قسمت ۶۸۱ تا ۶۸۵

#مادر_شدن_عجیب_من (قسمت ششصد و هشتاد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚

پرید تو حرفم. گفت: جدال فایده نداره. امشب مهمون من. بیا تو حجره من با هم بشینیم یه صفایی کنیم. خودم از دلت در میارم…
بعد هم یه کیسه پول درآ.رد پرت کرد طرفم. رو هوا زدم. از وزنش پیدا بود همین انعامی که این بابا داده کفایت میکنه تا برسم تبریز و یه جند روزی را سر کنم تا بتونم نشونی ایوب را پیدا کنم. با اینکه به دلم نبود ولی سر احتیاج روشو زمین ننداختم.
گفتم: حیوونا را ببندم، یه علف مشتی هم بریزم جلوشون بعدش میام خدمتت.
گفت: بیا منتظرتم. کله ی داغ همصحبت میخواد. اومدنی سر رات یه بطری گذاشتم توی کالسکه. با خودت بیار. از آب گذشته اس. از اونور آوردم. یه پیک بزنی انگار دو چتول عرق اینور را خوردی.
بعدش هم زد زیر آواز و مث مرغ شَل یوری یوری رفت طرف حجره اش. سورچی پا شد و با غیظ یه نگاهی بهم انداخت و بعد تف کرد رو زمین و دنبال اون راه افتاد.
کارم را که تموم کردم، بطری را ورداشتم و رفتم سراغش. در حجره را زدم. سورچی یه چشی در را واکرد. از اون چشم انگوریش هنوز نفرت میریخت بیرون. رو کرد به داخل حجره و گفت: این یارو دالون داره اومده آقا!
صدای مرد جوون را شنفتم که اینبار محکم حرف میزد. گفت: بگو بیاد تو.
منتظر نشدم سورچی چیزی بگه. تنه زدم بهش و رفتم داخل. جوون همونطور که نشسته بود گفت: خوش اومدی. بیا بشین.
بطری را که از تو کالسکه آورده بودم گذاشتم جلوش رو زمین و نشستم جفتش و تکیه دادم به پشتی.
خندید و گفت: ایول. میبینم که دست پر اومدی. خوب کاری کردی. شاعر میگه می خور و مخور غصه ی جهان گذران… یا…. نمیدونم، یه چیزی تو همین مایه ها…
بعد هم رو کرد به سورچی و گفت: وانستا. بزن به چاک بزار یه دم با این رفیق خوش باشیم… کاری بود صدات میکنم.

سورچی باز از همون نگاهها کرد و از حجره رفت بیرون…
گفتم: انگاری از همه عالم و آدم طلبکاره! اخلاق درست و درمونی نداره. چطور باهاش سر میکنی؟ با یه من عسل هم نمیشه خوردش!
خندید. گفت: از اول صداش میکردم سگ اخلاق. ولی اینطور نگاش نکن. اخلاقش سگی هست ولی معرفتش هم به همون سگ رفته. با وفاست. از صدتا آدمای دور و برم فقط این یکی برام مرام رو کرد و مگش دور شیرینی نبود. همین چشمش که کور شده محض خاطر این بود که پشتی من در اومد. بهش گفتم درگیر نشه با اون یارو، ولی عصبانی که میشه خشمش زیاده از حد لبریز میشه. درگیر شد و عاقبتش هم شد این. منم پیش خودم نگهش داشتم. دیدم با یه چشم کسی بهش اطمینون نمیکنه که سوار کالسکه اش بشه. ولی یه مدتیه زود به زود دست به یقه میشه با آدما. نمیدونم چه مرگشه. تو اون خورجین پشت سرت دو تا استکان هست. درشون بیار. بزار وسط و شروع کن…
گفتم: تو که تازه از سرت پریده! چرا اینقدر عجله داری؟
باز خندید. خودش پاشد رفت سر خورجین و استکانها را در آورد. گفت: خوب مسئله همینه دیگه. نمیخوام بپره. حتمی گمونت رفته به اینکه دائم الخمرم. نه. قضیه اینه که برسم تبریز دیگه نمیتونم بخورم. صبح تا شب که تو حجره ام تو بازار و رفت و اومد زیاده. خونه هم که میرم همینطور. این میاد و اون میره. منم یه حساب دیگه ای میکنن روم اونجا. پسر حاجی باشی و شناس بازار و تو صف اول جماعت، یه بار ببینن دهنم بو میده، همه اعتبارم رفته!
