قسمت ۱۰۳۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۰۳۸(قسمت هزار و سی و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
هرچی سحرگل گفت کجا میری، گفتم بشین زود برمیگردم.
رفتم سراغ برزو. خسرو داده بود براش یه عصا درست کرده بودن که دست گرفته بود و راه افتاده بود تو اتاق گاماس گاماس راه میرفت. یه نوکر جدید هم خود خسرو آورده بود و گذاشته بود که مراقب برزو باشه. منو که دید با لبخند سری تکون داد و اشاره کرد که نوکرش بره بیرون.
بعد از قضیه ی مسلم رفتارش باهام خیلی بهتر شده بود. شاید یه طورایی خودش رو مدیونم میدونست!
رفتم نشستم روی صندلی کنار اتاق و پقی زدم زیر گریه. با یه صدای نامفهومی پرسید که چی شده؟
گفتم: دیگه طاقت ندارم خان! بایست به خسرو همه چی رو بگی، اگر نه خودم همین الان میرم و همه چی رو بهش میگم. بچه ام خودش یه بوهایی برده.
خان خیره شد بهم و گوشهاش رو تیز کرد.
گفتم: تو قلعه که بودن خودش گفته به سحرگل! گفته یه چیزایی مبهم مث خواب از بچه گیم یادم میاد. بعد هم نشسته به غصه خوردن که هرچند که زیر دست فخری بزرگ شدم اما فکر میکنم دایه حلیمه، ننه ی اصلیمه!
خان چشماش گرد شده بود و با اون عصا مث مجسمه وسط اتاق خشکش زده بود.
گفتم: غصه اش سر اینا نیست خان! بچه ام داره خودخوری میکنه که اگه من ننه اش باشم پس تو آقاش نیستی! خیال میکنه یه آقای دیگه داشته، یا لای بته عمل اومده! سحرگل بهم گفت این فکرا مث خوره افتاده به جونش و دیگه خواب و خوراک نداره، ترس از جونش داره که یهو خودشو از بین نبره!
یه دستی بهش زدم خواهر! تا میتونستم هم زور زدم که تا این حرفا رو میزنم اشکم بیاد. به وقتش منم خوب بلد بودم مث خودش تیارت در بیارم. میدونستم الان زبون نداره و نمیتونه ته و توی کار رو با حرف از زیر زبون خسرو بکشه و باز اینبار از گفتن حقیقت شونه خالی کنه.
برزو عصاش رو ستون تنش کرد که نیوفته و سر جاش نشست.
گفتم: میترسم خان. خدا شاهده دیگه الان خودمو حرفایی که بهت میگفتم برام مهم نیس. سر جون خسرو میترسم. اگه همچین فکرایی داره میکنه، خدای نکرده ممکنه یه کاری دست خودش بده. عمر من که هیچی به درک، اونوقته که دیگه ثمره ی عمر و زندگیت از بین رفته. یادت نیس چقدر بدبختی کشیدی سر اینکه یه پسر داشته باشی که وقت پیری و کوری دست گیرت باشه و بتونه عمارت رو بداره؟
اشک جمع شد تو چشماش. یه آهی از ته دل کشید. فهمیدم حرفام کار خودش رو کرده. تو دلم قند آب میکردن خواهر. یه طوری از جاش پا شد که خم شدن کمرش رو زیر این باری که گذاشتم روی دوشش میدیدی. خواست چیزی بگه که در رو زدن.
تا اومدم بگم کیه، خسرو در رو وا کرد و اومد داخل. یه نگاه عجیبی به من و آقاش کرد و گفت: اغر به خیر! چه خبر دایه؟ اومدی ببینی کسی باز چیزی تو غذای خان نریخته باشه؟ تو نبودی کارمون زار بود…
خندید. نگاه کردم به برزو. سکوت کرد. یکم با زحمت قدم زد توی اتاق و بعد رو کرد به من و با ایما و اشاره و زبون لالی بهم فهموند که برم بیرون. بعد هم رفت دست خسرو رو گرفت و آورد نشوندش پیش خودش. خسرو متعجب بود از کارای برزو خان.
باز برزو اشاره کرد که برم بیرون. چاره ای نبود. رفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…