قسمت ۱۱۲۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۲۸ (قسمت هزار و صد و بیست و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
خسرو گفت: آره! هم شنفتم، هم دیدم. ولی منو چه به این کارا. من خان رعیتم، نه خان اجنه و ارواح! چی خیال کردین ور خودتون که اومدین همچین تقاضایی دارین؟ حتمی ارواح هم برای خودشون خانی دارن، رعیتی دارن! برین به خان خودشون بگین که پا در میونی کنه! جدای از این حرفا، اولا روح رو خریت خودتون انداخت به جونتون. کاری از من ساخته نیست. وقتی که حیدر رو خونه خرابش میکردین، بایست فکر عاقبتش هم میکردین. همه که مث من یا آقام، یا خدابیامرز خان والا دل رحم نیستن که خوب و بد رو حواله بدن به روز قیامت و سر پل صراط. یکی مث حیدر هم کم حوصله است، همین دنیا دست به کار میشه. ثانیا شما که مدعی بودین همدست نبودین تو کشتنش و بی گناهین، چرا بایست بترسین؟ اگه حتم داشتین که دستتون به خون آلوده نیست، مث من سر راحت رو بالشت میگذاشتین!
پیرمرد گفت: خسرو خان، حرف شما متین. هرکسی تو این جمعیت اومده دست به دومن شما شده بیگناهه. هم من میدونم، هم اینایی که اینجان، ولی روح که این چیزا حالیش نمیشه. خصوصا حیدر. وقتی که زنده بود که شق بود و سرتق. سر هیچ و پوچ یهو میپیچید به پر و پای این و اون، حالا که مرده و دیگه حرف حسابم حالیش نمیشه. مگه ندیدین چی میگفت؟ اومده محض انتقامجویی، تا خونی هم نریزه دست وردار نیست. خسرو خان، تو رو به روح پاک همون جدت قسم یه فکری به حال رعیتت بکن. کم رخت عزا نپوشیدیم تو این چند روزه. دیگه اهالی طاقت بیشتر از اینش رو ندارن!
پیرمرد رو کرد به جمعیت، همه یک صدا گفتن: صحیح است… صحیح است…
خسرو یکم مکث کرد و بالای بارو هی چپ و راست قدم زد. یهو ایستاد و گفت: هر کسی جای من بود میگفت کـون لق رعیت! ولی چه کنم که من مث بقیه نیستم. دلرحمم. دلم نمیاد رعیتم به هول و هراس باشه و توی عذاب. امشب رو برین خونه هاتون، بیرون هم نیاین. منم یکی رو میفرستم سراغ یه بزرگی که عالم به این چیزاست، روی من رو زمین نمیندازه. میسپارم که بیاد و مشکل رو زود حل کنه!
پیرمرد داد زد: سرت سلامت خسرو خان…
جمعیت: بیش باد…
پیرمرد: عمرت با عزت خسرو خان…
جمعیت: بیش باد…
پیرمرد: خونه ات آباد خسرو خان…
جمعیت: بیش باد…
همینطور که پیرمرد شعار میداد و مردم همراهیش میکردن از پشت دیفال قلعه متفرق شدن و راهی خونه هاشون. چند دقیقه بعد هیچکی تو کوچه های ده دیده نمیشد.
خسرو تقی با وفا رو صدا کرد و گفت سوار اسبش بشه و توی شب چندین مرتبه ساعتهای مختلف تو کوچه های ده چهار نعل بتازونه و بگه که اومده انتقامش رو بگیره. از اونور هم یکی رو فرستاد یه آبادی دیگه که میشناخت یکنفر رو که نمیدونم کی بود با خودش بیاره…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…