قسمت ۹۶۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۶۶ (قسمت نهصد و شصت و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
من و آتیش ماتمون برده بود. توران بلند شد و رفت وایساد جلو جمیله. دستش رو مشت کرد. منتظر بودم توران آغایی که اون همه بده بستون کرده بود با سحرگل و چشمه ها ازش دیده بودم، مشتش رو رها کنه تو دهن جمیله.
زل زد تو چشماش و گفت: خیال کردی زن خان چطوریه؟ شب و روز پی عیش و عشرت و خوش گذرونیشه و لب تر کنه براش تو قدح زرین آب میریزن و آفتابه ی طلا تو مستراحشه و به قول خودت هر دری هم به روش وازه؟ نه آبجی! اگه به این چیزاس که بیا ارزونی تو! زن خان نبودی که بفهمی شب و روزت بایستی با ترس و واهمه ی هوو بگذره و سر رو پشتی که میزاری خواب نداشته باشی که یهو یکی پشتی نزاره رو دهنت و صدات رو خفه کنه که بخواد جات رو تصاحب کنه! یه روز سر ارث جنگ داشتی، یه روز سر بچه داشتن یا نداشتن، یه روز دیگه سر یه کوفت دیگه. اگه زن خان بودی حالا با خیال راحت تو خونت وانستاده بودی کنار شوورت و دری وری بهش بگی، آواره بودی! برو یه نون بخور و صدتا خیرات کن که زن یه آسمون جل مث احمدی…
دیدم با اینکه وقت زیادی نیست اومده تو خونه ی خان و سن و سال دختر منو داره، ولی هنوز هیچی نشده با من همدرد شده! تازه اینکه همه میدونستن یعنی زن خانه، من بدبخت رو که کسی هم نمیدونست چه صنمی با برزو دارم و تازه میراث خورش هم پسرمه که به چشم کلفت بهم نگاه میکنه!
پشیمون شدم از اون همه جادو جنبلی که براش کرده بودم! کم کم داشت نظرم نسبت بهش برمیگشت! بی اختیار بلند گفتم: والا. الحق که حرف حساب جواب نداره! خدا ذلیلش کنه!
توران برگشت بهم چشم غره رفت. ساکت شدم.
جمیله سرش رو زیر انداخته بود و حرف نمیزد. نمیدونم از خجالت گونه هاش سرخ شده بود یا از سرما! احمد که تا حالا ساکت ایستاده بود چوبی که دستش بود رو انداخت رو آتیش و گفت: من پیاده میرم خونه ننه ات بچه ها رو بیارم با اون دو بزی که از ترسی موسی بردیم جا کردیم تو طویله شون!
رفت. توران اشاره کرد به من و آتیش که راه بیوفتیم. آتیش جلوتر رفت و من با فاصله. از پشت سر شنفتم که توران آروم به جمیله گفت: اونی که چند فرسخ اومده بودم دنبالش، کلفتم نبود، هووم بود، شوورمو دزدیده بود!!
برگشتم و هاج و واج نگاهش کردم. توران سرش رو زیر انداخت و راه افتاد. جمیله صم و بکم رفت نشست کنار آتیش و زل زد به شعله ها.
فردا صبحش اومدیم خونه ی موسی. چادر توران هنوز روی جنازه توی دالون بود و تکون نخورده بود. پیدا بود کسی از دیشب نیومده سراغش. گفت نمیدونم اینها چطور مرده هاشونو کفن میکنن. ولی مرده بی کفن نمیشه! آتیش رو که میترسید از جنازه، وادار کرد موسی رو کفن کنه و بعدش هم یه گاری بگیره. جنازه رو انداختیم بالای گاری و خودمون با کالسکه راه افتادیم. به گاریچی گفتیم بره قبرستون. بردمون تخت فولاد. متصدی قبرستون تا فهمید مرده مسلمون نبوده نگذاشت اونجا خاکش کنیم. گفت بایستی ببرینش استراخاتون! قبرستون یهودیا. نشونی داد. پیرمرد گاریچی راه افتاد. دو سه ساعتی بیشتر توی راه بودیم تارسیدیم!
هرچی بهش گفتم کسی چهه میفهمه، ببریمش قبرستون همین ارمنیا یا یه جایی بیرون شهر خاکش کنیم، زیر بار نرفت! گفت حتمی حکمتی تو کار بوده که ما تا اینجا بیایم و این موسی بمیره! بعدش هم خیال کن خودت یا یکی از فک و فامیلت غریب میمردن، خوش داشتی جنازه شون رو ببرن تو یه قبرستونی که مال مسلمونا نیست خاکت کنن؟
بیشعور حتی یه دور از جون یا بلا نسبت هم نگفت! ولی راست میگفت. گفت اینطوری اگه یه فک و فامیلی ازش پیدا شد میدونه کجا بایست دنبالش بگرده! عصر بود که پرسون پرسون رسیدیم یه جایی به اسم پیربکرون و رفتیم تو قبرستون یهودیا. تا آتیش و اون گاریچی قبر بکنن و موسی را خاک کنن شوم شد و هوا تاریک…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…