قسمت ۱۰۵۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۵۳(قسمت هزار و پنجاه و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
فردا صبحش آفتاب که افتاد لب چینه زدم از عمارت بیرون…
خونه ی مشتی خانوم که رسیدم گرگ آقا هنوز نیومده بود. مشتی خانوم هم سر سنگین جواب سلامم رو داد. حرفی نزد اول ولی از باد و بغی که کرده بود پیدا بود هر آن میخواد چیزایی که مونده تو دلش رو خالی کنه رو سرم. تعارف کرد برم تو اتاق.
گفتم: نه مشتی خانوم. همینجا میشینم لب ایوون تا گرگ آقا بیاد. میخوام زود زحمت رو کم کنم. به تو اومدن نمیخوره.
اصرار نکرد. رفت تو اتاق و به یه چیزی خودشو مشغول کرد. موچولی خواب و بیدار از اون یکی اتاق اومد بیرون. منو ندید اینور ایوون. پابرهنه رفت وایساد لب باغچه و شاشید. صدای شرشرش که بلند شد مشتی خانوم دوید از اتاق بیرون و داد زد: ذلیل مرده داری قد نره خر میشی. نمیبینی زن حاجی اینجا نشسته؟ حیا نداری؟
موچولی تندی برگشت عقبش رو نگاه کرد. منو که دید شاشبند شد. همونطور که داشت ازش میریخت دوید طرف مستراح!
گفتم: چکارش داری مشتی خانوم؟ بچه اس. نابالغه. سخت نگیر بهش!
گفت: از الان که هیچیش نگم، فردا که شد قد یه نره قول کی جلودارش میشه؟ همین گرگ اقا هم همینطور بود. آبجیم هیچیش نگفت، شد این. حرف بزرگترش رو دیگه نمیخونه. هر کی از راه برسه و هرچی بگه، خره، زود باور میکنه. اهل سبک سنگین کردن و ثواب و ناثوابش نیست. چشم و گوش بسته قبول میکنه.
گفتم: منظورت چیه مشتی خانوم؟ به در میزنی که دیفال بشنفه؟ حرفت رو رک و راست بزن. من که مجبورش نکردم. از اول به خودت گفتم، بعد به اون. اونم شنفت و قبول کرد…
گفت: نه دیگه زن حاجی. نشد اینطور که بشه. به من یه چیز گفتی، به اون یه چیز دیگه! تموم و کمال حرفت رو نزدی از اول. گرگ آقا جای پسرمه. برام فرقی نداره با این موچولی. طوریش بشه خدای نکرده، دق میکنم.
گفتم: نترس. چیزیش نمیشه. کار علی حده ای نمیخواد بکنه که…
گفت: ولی قبلش مسببش رو دق میدم! دعا کن به خیر بگذره این کار…
گفتم: من دعاهام رو کردم. تو که کارت دعا دادنه یه چیزی بهش بده که سالم بره و سالم برگرده به امید خدا…
چپ چپ نگام کرد. گفت: دعا نویس وسیله است، اونی که برآورده میکنه بایست بخواد که بشه…
در زدن. مشتی خانوم پا شد از جاش. گفت: اومد. خدا به خیر کنه!
موچولی پا برهنه از تو مستراح دوید بیرون و رفت که در رو باز کنه. صدای گرگ آقا از تو دالونی اومد که یالله میگفت. مشتی خانوم دوید تو اتاق و یه چادر انداخت رو سرش، اومد بیرون و داد زد: بفرما تو خاله…
اومد. سه نفر همراش بودن. پا شدم و سلام کردم. جواب داد. ریشش رو زده بود. یه سبیل مونده بود براش از بناگوشش در رفته. عوض شده بود قیافه اش. اون سه تا موندن دم دالون و خودش اومد جلو. گفت: امونتی ما حاضره؟
گفتم: حاضره…
مشتی خانوم گفت: خاله، بیش از اینش رو برات جور میکنم. بگذر از این کار. خیری توش نیس…
گرگ آقا پوسخندی زد و گفت: بگو ایشالا خیره، که خیر پیش بیاد. یه اشاره ای به آدمایی که آورده بود کرد و گفت: میبینی که، آب ریخته شده، نمیشه جمعش کرد.
مشتی خانوم گفت: قربون قدت برم خاله، هنوز که کاری نکردی….
گرگ دستش رو دراز کرد جلوم و گفت: میخوام زود راه بیوفتم. معامله رو قطعیش کن.
کیسه ها رو گذاشتم کف دستش. سبک سنگینی کرد و گفت: سه روز دیگه منتظرم باش، مابقیش رو هم آماده کن.
یکی از کیسه ها رو داد به مشتی خانوم و گفت: این پیشت باشه واسه خرجی خودت و این بچه، یه سری هم به عیال من بزن اگه کم و کسری داشت براش محیا کن. برمیگردم زود…
رفت. اون سه تا هم پی اش رفتن. مشتی خانوم با آه و ناله و چشم تر، یه کاسه از حوض پر کرد ریخت پشت سرش.
گفت: به سلامت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…