قسمت ۱۱۱۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۱۳ (قسمت هزار و صد و سیزده)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: ببین آقا حیدر، من نمیدونم کدخدا یا این ریش سفیدای ده چی گفتن که باعث شده رأیت برگرده از اینکه بخوای کدخدا بشی…
اخمهاش رو کشید تو هم و پرید تو حرفم و گفت: کسی چیزی نگفته!
بعد هم پشتش رو کرد به من و چند قدمی رفت طرف حیاط. منظورش این بود که حال و حوصله ی حرفام رو نداره و میخواد زود برم.
گفتم: من قبل از اینکه تو پات رو بزاری تو این ده، اینجا بودم. اینجا بزرگ شدم. آقات رو خوب میشناسم. رفیق آقام بود قبل از اینکه خان والا همه چیزش رو ازش بگیره. اگه قسمت نشده بود که زود برم شهر و بشم کلفت عمارت خان، لابد زودتر همدیگه رو میدیدیم و تقدیرمون جور دیگه ای رقم میخورد!!
برگشت، با اون چشمای سیاهش که مث دوتا دکمه ی سیاه تو اون صورت خاکییش تو چشم بود براق شد بهم. گفت: یعنی چی؟ ملتفت حرفت نمیشم.
گفتم: بگذریم. بماند برای بعد. الان واسه حرف دیگه ای خطر کردم و اومدم اینجا. حتم دارم کدخدا خواسته یه کاری کنه که بعد از خودش، نه تو ، نه هیچ کس دیگه ای غیر از پسرش یا فک و فامیل خودش زیر بار قبول مسئولیت نره و کدخدایی رو گردن نگیره! میدونی چرا؟
سرش رو انداخت بالا.
گفتم: چون کدخدا میشه چشم و گوش خان تو این ولایت. از خیلی چیزا و خیلی اسرار خان مطلع میشه که بقیه بی خبرن. واسه همین خان خیلی هواش رو داره.
گفت: مثلا؟
گفتم: مثلا اینکه ننه ی خسرو خان، زن برزو خان، خانم فخرالملوک نیست! ننه اش کسیه که خیال میکردن دایه ی خسروخانه! اینو کدخدا میدونست. واسه همین با اینکه کدخدا جرأت حرف زدن در این مورد رو نداشت، ولی برزو خان خودش هوای کدخدا رو داشت و تا وقتی هم که پیر و خرفت شده بود و دیگه حتی قوه ی راه رفتن رو هم نداشت، همچنان کدخدا بود. حتی چیزای مهمتر از این رو هم میدونست که الان مجال گفتنش نیست…
دهنش واز موند. گفت: میدونی چی داری میگی زن؟
گفتم: خوب میدونم. همینقدر بهت بگم که اگه کدخدایی رو رد کنی، خیلی چیزا رو نمیفهمی. منظورم این نیس که سرک بخوای بکشی تو کار کسی، ولی این قضایا مهمه. چون خیال میکنم تو آدمی نیستی که بخوای واسه خیلی چیزا دست رو دست بزاری یا چشم ببندی روشون مث کدخدا. بالاخره یکی یه روزی بایست تو این ده خیلی چیزا رو بریزه رو دایره. تو نظر من اون آدم تویی…
متا میتونستم خواهر، شاخ تو جیبش کردم و طوری حرف زدم که قبول کنه بشه کدخدای ولایت. اگه اینطور میشد خیلی چیزا رو میرفت جار میزد بین مردم ده! اونوقت بود که اون خبری که میخواستم بالاخره میرسید به گوش خسرو!
هنوز حرفم باهاش تموم نشده بود که در خونه اش رو زدن….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…