قسمت ۹۰۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۹۰۱ (قسمت نهصد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
من و خسرو هم دیدیم تا بلایی سرمون نیومده بهتره بریم بیرون….
تو اتاق خسرو دستهاش پشت سرش چفت کرده بود تو هم و مدام از این سر میرفت تا اون سر و برمیگشت. سحرگل هم که خوشیش دووم پیدا نکرده بود یه ریز حرف میزد و از خودش فتوا میداد که: نبایست طبیب را رد میکردین. اون بلد بود بایست چکار کنه.
گفتم: حرفایی میزنین خانوم! برزو خان همچین کاسه را زد تو گیجگاه طبیب که گفتم الانه که طبیب هم ریق رحمتو سر بکشه. خدا رحمش کرد که یکم خورد اونورتر. وگرنه حالا خسرو خان دستش به نعش کشی بند بود.
سحرگل گفت: خب لااقل اون دوایی که داده بود به خورد برزو خان را ازش میگرفتین که بدیم دست یکی یواشکی به خوردش بده. اینطور باز دو روز میخوابید…
خسرو گفت: بسه زن. چقدر اراجیف میگی؟ حرف نشد نزن.
سحرگل گفت: اتفاقا خوبم میشد. ناف تو رو با نه بریدن. اگه همونوقت نه نیاورده بودی تو کار و این زنیکه را ادبش کرده بودی و از عمارت انداخته بودیش بیرون، حالا مجبور نبودی هی دور این اتاق رو گز کنی! حالا هم دیگه چاره ای نداری. مگه میتونی رو حرف برزو خان حرف بزنی و نه بگی بهش؟
خسرو با غیظ گفت: نه! نه! نه! همینو میخوای بشنفی؟ نه…
گفتم: چی فکر میکردیم چی شد!
خسرو براق شد بهم: تو دیگه آیه یأس نخون دایه! مگه میخواستی چی بشه؟
گفتم: من که تهش تو این خونه هیچکارم. ولی با چشمه هایی که این زنیکه بهمون نشون داد و دریدگی و بی حیاییش، اگه قاپ برزو خان را بدزده و قانعش کنه و نقشه های شومش را عملی کنه، اونوقته که جل و پلاس شماها را میریزه وسط جعده! اگه هم زود دست به کار بشه و شکمش بیاد بالا که اونوقت برزو خان چیز دندون گیری براتون به ارث نمیزاره. شما و این چند تا قد و نیم قدی هم که دور و برتونن هم ابابیل نیستین که باد بخورین و کف برینین! خرج دارین…
خسرو بیشتر حرصش گرفته بود و به این چیزا که فکر میکرد رگ غیرتش بیشتر میزد بیرون.
صدای داد برزو بلند شد که خسرو را صدا میکرد. سحرگل گفت: برو فعلا در را روی این زنیکه وا کن تا برزوخان کفری تر نشده تا سر فرصت یه فکری کنیم.
خسرو که رفت بیرون سحرگل گفت: یه جای کار میلنگه خاتون! تا حالا که داشت جادو جنبلت درست پیش میرفت. چی شد یهو؟
گفتم: والا نمیدونم. خودمم موندم! بایست دوباره یه سری برم پیش این دعانویس و جادوگر ببینم قضیه چیه! حتم دارم این زنیکه هم جادو جنبلی تو کارشه و خوب هم چفت و بستش را بسته. باید برم یه جادوی قویتر بگیرم!
گفت: نمیدونم والا. عقلم به جایی قد نمیده الان. هر کاری میدونی بکن.
گفتم: علی الحساب یکم دیگه پول بده تا فردا صبح اول وقت برم پیشش ببینم چکار میشه کرد.
باز رفت سر مجمر و یه کیسه آورد. گفت: بگو هر کاری میتونه بکنه زودتر بکنه. چون اگه جواب نده دیگه پولی تو بساط ندارم که بدم. اینم گذاشته بودم برای روز مبادا که همش خرج اتینا شد…
گفتم: خیالت راحت. اینبار نمیزارم جون سالم به در ببره!
صدای جیغ و شیون توران آغا از تو راهرو بلند شد. دویدم در رو باز کردم. ایستاده بود دم در اتاق برزو و با گریه میگفت: به همین قبله قسم اگه پای شما در میون نبود برزو خان، با این همه بهتونی که بهم زد این پسرت و اون عروس بی چشم روتون دیگه یه آن هم نمیموندم تو این خونه. ولی چکار کنم که دل نازکم. همه ی این مصائب را به یه تار موتون میخرم به جون!
برزو دست توران را گرفت بردش طرف اتاق خودش و داد زد سر خسرو که: عوض یللی تللی و موهومات بافتن برو اون مرتیکه را پیدا کن میخوام محض دلجویی شهربانو، جلوی خودش، وسط حیاط بدم فلکش کنن!
توران هم بی اینکه نارحتی از خودش نشون بده بلند گفت: ایشالا. اصلا بکشینش تا جگرم حال بیاد!…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…