قسمت ۸۶۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۶۱ (قسمت هشتصد و شصت و یک )
join 👉 @niniperarin 📚
در وا شد و رفتم تو….
یه بچه ی چهار پنج ساله ی سیاه سوخته با مف آویزون که سرش را تراشیده بودن گفت: کیو میخوای؟
فقط یه پیرهن چرک تنش بود. کـونش لخت بود و ختنه اش هم نکرده بودن. گفتم: کی خونه اس؟
صدا که از تو حیاط بلند شد “کیه ننه؟” بچه از تو دالونی دوید و رفت تو حیاط. و نیم زبونی گفت: یه زنه اومده….
صدای خود ضعیفه بود. داد زد: کیه؟
در را پشت سرم بستم و رفتم طرف حیاط. همونطور که توی دالون میرفتم صدا کردم: منم مشدی خانوم.
اومد وسط حیاط تو راسته ی دالونی. چشمش که بهم افتاد نیشش وا شد. گفت: تویی زن حاجی. خوش اومدی. میدونستم میای بالاخره. هیچکی دست خالی از اون مجلس نمیره! لیاقت میخواد این چیزا!
پام را که گذاشتم تو حیاط اومد جلو. یه باقچه ی خشک کنار حیاط بود و سه تا اتاق محقر که در و بوم درست حسابی نداشت. پیدا بود خیلی وقته کسی به هیچ جای خونه رسیدگی نکرده.
زنک تا رسید بهم انگار که صد ساله منو میشناسه باهام روبوسی کرد و بعد هم یکی از اتاقها را نشون داد و تعارف کرد که برم توش. پسرک که پیدا بود عادت کرده و حیا سرش نمیشه همونطور سرپا وایساد کنار باغچه و شروع کرد به شاشیدن. اگه خودم را پس نکشیده بودم شره ی شاشش شتک زده بود و پاشیده بود به چادرم و همه ی جونم را نجس کرده بود. زنک که متوجه شد خودمو پس کشیدم برای اینکه بهم برنخوره و دلخور نشم، جارو ارزنی که دم دستش بود را ورداشت و دوید طرف پسرک و داد زد: موچولیِ گوساله! صدبار نگفتم سر پا وانستا؟ خونه را نجس کردی!
بچه از ترس کتک همونطور که داشت کارشو میکرد یه رد از خودش توی کل حیاط به جا گذاشت و دوید طرف یکی از اتاقها و در را پشت سرش بست. زنک جارو را پرت کرد طرف اتاق و باز زورکی یه خنده انداخت رو صورتش و برگشت. گفت: ببخشین خواهر. بفرما بشین تو اتاق تا یه چایی بریزم و بیام.
دلم ور نمیداشت خواهر که بشینم تو اتاقش، چه رسه به اینکه بخوام چایی بخورم تو این نکبتی که جلو چشمم دیده بودم. گفتم: نه مشدی. زحمت نکش. هیچی دلم نمیخواد. بیا زود حرفم را بزنم بایست برم. وقت تنگه و زیاد هم نمیتونم بمونم.
از خدا خواسته قبول کرد. رفتیم توی اتاق. بوی نم و نا و شاش پیچیده بود تو کل اتاق و در و دیفال انگار که سالهاست نمکشیده، گله گله لکه شده بود. با اکراه یه گوشه ای که به نظر تمیزتر میومد را نشون کردم و نشستم.
گفت: خوب! بالاخره به حرفم رسیدی. کاری که بهت گفتم بکنی رد خور نداره. هیچ شووری طاقت نمیاره زنش را با یکی دیگه ببینه، حتی اگه پای طلاق در میون باشه! همه شون فکر میکنن یه زن که گرفتن دیگه صاحب اول و آخرش خودشونن! حالا اگه صدتا زن صیغه ای و عقدی هم داشته باشن بازم فرقی نمیکنه! دَمش را ورداشتی که طلاقتو بگیری؟
گفتم: آره مشدی. ور داشتم!
گفت: قبول کرد؟
گفتم: ببین مشدی قضیه یه طور دیگه اس. همون پولی که قرار بوده تو اون پسری که گفتی بگیرین رو میگیرین. فقط میخوام یه کار دیگه بکنی.
خنده رو لبش ماسید و گفت: چه کار؟
گفتم: نه میخواد پسره بیاد خواستگاری، نه عقد کنه، نه هیچ کدوم از این کارا. فقط بایست چند روزی بیاد یه جایی وایسه که دیده بشه. که شوورم بدونه یکی دیگه هم هست. همینقدر کفایت میکنه!
یه نگاهی با شک بهم انداخت و گفت: نچ! فایده نداره! من بهتر از تو حالیمه چی جواب میده چی جواب نمیده. اینطوری به نتیجه نمیرسی فردا میای میگی پولمو میخوام. ما میخوایم نونی که میخوریم حلال باشه! کارو به روال پیش میبریم، پولمون هم به اندازه میگیرم، کارت رو هم اونطوری که بلدیم راه میندازیم!
گفتم: راستش مشدی من میخوام که…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…