قسمت ۱۰۶۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۶۴ (قسمت هزار و شصت و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
دیگه نتونستم رو پام وایسم خواهر، سر جام نشستم. حالا بود که خان هم از همه چی خبر دار بشه و شک ورش داره….
گفت: بدخواه؟ من؟ خیال میکنی قلی خان. این خبرا نیس! میگن رعیت جماعت رو که زیادی رو بدی سوارت میشه. به این عمله ها خوبی زیادی نیومده. یه عمری خودش و آقاش دم در این عمارت واسه من و آقام دم تکون میدادن، یه ذره که بهش عزت و احترام گذاشتم هول ورش داشت. خیالات افتاد به جونش، نمیدونم چه مرگش بود، ولی قصد جونم رو کرد. منم امونش ندادم. زود ملتفت ماجرا شدم و کلک خودش و همدستش رو کندم. نبین الان عصا دست گرفتم، اثر اون زهریه که ریخته بود تو غذام، طبیب گفت چند وقت دیگه که اثرش از تنم بره بیرون میشم مث روز اول. الان هم ببین، میتونم بی عصا هم راه برم…
پا شد و یه چرخی سر جاش زد و دوباره نشست. ادامه داد: ولی میگیرم دستم محض احتیاط. نمیدونم کی بهت خبر رو رسونده، مورد خاصی نبود ولی به هر حال همینکه مروت به خرج دادی و تا شنفتی خودتو رسوندی اینجا ممنونم!
قلی خان گفت: اینا که گفتی رو نمیدونستم! عجب زمونه ای شده! لامصبا دیگه مرام و معرفت تو خونشون نیس. لاقید شدن جماعت شهری.
برزو گفت: پس واسه چی اومدی اگه نمیدونستی؟
قلی خان گفت: راستش دو روز پیش دو نفر اومدن سراغ ما. گفتن داشتیم رد میشدیم از چوپون پرسیدیم این ایل کیه؟ گفت ایل قلی خان. ما هم اومدیم که هم یه سلامی عرض کنیم هم یه تسلیتی بگیم!
گفتم: تسلیت؟
گفتن: آره. شنفته بودیم تو شهر که برزو خان از ایل شما دختر گرفته و بعد هم بی نوا رو به کشتن داده، خبرتون هم نکرده و رفته باز زن گرفته! ننه موسی اونجا بود، گفت هرکی خبر رو اینطوری پخش کرده بلانسبت کـونش گهی بوده! دخترم مریض بود، عمرش کفاف نداد به این دنیا. همین هم که رفت به رحمت خدا برزو خان خودشو رسوند اینجا و گفت تا ته ماجرا رو. چند وقت بعد از چهلم دخترم هم باز اومد اینجا و ازم رخصت خواست برای خواستگاری یه دختری، منم اجازه دادم. حالا شما دوتا هم اصل مطلب رو شنفتین، برین به هرکی این اراجیف رو پخش کرده و هر کی هم شنفته بگین که برزو خان شوهری کرد واسه دخترم. خودمم اجازه بهش دادم بره زن بگیره…
برزو خان گفت: خب؟ کی بودن؟
قلی خان گفت: نمیدونم. دوتا آسمون جل. از اینها که یه کلاغ چهل کلاغ میکنن لابد. ولی همینکه شنفتن دیگه در دهنشون بسته شد. دمشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن. تا اینکه ننه موسی امروز اومد گفت برزو خان بدخواه داره حتمی که این حرفا رو پشتش در آوردن. برو خبرش کن که حواسش باشه، اگه هم کمکی خواست از باب آدم و اسلحه ازش دریغ نکن. خلاصه اینکه اومدم ببینم اوضاع از چه قراره و کمک لازمی یا نه، که گفتی اینطور شده…
کارد میزدی خونم در نمی اومد خواهر. تازه فهمیدم گرگ آقا و مشتی خانوم کلاه گشادی گذاشتن سرم! نه رفیقای گرگ آقا مرده بودن، نه خبری از پیغوم و پسغوم اون شکلی بود که گفته بودم برن به قلی خان بگن. حتمی خیال نمیکردن قلی خان به این زودیا بیاد سراغ برزو و خدا هم بخواد که من حرفاشون رو بشنفم و دستشون برام رو بشه! چهارتا کیسه پول رو مفت بالا کشیده بودن و تازه بقیه اش رو هم میخواستن! شیطون رو درس میدادن این بی چشم و روها. تیری هم که خورده بود یا کلکی بود تو کارش یا رفته بود باز قمار کرده بود و درگیر شده بود و اینبار دیگه بهش امون نداده بودن!
بایستی حقشون رو میگذاشتم کف دستشون. از تو زاویه اومدم بیرون و رفتم طرف حیاط. سحرگل صدا کرد: چی شد خاتون؟
گفتم: فعلا که خبری نیس. برمیگردم مفصل حرف میزنیم.
چادرم رو انداختم سرم و رفتم طرف خونه ی مشتی خانوم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…