کار و کاسبیش را نمیدونم، ولی دائم الخمریش را دروغ میگفت. گفتم: رو اصولش کسی با غریبه نمیشینه. مطربی میخواد، یار غاری و رفیق میخونه. تو که نه تو عمرت منو دیدی نه میدونی کی ام و چه کاره…
پرید تو حرفم که: گفتم بهت، یار میخونه ای ندارم. کسی نمیدونه که بخواد بشینه پای سرمستیهام. بعدش هم، هر کی بشناستت و بشینه کنارت پای این بساط، میخواد تو مستی یه چیزی ازت بکَنه. رفیق نیستن هیچکدوم. سر همین بشینم هم با غریبه ها میشینم. همش یه شبه. مرام و معرفت هم میزارن برات. نه قمپوز در میکنن برات، نه قپی میان، نه میخوان قاپت را بدزدن سر منفعتشون. امشب رفیقی و فردا مسافر…
در بطری را وا کرد و استکانها را نصفه کرد. گفتم: این یه چشی چی؟
گفت: نمیخوره. میگه نجسه_قاه قاه خندید_ میفهمی؟ میگه نجسه. کشتیارش شدم یه لبی تر کنه که بفهمه چه حالی میشه بعدش، نخورد. لابد میترسه اون یکی چشمش هم کور بشه…
باز خندید و استکان را برداشت. یه سلومتی زد و رفت بالا. گفت: تو تعریف کن. ندیده بودمت اینورا تو این کاروونسرا. تازه دالون دار شدی؟
گفتم: آره. تو راه موندم، اجبارا وایسادم تا پول سفرم را جور کنم. داشتم میرفتم تبریز…
سر تکون داد و یه استکان دیگه پر کرد برای خودش. گفت: خب؟ میگفتی…
پیدا بود حرفام براش مهم نیس. همینطوری میخواد یه چیزی بگم که سرش گرم باشه وقت خوردن. برام علی السویه بود کاراش. دیدم یه جفت گوش مفت گیرم اومده. شناس هم که نیست.

شروع کردم قضیه ام را براش تعریف کردن که چی شد که رسیدم به اینجا. اونم یه استکان میرفت بالا و هی میگفت بره جایی که غم نباشه! هی تعارف کرد. منم دوتا در میون یه پیک همراهیش میکردم. مزه کنارش نگذاشته بود. بهش گفتم تلخه برام خشک و خالی. باز زد زیر خنده و گفت: مزه لوطی خاکه داداش. ما عادت کردیم بی مزه. اگه میخوای گمونم تو خورجین یه مشت پسته مونده بیار بزار کنارش.
آوردم. گرم حرف بودیم و اونم کم کم کله اش داغ شده بود. تعریف میکردم واسه اش و اونم گه گاه بینش یه مزه ای مینداخت و ریسه میرفت از خنده. قصه ام که تموم شد بطریش نصفه شده بود و زبونش سنگین. گفت: من هممممه را میشناسم تو تبریز. بگو اسم و رسمش چیه، بلکه شناختم و کارت راحت شششد. اینطوری دیگه نمیخواد دنبالش بگردی. یه راست برو در خونه اش و آب پاکیو بریز رو دستش، نخواستی هم جای دیگه اش بریز…
باز زد زیر خنده. اینقدر خندید که کم مونده بود حالش خراب بشه.
