قسمت ۱۱۱۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۱۱۲ (قسمت هزار و صد و دوازده)
join 👉 @niniperarin 📚
فرز از پیش خسرو اومدم و از قلعه زدم بیرون و رفتم سراغ خونه ی حیدر…
دم در خونه اش که رسیدم تردید کردم. نمیدونستم بایست در رو بزنم یا نه. یکی دوتا از دهاتیا از اونجا رد شدن و چپ چپ نگام کردن! زیر بار سنگینی نگاهشون و اینکه همچین با تعجب بهم نگاه میکردن مجبور شدم در رو بزنم. انگار براشون سوالی بزرگتر از حضور یه زن غریبه در خونه ی حیدر وجود نداشت!
صدای حیدر رو همینطور که داشت میومد در رو واز کنه میشنیدم: من حرفی که بایست بهتون بزنم رو زدم، تا شب هم بیاین و التماسم کنین قبول نمیکنم!
در رو باز کرد. با دیدن من یکه خورد. با تعجب و نگاه پرسون خیره شد بهم. تا حالا منو ندیده بود و نمیشناخت. هنوز غبار قبرستون رو صورتش بود و یه واهمه ای ته نگاش. گفت: بله؟ تو کی هستی؟ اهل این ده که نیستی. از کجا سر و کله ات پیدا شده؟ تو رو از کجا پیدا کردن و رو کارت کردن بیای اینجا؟
سلام کردم. گفتم: کسی منو رو کار نکرده بیام. اسمم حلیمه است. کلفت عمارت برزو خان ام. همراه خسرو خان اومدم….
همین که دهن وا کردم ترسید و دو سه قدم پا پس کشید و رفت عقب. گفت: اینجا چی میخوای؟ من که دیشب همه چی رو رک و پوستکنده گفتم!
اول حالیم نشد چی داره میگه. با تعجب بر و بر نگاش کردم. بعدش تازه حالیم شد قضیه از چه قراره. صدام رو شناخته بود و خیال کرده بود اونی که تو قبر ازش سوال و جواب کرده حالا تو هیأت کلفت خان اومده سراغش!
خودمو زدم به اون راه و به رو نیاوردم که فهمیدم. گفتم: حالت خوشه آقا حیدر؟ چی رو دیشب گفتی؟ من امروز تو قلعه دیدمت که با این پیرمردا اومده بودی پیش خسرو خان. راستش من تو این مدتی که دارم کلفتی خان رو میکنم یه چیزایی رو ملتفت شدم که دلم نیومد بی خبرت بزارم. نمیخوام بیخود و بیجهت گرفتار بشی. راستش دروغ نگم یه طورایی مهرت به دلم افتاده! البته به چشم خواهر برادری! تو هم مث داداش مرحوم خودم میمونی…
آب دهنش رو قورت داد و گفت: چی میخوای بگی؟
یه نگاهی به دور و بر انداختم و گفتم: اینجا؟ دم در؟ هر کی میاد و میره چپ نگاه میکنه. اینجا همه همدیگه رو میشناسن. زود خبرا میپیچه. خوبیت نداره، حرف در میارن. خسرو خان بفهمه من اینجا بودم و این چیزا رو بهت گفتم به طرفت العینی میندازتم بیرون از قلعه.
با تردید یه نگاهی به دور و برش کرد و بعد اشاره کرد برم تو. گفت: فقط زود بگو و برو که هر آن ممکنه سر و کله ی اینایی که باهام بودن پیدا بشه…
رفتم تو. همونجا تو دالون وایساد گفت: بگو میشنفم!
گفتم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…