قسمت ۱۱۳۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۳۱ (قسمت هزار و صد و سی و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
ملعلی چپ نگاهش کرد و داد زد: دیگه بدتر! وای بر شما که بنده ی خدا رو بیخود و بیجهت، بیگناه تو خونه ی خودش سوزوندین! نترسیدین از عقوبتش؟ والا این حیدر خیلی مرد بوده که تا حالا تک تکتون رو ننداخته تو تنور! بترسین از اون روزی که با آهن مذاب عذابتون کنن…
پیرمرد گفت: دستمون به دومنت ملعلی. واسه همین خسرو خان گفته بیای که راه بزاری جلو پامون، نه اینکه بدتر تو دلمون رو خالی کنی. حالا اتفاقیه که افتاده و غلطیه که کردیم! بگو راهش چیه که تا وقت هست و تلفات ندادیم دست به کار بشیم…
ملعلی یکم مکث کرد، میدونستم تازه داره فکر میکنه که بایست چکار کنه. یکم چشماش رو بست و دماغش رو خاروند و رفت تو چُرت. بعد از چند دقیقه به خودش اومد و چشماش رو واز کرد و گفت: اولین کاری که میکنین اینه که میرین خونه ی حیدر رو میسازین، حتی بهتر از روز اول! ساخت و ساز خونه که تموم شد میرین اون تو بست میشینین و دست به دعا و التماس و توبه میشین، بلکه ببینه تو خونه اش دارین ازش تقاضای بخشش میکنین، روحش به رحم بیاد و رو حساب جوونمردی ای که داشت و دست رد به سینه ی مهمونش نمیزد، دست رد به سینه تون نزنه و ببخشتتون!
همه ی اهالی یه نگاهی به هم کردن. پیرمرد گفت: یعنی تا اونوقتی که خونه اش داره ساخته میشه نمیاد انتقام بگیره؟
رمضونی از میون جمعیت گفت: آخه این چه حرفیه؟ دیگه سوال نداره که! خود تو مشتی، اگه یکی یه کاری بکنه که کـونت بسوزه، دلت باهاش صاف میشه؟ نه والا. تا زهرت رو بهش نریزی دست وردار نیسی. خود منم همینطورم….
پیرمرد گفت: زبون به دهن بگیر رمضون ببینم راه چاره ی ملا چیه. چرا حرف یامفت میزنی جلوی خان و ملا؟
رمضونی گفت: مگه دروغ میگم؟ تو بگو ملعلی، دروغ میگم؟
ملعلی چپ چپ به رمضونی نگاه کرد و گفت: تو کاری که ازش سر رشته نداری و حالیت نیس بیخود دخالت نکن. منی که اینجا وایسادم که پشم نیستم! اومدم که نزارم همچین اتفاقی بیوفته. تا وقتی شماها دارین خونه ی حیدر رو میسازین، منم میمونم تو قلعه پیش خسرو خان، شبانه روز هم دست به دعا میشم و میرم بالاسر قبر حیدر و دعا میخونم و روحش رو آروم میکنم، بلکه تو این مدت کاری به کار کسی نداشته باشه!
خسرو گفت: ملعلی صلاح کار رو بهتر از من و شما میدونه. هرچی میگه عمل کنین که فردا پشیمونی فایده ای نداره! اگه امروز حرفش رو نشنفین و سوسه بیاین تو کار، فردا یه مو از سر هرکدومتون کم شد مقصر خودتونین…
نمیدونم خسرو اونوقت حالیش نشد، یا شد و خودش رو زد به اون راه، که ملعلی میخواد تا خونه ی حیدر رو میسازن خراب بشه سر خسرو خان توی قلعه و مفت کشی کنه. یه جای قلا پیدا کرده بود و میخواست لنگر بندازه.
بعد که بهش گفتم، یه پوسخندی زد و گفت: سودی که ملعلی برام داره، خیلی بیشتر از چند لول تریاک و چند روز مفت خوریشه تو قلعه! راست هم میگفت!
پیرمرد گفت: هرچی شما بگین خسرو خان همونه! از همین الان دست به کار میشیم. مرد و زن!
خسرو گفت: خودت هم وایسا بالاسر کار، شب به شب هم بیا خبرش رو بهم بده که تا کجا پیش رفتین. ملعلی هم از همین امشب دست به کار میشه تا بلکه این روح سرگردون رو مهار کنه که فعلا کاری به کسی نداشته باشه…
رمضونی داد زد: محض سلومتی خان والا صلوات برفس… برای طول عمر ملعلی صلوات برفس….
همه راه افتادن طرف خونه ی حیدر…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…