گفتم: اسمش ایوبه. ایوب نزول خور…
باز شروع کرد به ریسه رفتن. بدتر از قبل میخندید. گفتم: کجاش خنده داره لوطی؟ یارو زنمو از چنگم درآورده با نامردی، تو میخندی؟
اشکهایی که بابت خنده از چشمش سرازیر شده بود را با آستین پاک کرد. گفت: نه مشتی به تو نمیخندم. یه چیزی میگم تو هم بخندی… اسم آقای منم ایوبه…
گفتم: خدا برات نگهش داره.
بعد خنده ام گرفت. گفتم: نزول خور که نیس؟
گفت: از وقتی عقلمون رسیده و تا جایی که یادمون میاد نه. از اون دین و ایمون دارای دو آتیشه است. خمسش به جاست و زکاتش هم به جا. مسجد و هیئت هم که میره جاش اون بالاست…
یه استکان دیگه ریخت و گفت: به سلومتی آقام که مال و منالش خوب به فریاد این تک پسر کاکل زریش رسید. خدا بیشترش کنه…
بعد هم یه نفس رفت بالا و گفت: آمین. اگه بگیره، همین دعای من تو این حاله که مستجابه در حقش…
دوباره زد زیر خنده. گفتم: حتمی مستجابه. خیالت تخت… میدونی چیه لوطی… راستی اسمت را نگفتی…
گفت: اسم مهم نیس. رسم مهمه…
گفتم: میدونی لوطی، اگه اون زمانی که ایوب دیوث آفاق را نشون کرده بود، میدونستم چه خیالی تو سرش داره، همه داراییم را میگذاشتم وسط تو اون بازی کوفتی و نمیگذاشتم ابوالقاسم همچین شرطی بزاره…
براق شد بهم و خنده رو لبش ماسید. گفت: نفهمیدم! چی گفتی؟
گفتم: شرط بازی را میگم. خریت کردم. اگه عقل الانم را داشتم…
گفت: نه… نه… گفتی کی؟ آفاق؟
سر تکون دادم. سرخ شد و ساکت نشست سر جاش و تکیه داد به دیفال…
گفتم: چته لوطی؟ برخورد بهت؟…

همونطور که خیره بود به جلوش گفت: اسم ننه ام هم آفاقه!
انگار آب سرد ریخته بودن روم. یخ کردم. جفتمون ساکت شدیم. استکان تو دستم را گذاشتم رو کرباس زیر پام و تکیه دادم به دیفال پشتم. راستش نمیدونستم بایست چکار کنم. سر تا پام پر نفرت بود از ایوب و کل راهی که اومده بودم این آتیش را تو خودم شعله ور تر میکردم که تا دیدمش دستم نلرزه. گفته بودم به خودم همینکه باهاش رو تو رو شدم دشنه را فرو میکنم درست وسط قلبش. همونجایی که سنگ بود و باعث شده بود تموم این سالها قلبم آتیش بگیره وقتی به آفاق فکر میکردم. فکر نمیکردم که یه روز طالعم منو بنشونه کنار دست پسر آفاق و اون نزول خور قرمسـاق.
حالا نشسته بودم از سر شب کنار دستش و داشتم باهاش مِی میزدم و دنیا را هم به تخـمم. باور نمیشد. اول که دیدمش خوشم نیومده بود ازش، ولی با هم که نشستیم و شروع کردم براش تعریف کردن و اون هم همه چی دنیا را گرفت به مسخره ، ازش بدم نیومده بود.
هیچکدوم حرفی نمیزدیم. فقط صدای رفت و اومد آدمهای تو کاروونسرا میومد از پشت در و صدای خفیف پارس یه سگ از وسط بیابون. سر چرخوندم و نگاش کردم، کینه و نفرتی ازش نداشتم با اینکه فهمیده بودم آقاش کیه. سعی کردم ببینم قیافه اش به آقاش رفته بیشتر یا آفاق، بلکه دوباره نفرتم شعله بکشه و انتقام آقاش را از خودش بگیرم.
