قسمت ۸۸۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۸۵ (قسمت هشتصد و هشتاد و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
داشت سحرگل پشت هم دیگه میبافت به هم که یهو در اتاق واشد و توران آغا که تا بناگوشش سرخ شده بود تو درگاهی نمایون شد…
سحرگا تا چشمش به توران آغا افتاد رنگ به رنگ شد و قبل از اینکه بزاره اون حرفی بزنه گفت: بریم خاتون. نمیخوام همه ی شبمو نحسی بگیره و خلقم تنگ بشه! بعد از چند وقت اومدم خونه، گند اخلاق باشم خسروخان ناراحت میشه از دستم!
جلو راه افتاد که بره. توران آغا گفت: آهای! بخوای نخوای من بعد خانوم این خونه منم. تاوقتی برزو خان، بزرگ این خونه اس، زنش هم خانوم خونه اس. با حرفای صدتا یه غازی هم که امشب ازت شنفتم رحمت میکنم که جل و پلاست را نمیریزم وسط جعده! فقط و فقط به حرمت برزو خان و پسرش. وگرنه تو که خودت به پشمم نیستی!
چشمام گرد شده بود و دهنم وا مونده بود. دیدم اینکه این همه ادعا داره یهو رنگ عوض کرد و انگار از کف چاله میدون همین حالا پاشو گذاشته اینجا! سحرگل از شنفتن این حرفا سرخ شد. برگشت تو روش زل زد، دوتا دستش را زد به کمر و گفت: به به! خوشم باشه! ببین برزو خان رفته چه دریده ای را گرفته به زنی! اگه میدونست در بالات هم مث پایین گشاده همون اول گلش میگرفت. من یه عمره عروس این خونه ام، حرفمم پیش خسروخان و برزو خان سالهاست که برو داره. با چشای کور شده ات ندیدی همین الان، که لحاف را از روش پس کردم و فرستادمش بیرون خونه؟ پس زبون واسه من دراز نکن که هنوز جوجه ی یک روزه ای. من چندتا شیکم واسه اینا زاییدم، ارج و قرب دارم تو چشم خان. تو که…
سحرگل هم یهو از این رو به اون رو شد! فهمیدم تا حالا آب نبوده وگرنه شناگر ماهریه! منم داشت قند تو دلم آب میشد که بالاخره این دوتا افتادن به جون همدیگه و خنجر رو از رو بستن واسه هم.
از پشت سر سحرگل یه چشمک زدم به توران آغا و دست سحرگل را گرفتم و گفتم: بیا بریم خانوم. بیخود شبیه خون خودتونو کثیف نکنین. اونم تو این والزاریاتی که برزو خان رفته دنبال اون یکی زنش بگرده!
توران آغا بیشتر سرخ شد. سحرگل دستش را از تو دستم کشید و گفت: نه! حالا که کار به اینجا کشیده همین امشب بایست تکلیف خودمو این زنک را روشن کنم. مگه نمیبینی مُرده از جاش پا شده و میگوزه؟ خجالت نمیکشه. سنش از منم کمتره و شده زن آقای شوورم! پیداست چکاره بوده که شوور گیرش نیومده!
توران آغا که از حرص دهنش کف کرده بود گفت: بهتون ناحق میزنی؟ خیالت هرچی تو توبره ی خودته تو توبره ی بقیه هم هست؟ پیداست کی چکاره اس. من که تک و طایفه و خونواده ام شناس شهرن. تو چی؟ خدا برات خواست و شدی زن خسرو حالا دم درآوردی؟ بزار….
همون وقت یهو…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…