قسمت ۱۰۴۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۴۴(قسمت هزار و چهل و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
وا نیسادم. اومدم بیرون و رفتم طرف عمارت خودم.
دراز کشیدم تو اتاق درست رو در چاه. یاد حرف اون کولی افتادم “پیشونیت بلنده، اما اقبالت شومه”
به خودم گفتم بخت و اقبال من که کسی جز برزو نبوده، شومی هم از اونه. پس خودم بایست درستش کنم و نحس رو سعد کنم. برزو هم درسته کفشاش جفته، اما حرفاش مفته. نبایست ازش اینقدر واهمه داشته باشم. درسته زور و قوه اش زیاده و آدم تو دست و بالش فراوون که به یه اشاره حرفش رو بخونن، ولی منم به اندازه ی خودم هستم.
با پشت دست زدم به در چاه. گفتم: قبول نداری چسان فسانی؟ هر کی ندونه تو خوب میدونی. یادته با اون همه اهن و تلپت و امر و نهی کردنت آخرش سر چاه زیر پات خالی شد و سر خوردی و افتادی تو چاه؟ چند ساله الان اون تویی؟ دیدی با همه ی و الدرم بلدرمات نتونستی خودتو بکشی بالا؟ شوورت هم ارزونی خودت. بد کرد برزو خان. نه به من، به خودش. خیلی خودشو دست بالا گرفته! یادمه ننه ام یه شعری میخوند که مخلص کلومش این بود که هر کی رو نوردبون بالاتر باشه وقتی میوفته بیشتر هم دک و دنده اش میشکنه! نقل اینه حالا. درست مث خودت فخرالملوک. اصلا میدونی چیه؟ تقصیر خودمه که زیاد جلو چشمش رفت و اومد میکنم. چند وقت منو نبینه اگه دلش برام تنگ هم نشه، محض سر درآوردن از کارمم که باشه میاد سراغم. به کژدم گفتن چرا زمستون نمیای بیرون؟ گفت تابستون چه عزتی بهم میزارین که زمستون هم بیام بیرون! راست گفته. منم بایست طریقه ی اونو پیش بگیرم. نرم بیرون، وقتی هم رفتم زهرمو بهش بریزم!
چند ساعت خواهر، به همین منوال یا با خودم یا فخری داشتم حرف میزدم. یهو اون صدایی که مدتها بود نشنفته بودم و نیومده بود سراغم رو باز شنفتم. باز کینه افتاده بود تو دلم و اونم انگار از خواب زمستونه بیدار شده بود. گفت: چی داری واسه خودت بلغور میکنی حلیمه؟ این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه. با این حرفای صدتا یه غازی که نشستی با این زنک تو چاه میزنی بارت بار نمیشه. دستت رو بزن به زانوت و پا شو یه فکر درست و حسابی بکن و حساب اون مردک رو بزار کف دستش. اون خسرو هم پسرته که باشه. بایست ادب بشه. اگه از اول میدونست ننشی، تا حالا صدتا در کـونی ازت خورده بود و آدم شده بود. حالا هم دیر نیس. اونم ادب کن که دیگه پاشو از گلیمش درازتر نکنه و تو روز روشن وانسته زل بزنه تو چشات و بهت بگه پتیاره!
پا شدم. یه نگاه به آسمون انداختم. دم دمای غروب بود ولی هنوز هوا روشن. چادرم رو انداختم سرم و راه افتادم طرف تنها جایی که بلد بودم و خیال میکردم ممکنه یه فرجی بشه!
دم امومزاده که رسیدم دیگه غروب شده بود. یه راست رفتم در خونه ی مشتی خانوم رو زدم. مث همیشه موچولی در رو واکرد. تا دید منم دیگه هیچی نگفت. در رو باز گذاشت و دوید تو خونه. رفتم تو.
مشتی خانوم نشسته بود وسط حیاط و کماجدونی که از لای خل درآورده بود را داشت با کهنه میتکوند. از بوش پیدا بود دمپختک درست کرده. چشمش به من که افتاد گفت: به به. زن حاجی. خیال کردم بی خیال بقچه ات شدی. دم غروبه، حتمی عجله داری، وایسا تا برات بیارم.
گفتم: عجله ندارم. واسه بقچه هم نیومدم. کار واجب دارم باهات.
گفت: میبینی که، داشتم شوم این ذلیل مرده رو میکشیدم. خودمم خسته ام. میخوای بزاری برای فردا که سر حوصله بیای….
نگذاشتم حرفش رو تموم کنه. گفتم: فردا دیره. شومم نوش جونتون. بخورین. من اشتهام کوره. ولی حتمی امشب بایست کارمو انجام بدی…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…