زل زدم تو صورتش. هرچی زور زدم قیافه ی هیچکدوم را یادم نمی اومد درست. یهو سرش را گذاشت رو زانوش و زد زیر گریه. دلم میخواست بهش بگم که تقصیر اون نیست که آقاش یه بی همه چیز زن دزده. اون که کاره ای نبوده. ولی هیچی نگفتم.
تو همون حال گریه گفت: لابد پشیمونه! توبه کرده! از وقتی یادم میاد دستش به کار خیر بوده. درسته چم و خم پدرسوختگی تو بازار را اون یادم داد و کلی تو سری خوردم و خفت کشیدم زیر دستش ولی دین و ایمون هم داره اینطوری که دیدم و میدونم. هر چی باشه آقامه. گذاشتم اومدم تبریز که ور دستش نباشم که خوارم نکنه. گیریم هم آدم بدی بوده، ننه ام چی؟ گناه داره طفلک. بیا و مردونگی کن لوطی، به همین عرقی که با هم خوردیم و سر سلومتی ای که زدیم از آقام بگذر…
گفتم: تو بگو. جای من بودی میگذشتی؟ مرد باش و راستش را بگو. میگن مستیه و راستی… حق دارم بعد از بلایی که ایوب نزول خور سرم آورد خونش را بریزم یا نه؟ کاری نداشته باش که اون آقاته….

گفت: اینو از من نپرس. میدونم که هر کاری یه عقوبتی داره. این درست. ولی چیزی که از تو حرفات و از دل و چشمت خوندم سوای کاریه که از دست من بر بیاد و عرضه اش را داشته باشم. من نمیدونم چکار میکردم. اما حتم دارم که خون نمیریختم. کشتن قضیه اش فرق داره. از من برنمیاد. بایست تو ذاتت باشه که دست و دلت بره به این کار. که من نه تو ذاتمه نه جیگرشو دارم. خیال کن تو آقام را کشتی. اونوقت منم بایست بیام سراغت و انتقام اونو بگیرم. ولی نمیتونم…
راست میگفت. آدم این کار نبود. دل نازک تر از اونی بود که تو حالت عادی نشون میداد. جربزه اش را نداشت. کلی با خودم کلنجار رفتم. مرد گنده نشسته بود کنار حجره و شونه هاش میلرزید از گریه. باز گفت: زنت را با نیرنگ از چنگت درآورده اینطور که میگی، خب زنش را از دستش در بیار. چرا میخوای خون بریزی؟ خودتو گرفتار میکنی و ما را عزا دار.
گفتم: اون خیلی وقته منو کشته. عاشق نبودی تا حالا انگار که حالیت بشه این حرفا.
گفت: حالا که گفتی بزار راستش را بهت بگم. این تویی که عاشق نبودی و نیستی. فقط قپی میای. داری خودتو گول میزنی. اگه راستی راستی دلباخته بودی، نه سرش قمار میکردی، نه حالا راضی بودی به سیاه بختی و سیاه پوشیش. این همه راه تا اینجا اومدی که از سر خودت وا کنی این چیزا را. میخوای اینطوری سر وجدانت کلاه بزاری…
حرفاش مث کارد میرفت تو بدنم و میرسید به استخونم و دردم را بیشتر میکرد و حالمو خراب تر. میدونی چرا؟ داشت راست میگفت. خودمم هم میدونستم که اینطوره ولی رو راست نبودم با خودم.
بطری را برداشتم و یه نفس باقیمونده اش را رفتم بالا. پا شدم. بطری خالی را کوبوندم رو زمین. خورد شد و اون که چمباتمه زده بود پرید از جاش. چشماش پر التماس بود.
گفتم: بیخیال آقات شدم. کاری بهش ندارم. از همینجا راهمو کج میکنم و میرم فقط…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع(@niniperarin) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!🔴
این داستان ادامه دارد….
join 👉  @niniperarin 📚
دسترسی به قسمت اول👉َ