قسمت ۱۰۸۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۸۳ (قسمت هزار و هشتاد و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
پریدم تو حیاط و دویدم طرف در عمارت. صدای فریاد شهربانو پیچید توی عمارت: آی کمک کنین، آل داره بچه ام رو میبره، تو رو خدا بچه ام رو از دستش بگیرین…
تا بقیه بیان از خواب سنگین بیدارشن و ببینن چه خبره، از عمارت زده بودم بیرون. تو تاریکی و ظلمات شب بی اینکه بدونم کجا میرم تو جعده میدویدم و از این کوچه میپیچیدم توی اون یکی. هرچی جون و نفس داشتم فقط دویدم. نمیدونستم کجا بایست برم و چکار کنم. نه کسی رو داشتم نه این وقت شب جایی بود که بتونم سر کنم. حیرون و ویلون توی یه کوچه نشستم روی یه سکو. مظفرخان تا میدویدم صدایی نمیکرد، یا اگر هم میکرد من ملتفتش نبودم، ولی همینکه نشستم شروع کرد به گریه. یکم تکونش دادم، گشنه اش بود. انگشت کوچیکم رو گذاشتم دم دهنش، شروع کرد مک زدن و موقتا ساکت شد. تازه ملتفت دور و برم شدم. همه جا سکوت بود و ظلمات. آدم وهمش میگرفت. ممکن بود هر آن هم سر و کله ی گزمه های شب گرد یا ناطور محله پیدا بشه. اونوقت بود که حتما به یه زن تنهای آواره ی کوچه ها، تو این وقت شب شک میکردن و پاپیچم میشدن.
کم کم داشتم به غلط کردن می افتادم. اول خواستم بیخیال بشم، بچه رو همونجا دم در خونه ای که نشسته بودم بزارم روی سکو و برگردم عمارت. ولی دلم نیومد. ممکن بود جونوری، چیزی بیاد سراغش. اونایی هم که بچه شون رو میزارن سر راه که همینطوری نمیزارن. یه جایی ولش میکنن که بدونن یکی هست به دادش برسه!
بایست یه فکری میکردم. صبح علی الطلوع حتمی برزو برمیگشت و وقتی ملتفت میشد که چه اتفاقی افتاده حتما شهر رو زیر و رو میکرد. ممکن بود پی من هم بالا بیاد! باید صبر میکردم تا صبح ببینم چه اتفاقی می افته! تنها جایی که به عقلم میرسید که میشد الان رفت و در امان بود، امومزاده بود. پا شدم و راه افتادم. مظفرخان بی تابیش کم شده بود و حالا که راه میرفتم دیگه صدایی نمیکرد.
رسیدم به امومزاده. لای در نیمه باز بود. سلامی کردم و وارد شدم. رفتم نشستم کنار ضریح. میدونی خواهر، هر چقدرم که خطاکار باشه آدم، ولی اینجور جاها که میری یه آرامش خاصی بهت میده. حتی مظفر خان هم اونجا آروم گرفته بود. بیدار بود و چشماش رو دوخته بود به ضریح! گاسم داشت بهم دعا میکرد که از اون عمارت نجاتش دادم!!
دست به دامن امومزاده شدم که راهی جلو پام بزاره که عاقبتش رسوایی نباشه. نذر کردم و یه پارچه از اونور ضریح وا کردم و بستم به اینور و شروع کردم به دعا خوندن. گفتم: یا امومزاده، خودت بگو بایست چکار کنم؟ خودت یه راه چاره بهم نشون بده که با این اقبال بدم، بدی بیشتر نصیبم نشه. اگه قراره مظفرخان رو من بزرگ کنم یه نشونه ای برام بفرست. تو این حال هوا بودم که همونوقت یهو….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…