قسمت ۱۰۶۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۶۳(قسمت هزار و شصت و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
پاهام قوه ی بالا رفتن از پله ی آخری رو نداشت. سر جام خشکم زد.
قلی خان و آدماش پریدن از اسبهاشون پایین و یه راست اومدن طرف من. وانیسادم. تندی اومدم تو و رفتم تو اتاق سحرگل.
گفت: چی شده خاتون؟ چه خبره؟ کاری که گفتی میخوای بکنی این بود؟
ترسیدم بگم. دیدم حالا قلی خان که بگه چی شده و چی نشده سحرگل هم میخواد بیاد سرکوفت بزنه. همینم مونده بود. حاشا کردم که خبری دارم. دویدم پشت پنجره که ببینم چه خبره.
نوکرا به گوش برزو خان رسونده بودن که قلی خان اومده و برزو هم به هر ترتیبی بود پا شده بود، رداش رو انداخته بود رو دوشش و راه افتاده بود با عصا، اومده بود بیرون به پیشواز.
قلی خان اومد جلو، یه نگاهی به برزو و عصاش انداخت، باهاش دست و روبوسی کرد و گفت: چه به روزت آوردن خان؟ این چیه جای اسلحه تو دستت؟ تو که وحشی دشت و دمن بودی، میتازوندی پی شکار، هنوز سنت به خونه نشینی نخورده، توی جوونی پیرت کردن!
برزو گفت: پلنگ هم یه روزی پیر میشه، اگه تو دام صیاد نیوفته. شکارچیش من بودم، ولی اون اومد، یه روزه شکارم کرد، نیمه جونم کرد و خودش رفت. جنم که ایلیاتی باشه فرق میکنه. خدا بیامرزتش!
همدیگه رو بغل کردن. برزو گفت: چه عجب، راه گم کردی انگار.
قلی خان گفت: ایلیاتی راه گم نمیکنه. حتی تو سیاهی شب. اتفاقا اومدم محض دیدن خودت.
برزو گفت: خوش اومدی، قدمت به چشم.
تعارف کرد که برن داخل. قلی خان به آدماش اشاره کرد بمونن توی حیاط و خودش دوش به دوش برزو رفت تو.
سحرگل گفت: اینها به این مفتیا از اینورا نمی اومدن. کلاهشون هم میوفتاد محال بود بیان، چه رسه به اینکه بخوان به برزو خان سر بزنن. طوری شده حتمی.
خودمو بی اطلاع نشون دادم و گفتم: والا حرفت متین خانوم. منم موندم حیرون که اینجا چه خبره. خوبه برم یه سر و گوشی آب بدم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه.
گفت: بد فکری هم نیس. ایشالا خیر ببینیمیترسم غیر این زنیکه شهربانو، اینا هم نقشه ای داشته باشن، بشن قوز بالا قوز واسه مون. خسرو هم معلوم نیس سر به زنگاه کدوم گوری غیبش زده که لااقل بره بشینه پیششون، خطایی نکنه برزو خان. مریضه، عقلش که سرجاش نیست درست و حسابی. . برو قربون دستت که دل تو دلم نیس.
اومدم بیرون و تندی رفتم پشت پنج دری که خان مهمونهاش رو میبرد و تو زاویه ی دیفال، جایی که از تو اتاق دید نداشت وایسادم.
کلفتها که بساط پذیرایی را پهن کردن و اومدن بیرون برزو خان گفت: حتم دارم بی سبب نیومدی این طرف قلی خان. ننه موسی چطوره؟ نکنه….
قلی خان پرید تو حرفش: نه اون چیزیش نیس. دلش شکسته ولی تنش سالمه. یه چیزایی شنفتم، فهمیدم بدخواه داری، واسه همین اومدم!
دیگه نتونستم رو پام وایسم خواهر، سر جام نشستم. حالا بود که خان هم از همه چی خبر دار بشه و شک ورش داره….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…