینبار هر کس هرچی زور داشت انداخت تو صداش و صلوات فرستاد.
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…