قسمت ۹۰۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۰۲ (قسمت نهصد و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
توران هم بی اینکه نارحتی از خودش نشون بده بلند گفت: ایشالا. اصلا بکشینش تا جگرم حال بیاد!…
پیدا بود این توران آغا هنوز خودشو درست و حسابی نشون نداده. نصفش تو زمین بود و ریزه ریزه داشت خودشو رو میکرد. رو کردم به سحرگل و گفتم: میشنفی خانوم؟ از هیچ کاری ابایی نداره! براش مهم نیس اصلا که سر اون مرتیکه چشم انگوری بره بالای دار یا نره. دیده خان لقمه ی چربتریه اینو چسبیده.
در اتاق رو پیش کردم. سحرگل گفت: من این چیزا حالیم نیس. بایست هشدر و هشدالونش کنی. به هر طریقی که بلدی. وگرنه یا جای منه تو این خونه یا جای اون. اگه منم از اینجا برم این زنیکه همه تون را میندازه بیرون. اگه به گدایی نیوفتین زیر بازارچه بایست برین خیر خونه برا یه لقمه نون شرف و حیثیتتون را بفروشین!
گفتم: والا من هر کاری از دستم براومده تا حالاش کردم. بعد از این هم حرفی ندارم. این شوور خودته که خواب سنگینه. فرصت به اون ماهی براش درست شد ولی تعلل کرد. این زنک دریده ی بی حیا هم تا حالا خودشو زده بود به شغال مرگی، تا برزو سرپا شد اینم یهو شیر شد. نمیدونم والا! شاید بخت و روزی اینم تو آسمونا به اسم برزو خان زدن! وگرنه با این همه جادو جنبل و دعا که میدونم قدرتش هم کم نبود نبایست به این راحتی قسر در میرفت.
گفت: روزی این سلیطه تو آسمونا باشه؟! از تو بعیده خاتون این حرف. تو که اینو خوب شناختی. روزی اینجور آدما در کون خر هم حواله شده باشه از سرشون زیاده! همین خسرو اگه عاقل باشه خوب میتونه پدرش را در بیاره…
اسمش که اومد انگار موش را آتیش زده باشن سر و کله ی خسرو پیدا شد. عین شاش دستپاچه بود. گفت: مسلم دربون رو با دو سه تا دیگه میبرم دنبال اون مرتیکه بگردم ببینم پیداش میکنم یا نه! فقط شماها حواستون باشه، این توران آغا از اون هفت خطاس. ممکنه برزو خان را خامش کنه و یه کاری دستمون بده امشب که قابل جبران نباشه! هر کلکی بلدین سوار کنین که نمونن پیش هم تا من اون یارو رو بیارم و دستش را رو کنم…
بعد هم عین بند تمبون در رفت.
من و سحرگل خیره مونده بودیم به هم. گفتم: راستش خانوم، برزو خان از منم کفریه امشب. نمیتونم جلوش آفتابی بشم. فردا صب میرم دنبال اون کارا، ولی امشب هر کاری باشه دست خودتونه میبوسه!
سحرگل عین پِهِن، پَهن شد کف اتاق. گفت: چه کاری از دستم برمیاد؟ این خسرو هم باد سر دلش رو میزنه! مگه ندیدی این زنیکه با من کارد و خونی شده و چغلی منو داشت پیش خان میکرد؟ کافیه برم حرفی بزنم که یه باره برزو خان باهام چپ بیوفته…
هی نشستیم با هم حرف زدیم و نقشه کشیدیم که چکار کنیم و چکار نکنیم! ولی هر راهی به ذهنمون رسید آخرش میخورد به در بسته!
اصلا ملتفت وقت هم نبودیم. یهو به خود که اومدیم و سر حساب که شدیم دیدیم خیلی گذشته. همون وقت بود که در اتاق خان وا شد. صداشون میومد. پریدم لای در را باز کردم و سرک کشیدم. توران آغا و برزو شنگول از اتاق اومدن بیرون. برزو دستش را انداخته بود گردن توران و پیدا بود مست کرده…
به سحر گل گفتم: خیال کنم دیگه آب از سرمون گذشت!…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…