قسمت ۸۷۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۷۳ (قسمت هشتصد و هفتاد و سه )
join 👉 @niniperarin 📚
که یهو دیدم یکی فانوس به دست وارد قبرستون شد! زن بود. با چادر سیاه، تو روش رو خوب پوشونده بود و تند تند اینور و اونور قبرستون را چشم مینداخت و از حرکت سرش پیدا بود داره روی زمین دنبال چیزی میگرده! ملتفت من نشده بود از اون فاصله. همونطور سرگردون اومد تا رسید نزدیکیهای من. سر تا پام رو ترس گرفته بود و کم مونده بود خودمو خیس کنم. فکر کردم نکنه یکی از اون ازمابهترونه و به امر ننه اومده تو قبرستون داره سر و گوش آب میده و دنبال من میگرده؟! از قدیم شنفته بودم که این از ما بهترون و جنیا پاهاشون مث آدما نیست و سم دارن! نگام را دوختم به پاهاش. نور فانوس اندازه ای نبود که بتونم درست ببینم. وقتایی هم که پاش میومد جلوتر و نور می افتاد روش، میموند زیر چادر و نمیشد تشخیص داد که پوزار پاش کرده یا سم داره! زبونم بند اومده بود و کم مونده بود قالب تهی کنم. فکر کردم بهتره پناه ببرم تو قبر. ولی از ظلمات توش و اینکه نکنه فخری بهم رکب زده باشه و این قبر دریچه ی ورودم باشه به دوزخ هراس داشتم. داشت نزدیک و نزدیکتر میشد. گفتم هرچه بادا باد! خودمو آماده کردم که اگه طوری شد از همون بالا خودمو بغلتونم توی قبر و نزارم دستش بهم برسه. خواستم یه بار دیگه اون پایین توی ظلمات را نگاهی بندازم که یهو خاکی که از توی قبر ریخته بودن بیرون، کنارش وا ریخت و هوار شد اون پایین توی قبر و از صدای ریختنش زن یهو ایستاد و زل زد طرف من. نفس نمیکشیدم و تکون نمیخوردم. فانوس را آورد بالا و با یه صدای خفه ای گفت: آهای کی اونجاست؟
جواب ندادم. باز پرسید. هیچی نگفتم. یهو بلند چندبار پشت سر هم گفت: بسم الله الرحمن الرحیم!
اینو که شنفتم فهمیدم از جنیا نیس. بسم الله که بگی اونها در میرن. چه رسه به اینکه خودشون وایسن به بسم الله گفتن!
منم بلند گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. ببینم تو جنی یا آدمیزاد؟!
صدام را که شنفت یه نفس راحتی کشید و گفت: خدا را شکر. خیال کردم مرده از قبر دراومده!
اومد جلو و فانوس را گرفت طرفم. صورتش را که دیدم خیالم راحت تر شد. یه زن میونسال بود با قیافه ی آدمیزاد! یه ور صورتش را سالک زده بود. گفتم: زهره ترکم کردی زن. چی میخوای این موقع تو قبرستون تک و تنها؟ نکنه تو رو هم ننه فرستاده؟
صورتش خیس عرق بود و رنگش پریده. گفت: نه والا. ننه ام خیلی وقته مرده. چی بگم خانوم! تو تاریکی اومدم کسی منو نبینه. نصف العمر شدم تا رسیدم اینجا.
بعد یه نگاهی به قبرها انداخت و گفت: اینا را شوما کندی؟ چرا سه تا با هم؟
گفتم: نه. قبرها مال کس دیگه ایه!
گفت: نگهبونی میدی؟
گفتم: حرفایی میزنی زن. کدوم خری بالای قبر نگهبون میزاره؟ اونم زن! مگه تهفه است یه تیکه زمین که قراره توش جسد خاک کنن؟
گفت: پس مال شوما نیس. خدا را شکر!
خیره نگاش کردم. گفتم: میخوای چکار؟
چادرش را پس کرد و یه بقچه ی کوچیک از زیرش درآورد. گفت: بچه امه! امروز زاییدمش. مرده به دنیا اومد. آقاش نیس. مسافره. نمیدونه اینو زاییدم. یعنی هیچکی نمیدونه از فک و فامیل اون و خودم. برای اینکه حرف پشتم در نیارن گذاشتم تاریک بشه بعد ببرم یه جا بندازمش. دلم نیومد! هرچی باشه بچمه. گفتم بیام تو قبرستون خاکش کنم که اگه دلم گرفت بیام بالا سرش! داشتم دنبال یه جا میگشتم که تو رو دیدم. خدا خواسته حتمی! حالا که این قبرا کنده است، جاش هم که نشونه زیر این درخت. اگه رضایت بدی خاکش کنم تو یکی از اینا!
مونده بودم چی بگم خواهر! دیدم کاری به من نداره. گفتم: تو هر کدوم میخوای خاک کن. فقط یه شرط داره!
سرش را تکون داد. یعنی چه شرطی؟
گفتم: تو برو تو قبر کارت را بکن، وقتی هم کارت تموم شد فانوست را بده به من قرض که منم کارمو بکنم بعد با هم میریم! قبوله؟
یکم ان و من کرد و قبول کرد. فانوس را گذاشت بالاسر قبر وسطی و رفت پایین. خیالم راحت شد که این ظلمات لااقل ته داره! میخ طویله را دادم بهش و گفتم باهاش زمین کف قبر را گود کنه. به اندازه ی اون بقچه گود کرد و بعد هم بقچه را چال کرد و خاک ریخت روش. همون پایین نشست بالاسر قبر کوچیکی که توی قبر وسطی کنده بود. چند دقیقه ای گریه و عزاداری کرد و آخرش هم از بچه اش خداحافظی کرد و اومد بالا…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…