قسمت ۹۹۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۹۲ (قسمت نهصد و نود و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
من و توران خشکمون زده بود…
خسرو رفت جلو. با اینکه اونم بهت زده بود ولی محض اینکه دل خان رو به دست بیاره، اول دست برزو خان رو بوسید و بعد هم شلوغش کرد و وایساد به دستور دادن برای به پا کردن سوری که برزو خان میخواست بده.
داشتم از حرص میترکیدم خواهر! خان انگاری راستی راستی زده بود به سرش. از هر طرفش رو که میبستی از اونورش میزد بیرون. تازه داشتیم از شر هوو راحت میشدیم که پای این یکی وا شد به عمارت.
ریز جثه بود و از رفتار و سکناتش هم پیدا بود آداب دون نیست. خدا میدونست اینبار با کی طرف بودم. خوبیش این بود که لااقل الان توران هم تو موضع من بود، تا وقتی که باز برگردم سراغش و خودشو بخوام از میدون به در کنم.
نگاش کردم. اونم مبهوت ایستاده بود و اشک حلقه زده بود تو چشماش. کم مونده بود بغضش همونجا بترکه. برزو هم از دور ما رو میدید ولی محلی نمیگذاشت.
توران به زور دهنش رو باز کرد و گفت: این دیگه کیه؟ میشناسیش؟
گفتم: نه والا خانوم. نمیدونم برزو خان چه فکری کرده که داره این کارا رو میکنه. با شما لجه یا با خودش، الله اعلم…
برزو دست دخترک رو از بازو گرفت و راهی شد که بره داخل عمارت. نزدیک ما که رسید تیغ نگاش رو کشید طرف ما و گفت: چرا وایسادین؟ برین اتاق رو حاضر کنین میخوام آدم دعوت بگیرم امشب!!
توران برگشت بهش. گفت: کم کلفت داری مگه؟ بفرست هر غلطی بایست بکنن، بکنن! بعد از یکماه برگشتی، تهفه آوردی واسم که برات اتاق هم حاضر کنم؟
برزو اخمهاش رو کشید تو هم و براق شد به توران. یه طوری که از تو نگاش میخوندی که داره میگه آدمت میکنم به وقتش!
رو کرد به من و گفت: یالا حلیمه، راه بیوفت. کار زیاد هست. اینم بایست درست بزکش کنی!
داشتم آتیش میگرفتم از حرفش. رک تو چشمام داشت نگاه میکرد و بهم دستور میداد که برم هووم رو بزک کنم. چاره ای نداشتم اون موقع. بهتر دیدم برم و موقع بزک ته و توی کار رو در بیارم ببینم این زنیکه کیه که باز برزو خاطر خواهش شده!
عروس رو که فرستاد تو اتاق، اومدم برم تو که برزو جلوم رو گرفت و گفت: حواست رو جمع کن حلیمه. اینم مث اون یکی از پنجره در بره، از چشم تو میبینم. بپا کاری نکنی که بعدا پشیمون بشی.
چشم غره رفتم بهش که حالیش بشه تا همینجاش هم خیلی بهش عزت گذاشتم که به حرفش بودم. رفتم تو اتاق و در رو کوفتم به هم. دخترک رفت نشست روی صندلی. گفتم: یالا عفریته، این چاقچور رو از تو روت پس کن ببینم چه آگیمی اضافه شده به این عمارت!
لچکی که روی صورتش بود رو پس کرد. همین که دیدمش خشکم زد! ایمان آوردم که خان راستی راستی دیوونه شده و زده به سرش…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…