قسمت ۱۱۳۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۳۰ (قسمت هزار و صد و سی)
join 👉 @niniperarin 📚
خسرو دستور داد که همه اهالی رو جمع کنن توی میدون ده….
بساط ملعلی رو هم پهن کردن تو یه اتاقی که مخصوص مهمونای ناخونده بود و به دستور خسرو یه نعلبکی تریاک و یه خم شراب هم گذاشتن کنار منتقلش برای پذیرایی! ملعلی هم اول یه حب انداخت توی جام شراب و سرکشید، بعد هم وافورش رو داغ کرد و بوی افیونش پیچید توی قلعه.
از اونطرف به محض اینکه آدمای خسرو توی ده جار زدن که پیر و جوون و ریز و درشت جمع بشن توی میدون، انگار که قیامت شده باشه، هر کی بود و نبود به دقیقه نکشید که جمع شدن توی میدون، حتی یه سری از هولشون پاپتی و سرواز اومده بودن و بعدش که به خود اومده بودن، با همسایه شون شریک شده بود و دوتا سر رو کرده بودن زیر یه چارقد! اینها رو آدمای خان که مردم رو جمع کرده بودن تعریف کردن برای خسرو. بعد که خودمم رفتم توی میدون دیدم راست گفتن.
عوضش اینطرف ملعلی نشسته بود سر صبر خودش رو کیفور میکرد و دو ساعتی طول کشید تا آماده ی رفتن بشه. خسرو هم هیچی بهش نمیگفت که یهو ملعلی قهر نکنه یا دلخور بشه.
خسرو هم تا دید که ملعلی سر صبر نشسته و خیالیش نیس، واسه اینکه هم سر مردم گرم بشه هم حرف ملعلی رو راحت تر قبول کنن، گفت که تقی باوفا باز بره بالای تپه و یه خودی نشون بده و باز مردم رو تهدید کنه! وقتی هم دید که خسرو خان از قلعه اومد بیرون، حرفش رو تموم کنه و غیبش بزنه!
ملعلی کیفیش که کوک شد و زد زیر آواز فهمیدیم آماده است. با خسرو سوار اسب شدن و رفتن طرف میدون. من هم رفتم. پیاده از میانبر.
خسرو و ملعلی که رسیدن ولوله ای افتاد تو جمعیت و یکی از میون جمعیت فریاد زد: واسه سلومتی خان خانان، خسرو خان صلوات برفس…. روسیاه از این دنیا نری دیمیش رو بلندتر برفس…. روح حیدر به درک واصل بشه ایشالا سیّمیش رو بلندتر برفس….
صلوات آخر رو نصفه فرستاده بودن که ملعلی دستهاش رو بلند کرد و داد زد: نفرستین!
توی میدون سکوت شد. ملعلی اسبش رو بست به تیری که وسط میدون عمود فرو کرده بودن توی زمین و رفت روی زینش ایستاد و دستش رو گرفت به تیرک و گفت: من اومدم اینجا که کارتون رو چاره کنم! خدابیامرزی بفرستم برا این روح سرگردون عصبانی که قصد جونتون رو نکنه! شماها به اسم صلوات لعن و نفرینش میکنین؟ میخواین هر چی رشتم از وقتی پا گذاشتم توی دهات شما پنبه بشه؟
خسرو بلند گفت: ملعلی بابا منت گذاشته سرتون که شبونه راه افتاده تا حالا اینجا باشه محض خاطر مشکل شما! پس سر تا پاتون رو گوش کنین و بشنفین که چی میگه. وگرنه هر اتفاقی براتون بیوفته دیگه قصور از خودتون بوده…
پیرمردی که بزرگ ده بود گفت: هرچی بگین ما سراپا گوشیم. این رمضونی خرفته! حالیش نیس چی رو کجا بایست بگه. شما به بزرگی خودتون ببخشین…
ملعلی سری تکون داد و گفت: خوب گوش کنین ببینین چی میگم. خسرو خان تموم و کمال همه چی رو برام گفته. معطل شدین توی میدون چون داشتم سرکتاب وا میکردم و دعا میخوندم و راه چاره میجستم واسه ی این پیش آمد تا خدای نکرده کاری نکنین که اوضاع بدتر از اینی که هست بشه.
شماها خون کردین! دست همه تون آلوده است به خون اون حیدر بدبخت….
رمضونی از میون جمعیت داد زد: کسی خون اونو نریخته. جزغاله شد، مُرد!
ملعلی چپ نگاهش کرد و داد زد….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…