قسمت ۸۵۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۸۵۶ (قسمت هشتصد و پنجاه و شش )
join 👉 @niniperarin 📚
دستم رو قرص زدم به کمرم و گفتم: به بدبختی و در به دری که میرسی، حلیمه میشه زن بیارز و خاتون خونه و دم پسا بایست ور دستت باشه که نکنه آبروت فلان جا بره و فلان جا آب زیرت نره، ولی به خوشی که میرسی میشه زنبور خلا و حرفش وز وز؟
یه چتول را یه نفس رفت بالا و گفت: تو حال عادی که ور ور میکنی، حالا هم که سگ اخلاقی، وز وز! توفیری نمیکنه ته مطلب. حالا چته با توپ پر اومدی اینجا؟
گفتم: پس چی که سگ اخلاقم؟ عمرمو تو خونه ات سر کردم، جوونیمو پیر کردم به پای تو و دخترت و پسرت. تا وسط اون غربتیا باهات اومدم که هیچکی حاضر نبود حتی بیاد جنازه ات را تحویل بگیره! ولی تا حالا امر و نهی بهت نکرده ام. اونوقت اون زنک تازه رسیده که هنوز به جایی نخورده قاپتو دزدیده، بیاد واسه ات تکلیف تعیین کنه و بخواد بهت امر کنه که اینایی که پیر و جوونشون یه عمر اینجا جون کندن را رد کنی برن که هر کی دلش خواست رو بیاره؟ لابد اولین کسی هم که خواسته ردش کنی منم!
نیمه از جاش پا شد و ماتهتش را هل داد روی مخدع و انگاری سر خلا نشسته باشه، سرپا نشست و بطری تو یه دستش و سیگار تو یه دست دیگه، با چشمهای خمار گفت: میگم پریشونی حلیمه! باز زده به سرت؟ این حرفا چیه داری میبافی به هم؟ کی گفته کی رو اخراج کنم؟
گفتم: بیخود خودتو نزن به لایعقلی که از من بیشتر حالیته! یه کلوم دارم باهات شرط میکنم برزو خان! اون ممه را لولو برد. تا حالا هرچی دندون سر جیگر گذاشتم دیگه بسه. من از اینجا نمیرم مگه اینکه طلاقم بدی! هر وقت همونطور که عقدم کردی ملا آوردی و طلاقم دادی اونم در حضور شاهد، میرم. دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم!
یه پک به سیگارش زد و خودش را رو مخدع جابجا کرد و تو همین حین یکی در کرد بی پدر و با زبون سنگین گفت: به همینی که شنفتی! برو هر کاری دلت میخواد بکن. به این شهربانوی قلابی هم بگو. اونم هر کاری میخواد بکنه! این خسروی بی پدر سرم کلاه گذاشت. گفت اینم مث اونه!
گفتم: مث کی؟
عاروق زد و گفت: من از فردا میرم دنبال گیین میگردم! همممه تون را بهم قالب کردن. فقط گیین!! چشاش همش جلو چشمه! همین که نگاش میکردم مث الان مست میشدم. لامصب نموند. تقصیر خودمه! نخواستم جلو خسرو وا بدم اون شب. بایست میزدم خسرو را ناکار میکردم که اون بلا را سر اون طفلک آورده بود. پرنده را نکنی تو قفس میپره! همه چیش به غایت بود! چشاش…صداش…موهاش…
شماها همتون شپش دارین. لک و پیس دارین. حتی همون فخری! ولی گیین اینطوری نبود!
مست بود خواهر و تو عالم مستی داشت هرچی تو دلش بود را رو میکرد. هوش و حواسش هنوز پی اون بود. اینکه میگفت میخواد بره دنبالش، میدونستم که راسته! بهش فکر کرده و نقشه ریخته که داره حرفشو میزنه! طلاق هم میگرفتم فایده نداشت چون دلش پی اون بود هنوز. راحت داشت میگفت برو و ککش هم نمیگزید.
ولش کردم به حال خودش و رفتم تا به وقت هوشیاری برم سراغش. فردا باز راه افتادم و رفتم تو اتاقش. نبود! گفتن صبح آفتاب که افتاده لب چینه سوار اسب شده و تک و تنها بی اینکه بگه کجا میره زده از عمارت بیرون!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…