قسمت ۹۱۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۱۹ (قسمت نهصد و نوزده)
join 👉 @niniperarin 📚
داشت سر خسرو داد میزد که حالا هم وانستا بر و بر منو نگاه کن. این قشونی که جمع کردی خرج شوم امشبشون پای تو. میدی بهشون و ردشون میکنی برن…
حدس زدم اوضاع رو به راه نیست. یه طوری که برزو خان منو نبینه خودمو رسوندم به راهرو عمارت و رفتم توی اتاق سحرگل. تا منو دید گفت: کجایی خاتون؟
گفتم: چه خبره اینجا؟ چرا برزو خان باز داره داد و بیداد میکنه؟
گفت: نمیدونم بایست خوشحال باشم یا ناراحت! خسرو، برزو رو دیده و قضیه رو براش گفته. رفتن آدم جمع کردن. اینهایی که موندن نصفشونن. قشون کشی کردن رفتن دم دروازه. هرچی معطل شدن دیدن خبری نیست. یکی رو فرستادن جلو خبر بیاره. ولی اثری از ایل قلی خان و لشکر کشی و این حرفا نبوده. یکی باز سوسه اومده تو کار و خبر دروغ داده به خسرو. برزو خان هم دیگه طاقتش طاق شده و هرچی دق دلی داشته، داره سر خسرو خالی میکنه. البته من عقیده ام اینه که اون نذری که بردی تو امومزاده ایلیاتیها رو از هم پاشونده و تار و مارشون کرده. واسه ی همینم نرسیدن تا اینجا! چه درست چه غلط، به هر حال شر اون یکی کم شد از سرمون. مونده همین لکاته ای که جا خوش کرده تو این خونه.
یه نفس راحتی کشیدم. گفتم: الحمدالله. لااقل قرار نیست با دو تا هوو در بیوفتیم!
با تعجب نگام کرد و گفت: هوو چیه خاتون؟
گفتم: منظورم همینهان دیگه. حکم هوو رو دارن تو این خونه.
یه سری تکون داد و گفت: باز به هوو! اینها دزد سر گردنه ان! اگه هوو بودن که خوب بود. دندون تیز کردن سر همین چندرغاز ارث و میراثی که به خسرو میرسه. اونم حق این چندتا ریز و درشت خسروست.
منظورش بچه هاش بود. با سر تأیید کردم. کاغذ دعا رو از پته ی جورابم کشیدم بیرون و نشونش دادم.
گفت: این چیه دیگه خاتون؟ دوا گرفتی؟
یه پوسخندی زدم و گفتم: نه. دعاست! اینم یه گرد مخصوصه! تو اموزاده که بودم یکی آورد داد بهم. انگار یکی بهش گفته بود که مشکل چیه! اونم این رو داد و گفت درمون مشکلتون اینه. بایست بندازی تو غذای اون زنیکه، با همین کاغذ دعا. هفت تا قل بخورهف بعد بدی به خوردش. آنی عمل میکنه. اونی که اینو داد گفت لشکر لشکر دشمن داشته باشی این از پا میندازتشون چه رسه به یه هووی فکسنی!
گفت: من بلد نیستم خاتون. دست خودتو میبوسه. ایشالا که کارگر بیوفته و دمش رو بزاره رو کولش و گورشو گم کنه.
بعد هم با یه حالی گفت: اگه مث جادو جنبلی که گرفتی نباشه و تازه گوشت به تن این دگوری نیاد.
یه چشم و برو بهش اومدم و گفتم: بسپارش به من. اگه شد امشب، نشد فردا حتمی اثرشو میبینی!
یه نگاه انداختم تو حیاط. برزو رفته بود و خسرو مونده بود عصبانی. مدام سر هر کی میرسید داد میزد. دیگها رو از توی مطبخ اورده بودن بیرون و داشتن بار میذاشتن محض شوم این آدمهایی که گوشه و کنار حیاط حالا ولو شده بودن یا دور هم تفنگهاشون رو کنار گذاشته بودن و یه قل دو قل بازی میکردن.
گفتم: همین امشب کارو تموم میکنم.
از اتاق زدم بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…